X
تبلیغات
زولا

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

عناوین یادداشت‌ها

  • آخرین پست (سه‌شنبه 2 آبان 1396 21:25)
    یک چیزی سریع بگم و برم. من به خونه جدیدی نقل مکان کردم. آدرس وبلاگ جدید :‌ http://kakavand.me/ اگر قابل می‌دونین کم کم من رو اونجا ملاقات کنین. به امید دیدار
  • گزارش یک ماهه از وضعیت اضطراری (دوشنبه 10 مهر 1396 13:15)
    درست یک ماه پیش گزارشی از وضعیت اضطراری خودم دادم و در آخر آن مطلب هم گفتم که یک گزارش یک ماهه و یک گزارش سه ماهه از تلاش‌هایم برای بهتر شدن وضعیتم خواهم داد. این پست هم به اندازه همان پست شخصی است و توصیه من این است که اگر دلیلی ندارید آن را نخوانید. امروز که این گزارش را می‌نویستم تقریبن تمام حوزه‌های زندگی‌ام دچار...
  • روایت هالیوودی یا روبه‌رو شدن با واقعیت دنیای کسب و کار؟ (دوشنبه 27 شهریور 1396 01:45)
    در دنیای شرکت‌های بزرگ به خصوص یونیکورن‌ها همه چیز جادویی است. فرهنگ سازمانی آرمانی و کارمندانی که همیشه درحال گپ و گفت و انجام کارهای خلاقانه هستند و در فیلم‌ها و عکس‌ها از ته دل می‌خندند و محیط کاری رنگارنگی که روح آدم را باز می‌کند و مدیرانی که ارتباط عمیقی با اعضای سازمانشان دارند همه و همه یادآور داستان‌های...
  • گاهی بهترین کمک ترک تیم است (شنبه 25 شهریور 1396 01:14)
    همه ما ممکن است گاهی در شرایطی قرار بگیریم که فکر کنیم تغییر غیر ممکن است و قرار است اتفاقات بدی بیفتد و همه چیز روی سرمان خراب شود. ممکن است فکر کنیم شرکتی که در آن کار میکنیم تا چند وقت دیگر فیل میشود یا اصولن با روش کار آن‌ها راحت نباشیم. هفته گذشته فرصتی دست داد و پای صحبت یکی از موسسین اولیه یکی از استارتاپ‌های...
  • کلندرش کن! (چهارشنبه 15 شهریور 1396 01:46)
    چه انجامش بدهید چه مثل من تا امروز پشت گوش بیندازیدش، معمولن چیزی نیست که خیلی توجه آدم را جلب کند و اگر یکی از شما بپرسد که رمز موفقیت در نظم کاری چیست به احتمال زیاد نامی از آن نخواهید برد. بله همانطور که در عنوان گفتم، هر کاری که با هر کسی یا به تنهایی دارید، آن را به تقویم آنلاینتان اضافه کنید و هر کسی که به آن...
  • وضعیت اضطراری (شنبه 11 شهریور 1396 01:54)
    پ.ن : از همین جا باید اعلام کنم که خواندن این پست، اگر نویسنده‌اش را نمی‌شناسید، قصد کمک ندارید، کلی کار مهم دارید و خلاصه به دنبال یادگیری یک چیز مفید هستید به هیچ دردتان نخواهد خورد. پس بیهوده وقت خود را تلف نکنید و این متن را نخوانید. شاید پیش خودتان بگویید که خوب مرضت چیست که این متن را پابلیک میگذاری که همه...
  • #بامتمم : ۲۶ مرداد دوست داشتنی من (جمعه 27 مرداد 1396 15:29)
    آخرین باری که انقدر حالم خوب بود و حس خوب داشتم را یادم نمی‌آید. آخرین باری را هم که انقدر روی صندلی نشسته باشم به خاطر ندارم و راستش هیچ وقت اینقدر با لذت به عنوان مخاطب روی صندلی نبودم. این گردهمایی پر از لحظات ناب بود. سخنرانی علمی و قوی و در عین حال شیرین رحمت الله علامه عزیز. خاطره‌های یاور مشیرفر، استرس خانم...
  • #با_متمم (یکشنبه 22 مرداد 1396 22:25)
    ایده حمید طهماسبی عزیز برایم خیلی جالب بود. این پنجشنبه میخواهم برای اولین بار بهترین دوستان نادیده‌ام و (پس از دو سال) معلم عزیزم را ببینم. چقدر خوشحالم.
