X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت 00:43

نامه‌ای به یک دوست

پ.ن : وقتی یک متن در یک وبلاگ منتشر می‌شود دیگر توصیه به نخواندن آن حرف بیهوده‌ای است. می‌توانید بخوانید و لایک کنید و یا متنفر باشید اما تنها استفاده آن برای نویسنده‌اش این بوده که خالی شود. شاید این انتشار به خیال نویسنده بار بیشتری را از دوشش بر می‌داشته. نمی‌دانم. شاید هم نتیجه این است که وقتی پست‌های چرندیات فواد انصاری را می‌خواندم حسودی‌ام شد و دوست داشتم خودم هم یک بار تجربه‌اش کنم. حالا به جایی رسیده‌ام که می‌توانم برای یک بار این موضوع را تجربه کنم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوست عزیزم سلام. چند ماهی می‌گذرد و من با خودم فکر می‌کنم که آیا برایت این نامه را بنویسم یا نه و هربار جوابش می‌شود نه تا این که امروز با خودم گفتم این نامه را بنویسم و خیال خودم را راحت کنم.

فکر می‌کنم دنیای رویایی ما آدم‌ها که در ذهنمان ساخته‌ایم به دو شکل می‌تواند فرو بریزد. یکی وقتی که می‌بینیم کسی که خیلی قبولش داشتیم در راه رسیدن به رویایش که شاید شبیه رویای ما بوده شکست می‌خورد و یکی هم وقتی که دنیا روی سر خودمان خراب می‌شود و همه چیز از دست رفته به نظر می‌رسد. ۶ ماه پیش دنیای تو فرو ریخته بود و امروز که این نامه را برایت می‌نویسم دنیا روی سر خودم خراب شده. شاید دلیل نوشتن این نامه آن هم امروز، این باشد که بیشتر از هرزمانی دنیای آن زمان تو را درک می‌کنم.

آدمیم و دوست داریم شرایط ثابت باشد و بر اساس پایدار بودن چیزهای اطرافمان خیال می‌بافیم و آینده‌ای می‌سازیم و نقش هر چیزی که الان هست را بیش از حد پررنگ نشان می‌دهیم. کوچکترین چیزی که بهم بخورد فکر می‌کنیم همه چیز به فاک رفته و دیگر هیچ خبری از آن آینده خوب (تو بخوان آینده‌ای که به آن عادت داریم) نیست.

کارنین، سگ محبوب داستان «بار هستی» همین خصلت ما را نشان می‌دهد. ما عادت می‌کنیم و عادت‌هایمان را می‌سازیم و اندک تغییری در آن عادت‌ها دنیا را برایمان سیاه می‌کند.

کاش آن وبلاگ لعنتی قدیمی‌ام برای همیشه از صفحه روزگار محو شده بود و تو نمی‌توانستی شرح حال خودت را در آن بنویسی و کاش من بی هیچ دلیلی به آن وبلاگ خاک خورده‌ام سر نمی‌زدم و حرف‌هایت را نمی‌خواندم. دنیا هم مگر انقدر بیخود می‌شود. 

می‌توانم بر همین وزن برای خودم هم ای کاشی بنویم و حسرت زمان از دست رفته‌ام را بخورم. وقتی که برای یک سیستم ناقص گذاشتم و ضربه‌ای که این سیستم احمقانه به من زد.

اما من دوست ندارم فقط نق بزنم. یعنی دوست دارم نق بزنم اما دوست ندارم پایانش را هم مثل ته خیار تلخ بگذارم. حالا چون دنیا ما را به یک ورش گرفته باید انقدر لعنتی بشویم و کام خودمان و دیگران را تلخ کنیم؟ خوب ما هم این دنیا را به هیچ می‌گیریم و به راهمان ادامه می‌دهیم.


یادت هست چقدر از این مزخرفات استارتاپی برایت می‌گفتم؟ آن همه حرفی که زدم و هیچ وقت هم تا امروز عملی‌اش نکردم؟ بعد تو بعد چند سال وقتی که خودم بیخیالش شده بودم آمدی و گفتی تازه فهمیدیم تو چه می‌گفتی! نمی‌دانم این روزها فرهنگ استارتاپی در همه‌ی زندگی‌ام یک مفهوم ایجاد کرده. این که تو می‌دانی کمتر از ۱ درصد احتمال پیروزی داری اما به هرحال به راهت ادامه می‌دهی.


می‌دانی که تمام گونه‌های زنده روی زمین، شاید کمتر از ۱ درصد تمام گونه‌هایی باشند که تا به امروز زیسته‌اند و به هر دلیلی تو توانسته‌ای تا به اینجا بیایی و گونه تو که انسان باشد با این که می‌داند بیش از ۹۹ درصد احتمال دارد که از بین برود در آینده، اما باز هم تلاش میذکند تا این احتمال را عوض کند.

 یعنی همان دوستمان که می‌داند خیلی کمتر از ۱٪ احتمال دارد تا به یکی از دخترهای دانشکده برسد اما تقریبا به همه‌شان پیشنهاد می‌دهد.

یعنی وقتی که می‌دانی خیلی خیلی کمتر از ۱٪ احتمال دارد که کسب و کارت موفق بشود و تو یک روزی توی چشم همه احمق‌های دور و برت نگاه کنی و بگویی خفه شوند اما باز هم به امید آن روز و خیلی چیزهای دیگر تلاشت را می‌کنی.

یعنی وقتی که می‌دانی کمتر از ۱ درصد ممکن است یک رابطه خیلی خوب از آب در بیاید و تازه در آخرش هم به احتمال ۱۰۰ درصد یکی از شما زودتر می‌میرید باز هم ازدواج می‌کنید.

یعنی وقتی که می‌دانیم ۱۰۰٪ می‌میریم اما باز هم زندگی می‌کنیم.

یعنی وقتی می‌دانی به احتمال ۹۹٪ ایده‌ات احمقانه است یا یکی اجرایش کرده اما باز هم برایش ذوق می‌کنی و تلاش می‌کنی برای اجرایش.

یعنی وقتی که هزار بار می‌شنوی که آدم درست برای شراکت پیدا نمی‌شود اما باز هم اعتماد می‌کنی به امید این که این بار آن ۱٪ دیگر به وقوع بپیوندد.


یعنی همان ۹۰ درصد آشغالی که همه جا هست. دریایی از کثافت و آشغال هست و می‌دانی که به احتمال ۹۰٪ بیش از ۹۰٪ مواقع ممکن است در آن دریای آشغال بیفتی اما باز هم ادامه می‌دهی تا خودت را نجات بدهی و شاید دیگر هیچ وقت نزدیکش نشوی. 


حالا توی این دنیای لعنتی ما رویا پردازی می‌کنیم در مورد آن کمتر از ۱٪ و انتظار داریم که همه چیز به بهترین شکل پیش برود تا ما با ۹۹٪ دیگر کاری نداشته باشیم. نمی‌شود ولی برای چه رویاپردازی نکنیم. 


البته بازنده این وسط کسی است که برای نیفتادن توی این دریای آشغال و کثافت تلاش کند و هدف و رویایی در سر نداشته باشد. می‌شود همان حرفی که نمی‌دانم کدام کاراکتر در کدام فیلم یا کتاب به یک کاراکتر دیگر می‌گفت : فرق من و تو این است که تو می‌خواهی شکست کوچکی بخوری اما من می‌خواهم پیروزی بزرگی کسب کنم. 

جفت این کاراکترها یک جا هستند اما نگاهشان همانی است که آینده را تغییر می‌دهد. برای این که کمی کثیف بشوی تلاش نکن. تلاش کن همیشه از این جا بروی اما یادت باشد انتظار زیادی از دنیا نداشته باش. چه کسی به تو گفته که باید همه چیز طبق رویای تو پیش برود؟


چقدر حرف بی حساب و کتاب زدم. اما شاید واقعن کمکم کرد. ممنون که فقط می‌خوانی و به روی خودت نمی‌آوری. بی خیال رویاهای قدیمی که از بین رفت. مواظب رویاهای امروزت باش.

دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 22:56

کیچ، این دوقطره اشک لعنتی

کتاب بار هستی یا همان The Unbearable Lightness of Being اثر میلان کوندرا را برای اولین بار حدود دو سال پیش خواندم. وقتی که کتاب را می‌خریدم انتظار چیز دیگری را داشتم اما سبک میلان کوندرا غافلگیرم کرد و با این که سخت با آن ارتباط برقرار کردم تصمیم گرفتم کتاب‌های بیشتری از او بخوانم. کتاب بعدی که از او خواندم هنر رمان بود. به پیشنهاد یکی از دوستانم، تصمیم گرفتم برای تقویت زبان کنکور یکی از رمان‌های مورد علاقه‌ام را به زبان انگلیسی بخوانم.( بله درست خواندید. واقعن هم کمک کرد و تنها چیزی که در کنکور ارشدم نسبتا خوب زدم همین زبان بود.) من هم تصمیم گرفتم که این رمان دوست داشتنی را به زبان انگلیسی بخوانم و اینطور شد که به طور اتفاقی شروع به خواندن یکی از بهترین کتاب‌های عمرم کردم. بله. رمان انگلیسی با رمان فارسی خیلی فرق داشت. یکی از همین تفاوت‌ها این بود که در رمان ترجمه شده به فارسی من هیچ وقت نفهمیدم که بلخره کیچ یعنی چه؟