  • کتاب خوانی خطرناک است؟ (جمعه 20 مرداد 1396 20:41)
    هیچ چیز بدتر از این نیست که دو تا کتاب بخونی و فکر کنی بقیه چیزی نمی فهمن. جمله بالا چه پیامی را در خود دارد؟ می توان بر همان وزن جملات زیر را هم گفت : - هیچ چیز بدتر از این نیست که به سنین نوجوانی برسی و زشت بشوی - هیچ چیز بدتر از این نیست که کسب و کاری را راه بیندازی و خاک بخوری - هیچ چیز بدتر از این نیست که وارد...
  • چرا دنیای نغمه یخ و آتش شایسته این همه تقدیر است؟ (جمعه 20 مرداد 1396 00:36)
    فکر می‌کنم بر کسی پوشیده نیست که من عاشق سریال گیم آو ترونز هستم. به قدری که یک بار در کامنتی در متمم برای پیشنهاد واژه معادل Antifragile داستانی از این سریال را نقل کردم و در حال مطالعه دومین کتاب از این سری هستم. این ها را گفتم که اگر من را نمی‌شناسید بدانید که خیلی این سریال را دوست دارم و احتمالن در گردهمایی هفته...
  • بیندیشید و چی چی شوید؟ (جمعه 13 مرداد 1396 02:35)
    ناپلئون هیل نام شناخته‌شده‌ای است در بازار کتاب های سلف هلپ. کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید او تاکنون بیش از ۱۶ میلیون نسخه فروخته و هر روز هم به این عدد اضافه می‌شود. ترجمه این کتاب در زبان فارسی هم از پرفروش‌ترین کتاب‌های بازار است که معلوم نیست چاپ چندم را رد کرده. داستانی که او و بعدها پیروانش تعریف کردند از او چهره...
  • یه چیزی شبیه همین VOX (جمعه 6 مرداد 1396 13:43)
    وکس مدیا را خیلی دوست دارم. اولین بار از طریق تماشای یک ویدئو مرتبط با توهم توطئه با آن‌ها آشنا شدم. بعد از مدتی دنبال کردن دیدم سبکشان با همه خبرگزاری‌های رویداد محور دیگر فرق دارد. حداقل تا آنجایی که من با آن‌ها آشنایی دارم، ماموریت خود را بر اساس توضیح دادن و بررسی بلندمدت‌تر اخبار قرار داده‌اند. هرچند ممکن است...
  • مزایای غیرمنتظره الکامپ (دوشنبه 2 مرداد 1396 13:38)
    چهار روز نمایشگاه بی وقفه، پرسش و پاسخ‌های خسته کننده و سروصدای مداوم آدم را خسته می‌کند. امروز اما حالم خیلی خوب بود. شاید یک جورهایی خستگی از تنم در رفت. صبح که وارد غرفه شدم متوجه شدم دوستی به دنبال من می‌گشته است. روی صندلی نشستم و منتظر بازدید کننده‌ها بودم. چهره آشنایی به غرفه نزدیک شد. بدون این که از قبل از...
  • لینکین پارک برای همیشه ساکت شد (جمعه 30 تیر 1396 07:42)
    نمی‌دانم چرا ولی از وقتی که صبح اول وقت امروز، خبر مرگ چستر بنینگتون، وکالیست گروه لینکین پارک را شنیده‌ام حالم یک جور عجیبی شده. می‌گوبند احتمال خودکشی‌اش بالاست و در سالگرد تولد دوستش که او هم خودکشی کرده بوده این اتفاق می‌افتد و کمی مشکوک است. از کودکی شرایط سختی را تحمل می‌کرده، از طلاق والدین تا تجاوز و خشونت و...
  • اصول شما چه بود؟ (پنج‌شنبه 29 تیر 1396 00:04)
    مهم نیست که چقدر فکر شما و استدلال شما قوی است. اگر مدام تصمیم‌هایتان را تمدید نکنید به راحتی اصول و معیارهای شما به فراموشی سپرده خواهد شد. شما از روز اول تصمیم داشتید که از حاشیه و شوآف دنیای تو خالی‌ها دوری کنید. شما دوست داشتید که مشتری وفادار جذب کنید و شما نمی‌فهمیدید که این همه بیلبورد شیپور برای چیست و آیا کسی...