یکی از بخش‌های کتاب ترجمه شده به زبان انگلیسی اینطور شروع می‌شود :


توالت‌ها در دستشویی‌های مدرن، مانند نیلوفرهای آبی از زمین سربرآورده‌اند. آرشیتکت‌ها تمام هنر خود را به کار می‌برند تا بدن فراموش کند که چقدر محقر است و انسان نفهمد که پس از کشیدن سیفون چه بلایی به سر مدفوعش می‌آید. با این که لوله‌های فاضلاب به خانه‌هایمان رسیده‌اند، با دقت از نظر ما پنهان مانده‌اند و ما با خوشحالی، به ونیز گهی که زیر حمام‌ها، اتاق‌ها، سالن‌های رقص و پارلمان‌هایمان وجود دارد اعتنایی نمی‌کنیم.


همین عبارتی که خواندید و معلوم نیست که چرا در ترجمه فارسی وجود ندارد، یکی از ستون‌های اصلی می‌شود که نویسنده، بنای مفهوم کیچ را روی آن استوار می‌کند. به این ترتیب ترجمه فارسی کتاب و پروسه‌ای که در آن این عبارت حذف شده خود تبدیل به مصداقی از کیچ شده‌اند.


برای توضیح بهتر نتیجه‌گیری‌ام بهتر است به مفهوم کیچ برگردم. یکی از شخصیت‌های کتاب سابینا نام دارد و در استودیو‌ او تابلوی نقاشی هست که به اشتباه لکه‌ای قرمز رنگ روی آن ایجاد شده و سابینا هم با آن لکه اشتباهی بازی کرده و دنیایی را در آن نقاشی کرده که انگار پشت تابلو دنیای دیگری وجود دارد و این تابلو سعی در پوشاندن آن دارد. این تابلو و در کل زندگی سابینا هم یکی از ستون‌های اصلی دیگر کیچ به حساب می‌آید. این تابلو انگار که می‌خواهد چیزی را بپوشاند. چیزی که خوشایند نیست. اگر توضیحات من را نفهمیدید نگران نباشید چون نویسنده عزیز ما کمی جلوتر و در فصل راهپیمایی بزرگ در یک عبارت که از قضا آن هم در ترجمه فارسی وجود ندارد به سادگی همه چیز را توضیح می‌دهد و البته من هم کمی سعی می‌کنم تیزی کلمات او را نرم‌تر کنم. انگار که یک سانسورچی در مغز خودم نشسته و به من می‌گوید این را ننویس شاید خوانندگان وبلاگت خوششان نیاید. بگذریم. خود نویسنده این طور توضیح می‌دهد : 


کیچ یعنی انکار مطلق کثافت (shit) چه در معنای تحت‌اللفظی و چه در معنای کنایه‌ای آن. کیچ هر چیزی که در وجود آدمی پذیرفتنی نباشد را از دیدرس خود بیرون می‌اندازد.


حالا فکر کنم برای شما هم این مفهوم کمی ملموس‌تر شده باشد. هر وقت که دیدید در یک فیلم، سخنرانی، داستان، سریال، کتاب و هر محتوای دیگری، قسمتی از حقیقت (همان قسمتی که از نظر یک مدل ذهنی پذیرفتنی نیست) به صورت آگاهانه حذف شده است بدانید که با کیچ سروکار دارید.


هر مدل ذهنی هم کیچ مخصوص به خود را دارد. رویای آمریکایی، مدینه فاضله سوسیالیست‌ها، رویای یوتوپیای کمونیستی، آپوکالیپسی که در آن یک گروه به حق خود خواهند رسید و خیلی چیزهای کوچک دیگر که نمونه دم دستی‌اش می‌شود همین نهنگ عنبر ۲. فیلمی که در آن ۳ بار با استفاده از یک شهید دوران جنگ کاری می‌کند که بیننده گریه کند. حرف از گریه شد شاید بد نباشد بخش دیگری از کتاب را مرور کنیم :


کیچ باعث می‌شود که دوقطره اشک پشت سر هم جاری شوند. اولین اشک می‌گوید : چقدر مشاهده دویدن کودکان روی چمن زیباست!