  • اکستنشن شما چیست؟ (جمعه 23 تیر 1396 19:56)
    برای شما هم پیش آمده که شخصی را ببینید که با یک سری ابزار آنچنان حرفه‌ای کار کند و آن‌ها را کنترل کند که انگار آن‌ ازارها دنباله‌ای از بدن خود او هستند؟ مهم نیست که آن شخص آشپز باشد، تعمیرگر ماشین یا هر دستگاهی باشد، نقاش باشد، نوازنده یک ساز باشد یا یک توسعه دهنده، در هر صورت شما با یک هنرمند طرف هستید و ازتماشای کار...
  • بالاخره از کدام یاد بگیرم، موفقیت یا شکست؟ (دوشنبه 19 تیر 1396 00:03)
    پ.ن : این متن در نگاه اول و دوم و هر چندم ممکن است مبهم به نظر برسد. علتش خواست نویسنده بوده شاید. فقط می‌خواستم تفکراتم در این زمینه را یادداشت کنم و یک نقطه شروعی برای ایده‌های بعدی داشته باشم. داستان ساده و تکراری است. یک آدم، بر حسب اتفاق، تمام کارها را درست انجام می‌دهد و به موفقیت می‌رسد. در مصاحبه‌ها که از او...
  • یک ذره معنی (شنبه 17 تیر 1396 23:18)
    هر روز صبح می‌بینمش. در یک اتاقک ۱.۵ در ۱.۵ متری که توی ایستگاه بی.آر.تی سر کوچه‌ قرار دارد. همان یک ذره فضا را هم با چند تکه مقوا و چند جعبه مختلف مثل جعبه دستمال، شخصی‌سازی کرده. به نظر نمی‌رسد چالشی در کارش وجود داشته باشد اما گه گاهی بیرون می‌زند و در اوج ساعت شلوغی و درخواست بلیت سیگار هم می‌کشد. کاری را می‌کند...
  • سینمای سوخته (چهارشنبه 14 تیر 1396 23:03)
    بدجور توجهم را به خودش جلب کرده بود. بقایای یک سینمای سوخته در یک شهر شمالی ایران است.
  • چرا هیچ تغییری نکردی؟ (شنبه 3 تیر 1396 00:23)
    آرایشگاه حمید را حدود ۱۰ سال پیش به پیشنهاد برادرم که به پیشنهاد دوستش این آرایشگاه را انتخاب کرده بود، شناختم و از آن به بعد حتا با این که دیگر عملن در قزوین زندگی نمی‌کنم اما حداقل ماهی یک بار برای کوتاه کردن موی سرم به آنجا می‌روم. دلیل این انتخابم یک آقای چهل و خورده‌ای ساله که مدام حرف می‌زند و جوک می‌گوید و...
  • نامه‌ای به یک دوست (دوشنبه 29 خرداد 1396 00:43)
    پ.ن : وقتی یک متن در یک وبلاگ منتشر می‌شود دیگر توصیه به نخواندن آن حرف بیهوده‌ای است. می‌توانید بخوانید و لایک کنید و یا متنفر باشید اما تنها استفاده آن برای نویسنده‌اش این بوده که خالی شود. شاید این انتشار به خیال نویسنده بار بیشتری را از دوشش بر می‌داشته. نمی‌دانم. شاید هم نتیجه این است که وقتی پست‌های چرندیات فواد...
  • کیچ، این دوقطره اشک لعنتی (دوشنبه 22 خرداد 1396 22:56)
    کتاب بار هستی یا همان The Unbearable Lightness of Being اثر میلان کوندرا را برای اولین بار حدود دو سال پیش خواندم. وقتی که کتاب را می‌خریدم انتظار چیز دیگری را داشتم اما سبک میلان کوندرا غافلگیرم کرد و با این که سخت با آن ارتباط برقرار کردم تصمیم گرفتم کتاب‌های بیشتری از او بخوانم. کتاب بعدی که از او خواندم هنر رمان...
  • در باب این ۹۰ درصد بیهوده (یکشنبه 21 خرداد 1396 00:10)
    مدتی هست که دارم کتاب Intuition Pumps از دنیل دنت را می‌خوانم. بله درست حدس زدید. از وقتی که دیدم محمدرضا شعبانعلی این همه اسم این کتاب و این نویسنده را تکرار می‌کند با خودم گفتم حتمن یک چیزی در آن هست که باید بخوانمش. البته این دلیل اولیه تنها در صفحات اول این کتاب مشوقم بود و بعد از خواندن حرف‌های خود دنت تازه...