اشک دوم می‌گوید : چقدر خوشایند است که با تمام بشریت، با دیدن دویدن کودکان روی چمن تحریک شدم!

دقیقن همین اشک دوم است که کیچ را کیچ می‌کند.


اما در برخورد با کیچ باید چه کار کنیم؟ سابینا هرجا که آن را می‌دید، فرار می‌کرد و اگر واقع بین باشیم خود نویسنده هم اعتراف می‌کند که کاراکترهای داستانش کسانی هستند که مرزهایی را رد کرده‌اند که خودش از رد کردن آن‌ها عاجز بوده. پس شاید نتوانیم مانند کاراکترهای واقعی‌تر از واقعیت میلان کوندرا عمل کنیم و به ناچار باید وجود کیچ‌های بی شماری را در اطراف خود تحمل کنیم. کیچ‌هایی که خیلی از آن‌ها لزومن بد هم نیستند. کیچ‌هایی مثل عشق به بشریت و حیوانات. کیچ‌هایی که اگر نباشند یک جامعه سرخورده و افسرده و بدبین می‌ماند و هزارتا چیز بدتر از کیچ. شاید این که خودمان تشخیص بدهیم یک چیزی کیچ هست و حواسمان به آن باشد بهتر باشد تا این که هربار که یک کیچ را دیدیم راه بیفتیم و همه جا داد بزنیم که گول این کیچ لعنتی را نخورید. به هر حال همه ما روزی تبدیل به کیچ می‌شویم و به تعبیر زیبای میلان کوندرا :


پیش از این که فراموش شویم، تبدیل به کیچ می‌شویم. کیچ توقفگاهی است در میان بودن و گمنامی.



یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 00:10

در باب این ۹۰ درصد بیهوده

مدتی هست که دارم کتاب Intuition Pumps از دنیل دنت را می‌خوانم. بله درست حدس زدید. از وقتی که دیدم محمدرضا شعبانعلی این همه اسم این کتاب و این نویسنده را تکرار می‌کند با خودم گفتم حتمن یک چیزی در آن هست که باید بخوانمش. البته این دلیل اولیه تنها در صفحات اول این کتاب مشوقم بود و بعد از خواندن حرف‌های خود دنت تازه فهمیدم که همین کتاب کافی نیست و دوست دارم خیلی بیشتر از این حرف‌ها همراهش باشم و پیشش درس بیاموزم. 


این را گفتم که بگویم در این کتاب به بحث جالبی برخوردم به اسم قانون استرجن (Sturgeon's Law) که به طور خلاصه و مودبانه می‌گوید ۹۰ درصد از هرچیزی آشغال است. دنیل دنت هم بر این اساس پیشنهاد می‌کند که اگر می‌خواهیم چیزی را نقد کنیم و نقایص یک مدل را نشاان بدهیم بهتر است اصلا به سراغ این ۹۰ درصد آشغال نرویم و وقت خودمان و دیگران را تلف نکنیم.


داشتم فکر می‌کردم چقدر از حجم نوشته‌های این وبلاگ، نوشته‌های شخصی خودم، گفتگوهای روزانه با دوستانم و نق و نوق‌های اینجا و آنجایم در مورد این ۹۰ درصد آشغال در هر چیزی است؟ چرا تا به امروز این همه در مورد این ۹۰ درصد انرژی خودم را تلف کرده‌ام و از رضایت درونی کاذب بعدش استفاده کرده‌ام؟ 


تصمیم گرفته‌ام که از این به بعد در مورد این ۹۰ درصد چیزی ننویسم و حرفی نزنم. مصداق‌هایش زیاد است. ۹۰ درصد سیستم آموزشی، دانشگاه و ۹۰ درصد چیزهای درونش، چیزی که با شنیدن اسم استارتاپ در ذهن همه تداعی می‌شود و در کل ۹۰ درصد چیزی به اسم اکوسیستم استارتاپی، حرف‌های احمقانه‌ یک آدم که دلیل نوشتن یک پست وبلاگی اعتراضی می‌شود، توهم توطئه‌ای‌ها، افتخارکنندگان به دستاوردهای عصرهای فراموش شده، ۹۹ درصد چپی‌ها و مرده‌شور تفکراتشان و خلاصه این همه آشغالی که اغلب سوژه‌های داغی هم برای نوشتن هستند. 


البته باید اعتراف کنم که نوشتن از این مطالب و بحث در مورد این موضوعات چیزی بوده که تا به امروز برایم خیلی جذاب بوده. حرف برای گفتن زیاد هست و راحت هم هست. پس باید به دنبال راهی باشم که این عادت ن چندان خوب را از خودم دور کنم و به موضوعات مهم بپردازم. از این نظر و در میان وبلاگ‌های دوستان، بیش از همه باید از یاور مشیرفر یاد بگیرم. نه این که موضوعاتش را کپی کنم اما وقتی که می‌بینم همه دنبال یک جریانی افتاده‌اند و دارند یک حرف می‌زنند اما یاور دارد به موضوعات مورد علاقه و با اهمیت خودش می‌پردازد برایم خیلی آموزنده است. 

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 22:11

در مورد طنز : چرا انقدر جدی؟

مدتی پیش داشتم ویدئویی از بیل ماهر را تماشا می‌کردم. در خلال مصاحبه، بیل ماهر به نکته تامل برانگیزی اشاره کرد. بیل ماهر معتقد است که طنز بیش از هر چیزی موجب عصبانیت سیاستمداران می‌شود. کسانی که بیش از هر کس می‌خواهند همه چیز را غیر از آن چیزی که هست نشان بدهند و خیلی جدی هستند. آن‌ها می‌دانند که خندیدن یک امر ناخودآگاه است و وقتی که مردم به یک جوک و لطیفه می‌خندند یعنی یک جایی در اعماق ذهنشان می‌دانند که آن چیز واقعیت دارد.


هنوز هم به حرف‌هایش فکر می‌کنم. بیل ماهر را خیلی قبول ندارم و در صدر لیست کمدین‌های محبوبم نیست اما این مدل ذهنی برایم خیلی جالب است.


حالا واکنش خودمان به انواع طنز را ببینیم. فضایی وجود دارد که اصولا خطوط قرمز در همه‌جای آن دیده می‌شود. نه لزوما توسط دستگاه‌های دولتی. بلکه در ذهن مردم. یک طنزپرداز به باید همه‌جا حواسش به همه چیز باشد و وقتی که اندکی با خطوط فرضی برخورد کرد با این توجیه احمقانه روبرو می‌شود که : « به اعتقادات دیگران احترام بذار تا به اعتقاداتت احترام بذارن!» یا «فرهنگ ما این نوع ولنگاری را نمی‌پذیرد!» و خیلی حرف‌های احمقانه دیگر.


طنز در چنین فضایی عموما محدود می‌شود به یک سری جوک سطحی که باز هم طنز پرداز باید در خفا خیلی‌هایش را بگوید و اگر محتوای آن جایی درز کرد با هزار زور و قسم بگوید که قصد توهین به کسی را نداشته است.


برایم سوال است که چه می‌شود که رسانه‌های معتبر یک کشور مثل آمریکا تندترین انتقاداتشان را در قالب طنز مطرح می‌کنند و در کشوری مثل ما وقتی انتقادی با طنز گفته می‌شود اوج خلاقیتمان این است که بگوییم پشت آن طنزش مدل ذهنی بوده و فقط صرف خنده نبوده یا همان ضرب المثل معروف «نصف شوخی همیشه جدیه» را گوشزد کنیم. خوب معلوم است که طنز باید واقعیات را با تیغ تیزش گوشزد کند. مگر جز همین است؟ 


تازه در نظر بگیرید که یک نوع کمدی داریم به اسم insult comedy که کمدین ما جلوی یک گروه خاصی هر چه دلش می‌خواهد به آن‌ها می‌گوید. نمی‌گویم با این طنز موافقم اما می‌گویم فرض کنید اگر آدم‌هایی مثل من باشند که موافقش نباشند باز هم این فضا برای این نوع کمدین‌ها وجود دارد که کارشان را بکنند و خوب کسی که دوستشان ندارد دنبالشان نمی‌کند.