  • در مورد طنز : چرا انقدر جدی؟ (پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 22:11)
    مدتی پیش داشتم ویدئویی از بیل ماهر را تماشا می‌کردم. در خلال مصاحبه، بیل ماهر به نکته تامل برانگیزی اشاره کرد. بیل ماهر معتقد است که طنز بیش از هر چیزی موجب عصبانیت سیاستمداران می‌شود. کسانی که بیش از هر کس می‌خواهند همه چیز را غیر از آن چیزی که هست نشان بدهند و خیلی جدی هستند. آن‌ها می‌دانند که خندیدن یک امر...
  • استاندارد شما چیست؟ (پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 16:16)
    همیشه و در هر قبیله و گروه و صنعت و بازاری که باشید، یک سری استاندارد خاص وجود دارد. استانداردی که اگر نزدیک به آن رفتار کنید کسی حق اعتراض به شما را ندارد یا حداقل می‌داند که همه جا همینطور است. وقتی که با مدیر یک شرکت مهم و بزرگ و یا یک سرمایه‌گذار قرار ملاقاتی داریم، می‌دانیم که ممکن است ساعت‌ها معطل بمانیم و چند...
  • تبلتم از بدنم کنده شد! (سه‌شنبه 2 خرداد 1396 22:47)
    فکر می‌کنم خیلی واضح است که وقتی ما حسی را از دست می‌دهیم، حس‌های دیگرمان قوی‌تر می‌شود. مصداق عینی‌اش استیوی واندر خواننده است که کور مادرزاد بود و حس شنوایی خارق‌العاده‌ای داشت که او را به یک ستاره موسیقی تبدیل کرد. با از دست دادن یک عضو از بدن هم زندگی روزمره و عادات ما و سبک زندگیمان عوض می‌شود. مثال واقعی‌اش هم...
  • پراکنده‌گویی حول انتخابات (یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 00:45)
    انتخابات عجیبی بود. درست است که حدود 6 سال پیش به سن قانونی رسیدم و توانستم رای بدهم اما این اولین انتخاباتی بود که فهمیدم بحث بر سر چیست. البته فکر می‌کنم که فهمیدم. اگر واضح‌تر بگویم نفهمیدم و فقط کمی لمس کردم شرایط را. اتفاقات عجیبی افتاد. کسی که در سال ۱۳۸۴ خانواده‌های ما را موعظه می‌کرد که به ا.ن رای ندهید امسال...
  • این روزها با باب دیلن در خیابان‌ها قدم می‌زنم (پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 11:33)
    روزهای عجیبی است. وقتی که در کتاب‌های تاریخ چنین روزهایی را می‌خوانی با خودت می‌گویی که چرا مردم آن زمان اینقدر هیجان داشته‌اند و احساساتی بوده‌اند؟ اما غافل از این که مهم مردم آن زمان نیستند و شرایط است که حتی تو را هم به شکل همان مردم توی تاریخ در می‌آورد. اینطور می‌شود که می‌فهمی خودت هم جزو تاریخ هستی. در حال...
  • من که صدایی نشنیدم! (یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 23:23)
    اگر از دنبال کنندگان این وبلاگ باشید، به خاطر دارید که دو هفته پیش، کنکور داشتم. مراقب بی‌فکری در کلاسی که من در آن آزمون داشتم حضور داشت و در حین آزمون با من صحبت می‌کرد و سوالاتی می‌پرسید که با روش‌های مختلف شرش را کم کردم اما به هر حال چند دقیقه‌ای از وقتم را گرفت. در کنار این مورد هم اشتباه در محاسبه زمان کنکور از...
  • همین قدر... (جمعه 15 اردیبهشت 1396 02:32)
    بعد از مدت‌ها راهم به دانشگاه افتاده بود. دیگر حوصله هیچ چیزش را ندارم و این روزها هم به زور به سمت در ورودی و پس از آن به پشت کتابخانه و بعد هم به سمت در دانشکده می‌روم. در راه باریکی که دو نفر به زور از آن رد می‌شوند دانشجویان مختلف را نگاه می‌کنم که هر کدام با خیال و فکری در سر یا در حال دور شدن از دانشگاه هستند یا...
1 2 3 4 >>