همین ترامپی که امروز انقدر بی جنبه بازی در می‌آورد برای این که اثبات کند با جنبه هست، ۵ سال پیش در یک برنامه Roasting شرکت کرد. برنامه‌های روستینگ یعنی تا جایی که می‌توانید هم دیگر را با هر نوع جوکی که می‌خواهید نابود کنید. حالا فکر کنید ترامپ ما نشسته آن وسط و اسنوپ داگ و ست مکفارلن و باقی دوستان جوری از خجالتش در می‌آیند که وقتی من دیدم فکر کردم ترامپ چقدر با جنبه است و آدم بزرگی است :)) 


حالا وضعیت طنز در کشور ما چگونه اینطور شده؟ معنی خاصی دارد؟ اصلا لازم است انقدر حساسیت به خرج بدهیم یا مقایسه کنیم؟


راستش را بخواهید نمی‌دانم. فقط برایم سوال شده. هرچند سوگیری دارم و معلوم هم هست ولی می‌خواهم یک خورده در مورد طنز در ایران و جهان بخوانم و یاد بگیرم. هرازگاهی کارهای کمدین‌های مورد علاقه‌ام را هم با شما به اشتراک می‌گذارم. شاید این سری هیچ وقت به نتیجه خاصی نرسد و شواهد نشان داده که نخواهد رسید و بستگی به مدل ذهنی هر فرد دارد. اما به نظرم شروع و ادامه چنین موضوعی چیز خوبی است. 

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 16:16

استاندارد شما چیست؟

همیشه و در هر قبیله و گروه و صنعت و بازاری که باشید، یک سری استاندارد خاص وجود دارد. استانداردی که اگر نزدیک به آن رفتار کنید کسی حق اعتراض به شما را ندارد یا حداقل می‌داند که همه جا همینطور است. 


 وقتی که با مدیر یک شرکت مهم و بزرگ و یا یک سرمایه‌گذار قرار ملاقاتی داریم، می‌دانیم که ممکن است ساعت‌ها معطل بمانیم و چند بار هم زمان جلسه تغییر کند.

وقتی که یک فروشگاه اینترنتی می‌گوید ۷ روز ضمانت تعویض داریم، می‌دانیم که فروشگاه‌های اینترنتی دیگر هم تقریبا همین استاندارد را دارند.

وقتی که پروژه‌ای را به صورت برونسپاری به یک تیم فنی می‌سپاریم می‌دانیم که ممکن است هیچ‌گاه پروژه را تحویل نگیریم و بدقولی‌های زیادی هم پیش می‌آید. 

و خیلی وقتی‌های دیگر.

 

اما ما تنها وقتی آدم‌ها و شرکت‌ها و گروه‌ها در ذهنمان ماندگار می‌شوند که بر خلاف استانداردها عمل می‌کنند. یا فراتر از استاندارد موجود و یا بسیار پایین‌تر از آن.


وقتی که یک مدیر و یا سرمایه‌گذار کاملا سر وقت جلسه را برگزار می‌کند، وقتی که یک فروشگاه اینترنتی بعد از ۷ روز هم محصول خراب شما را عوض می‌کند و برخورد مناسبی هم با شما دارد، وقتی که یک پروژه سر وقت تحویل داده می‌شود و اعضای تیم رفتار حرفه‌ای دارند دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست و اسم آن شخص و گروه یا سازمان به عنوان استاندارد در ذهن شما می‌ماند. 


شما همیشه می‌توانید بهانه داشته باشید. به شما اطلاع رسانی درست نشده بود، در ترافیک سنگینی گیر کردید، امان از دست این مسئولین، امان از دست زیردستان بی کفایت ... اما وقتی که یک بار همه چیز درست انجام شود دیگر استانداردها جابه جا می‌شود. استاندارد جدید وقتی است که مجبور به آوردن بهانه نیستید. 


اشخاص و سازمان‌های زیادی به فکر فرمول‌های پیچیده برای برندینگ هستند و هیچ وقت هم قدمی رو به جلو بر نمی‌دارند. این‌ها ساده‌ترین راه برای ساختن برند را فراموش کرده‌اند. چه می‌شد اگر از فردا شما استانداردها را در جهت مثبت جا به جا می‌کردید؟ وقتی ه نیازی به بهانه آوردن نداشته باشید رابطه شما با مشتریانتان چطور می‌شود؟


پ.ن : رضا غیابی از برگزار کنندگان تداکس تهران، آدم حرفه‌ای و دوست داشتنی است. کسانی که او را می‌شناسند و با او برخورد داشته‌اند سروقت بودن و خوش مشرب بودن را از ویژگی‌های بارز او می‌دانند. وقتی که در یک جمع باشد به راحتی می‌توانید او را پیدا کنید. جایی را بگردید که تعداد زیادی از افرا دور یک نفر جمع شده‌اند.

فکر می‌کنم یکی از ویژگی‌های مهم رضا غیابی جابه‌جا کردن استانداردها است. وقتی که خارج از وقتش هم به شما رسیدگی می‌کند و دقیقا سر وقت جلسه را برگزار می‌کند. 

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 19 >>