X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

جمعه 23 تیر 1396 ساعت 19:56

اکستنشن شما چیست؟

برای شما هم پیش آمده که شخصی را ببینید که با یک سری ابزار آنچنان حرفه‌ای کار کند و آن‌ها را کنترل کند که انگار آن‌ ازارها دنباله‌ای از بدن خود او هستند؟ مهم نیست که آن شخص آشپز باشد، تعمیرگر ماشین یا هر دستگاهی باشد، نقاش باشد، نوازنده یک ساز باشد یا یک توسعه دهنده، در هر صورت شما با یک هنرمند طرف هستید و ازتماشای کار او لذت می‌برید.


سازندگان گجت‌ها و طراحان نابغه، اغلب این موارد را در نظر دارند و سعی می‌کنند وسیله‌ای بسازند که یادگیری کار با آن و تبدیل کردن آن به دنباله‌ای از بدن بسیار آسان باشد. به همین خاطر شخصی مثل استیو جابز دوست داشت گوشی‌های آیفون در اوج سادگی طراحی شوند. امروز هم بیشترین چیزی که به دنباله ما تبدیل می‌شود همین گوشی‌های هوشمند  است. این ابزارها به قدری جذاب و اغوا کننده هستند که ما را به دنبال خود می‌کشانند و ما وقت بیش‌تری را باآن‌ها می‌گذرانیم و در کار کردن با آن‌ها استاد می‌شویم و تبدیل به دنباله ما می‌شوند.


اما بحث امروز ما گوشی‌های هوشمند نیستند. متاسفانه خیلی از ابزارهای مفید اطراف ما با این دید ساخته نمی‌شوند و یا اگر هم با این دید ساخته شوند جذابیت کم‌تر و فرآیند دشوارتری برای یادگیری نسبت به یک گوشی هوشمند دارند. مثل کتاب و کیبورد و قلم و کاغذ. 


مهم نیست که شما در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنید. اگر می‌خواهید کارایی و بازده شما افزایش پیدا کند و در راستای تقویت مهارت گوسفندنگری در خود باید در کار با یک سری ابزارها استاد شوید. شاید بهتر باشد سرعت تایپ شما افزایش پیدا کند و مهارت تایپ ده انگشتی را بیاموزید. شاید بهتر باشد یادگیری در حین مطالعه خود را  افزایش دهید و از یک کتاب بیشترین استفاده را بکنید.


خبر بد : خیلی از این‌ها اعتیاد آور نیستند و شما باید خودتان فرآیندی را طراحی کنید که وقت بیشتری با ابزارهای مفیدتان بگذرانید. خبر خوب :  کلی راه برای طراحی این فرایندها هست و برای مثال می‌توانید کتاب Hooked یا The Power of Habit را بخوانید.


خبر نا امید کننده : خیلی‌ها ابزار حرفه‌ای خود را انتخاب نمی‌کنند و تنها در کار با ابزارهای سرگرم کننده که نقش پفک نمکی را دارند استاد می‌شوند. 


نکته کنکوری برای فهمیدن این که یک ابزار به دنباله شما تبدیل شده : در حین کار با آن ابزار کسی نمی‌تواند حواستان را به راحتی پرت کند.

دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 00:03

بالاخره از کدام یاد بگیرم، موفقیت یا شکست؟

پ.ن : این متن در نگاه اول و دوم و هر چندم ممکن است مبهم به نظر برسد. علتش خواست نویسنده بوده شاید. فقط می‌خواستم تفکراتم در این زمینه را یادداشت کنم و یک نقطه شروعی برای ایده‌های بعدی داشته باشم.


داستان ساده و تکراری است. یک آدم، بر حسب اتفاق، تمام کارها را درست انجام می‌دهد و به موفقیت می‌رسد. در مصاحبه‌ها که از او می‌پرسند رمز موفقیتش چه بود، از تمامی اتفاقات زندگی‌اش طوری استفاده می‌کند که پازل موفقیتش جور در بیاید و داستان خوبی ساخته شود. اینجا حتا رفتار نادرست والدین و خیانت یکی از دوستان هم یک اتفاق خوب قلمداد می‌شود چون قهرمان داستان ما را در مسیر درستی قرار داده است.


با نگاه به گذشته معنی رویدادها عوض می‌شود و انگار که از همان ابتدا همه چیز را می‌دانسته‌ایم.


چه اتفاقی می‌افتاد اگر داستان‌های شکست و ناکامی را هم به همین روش تعریف می‌کردیم؟ حتا رفتار درست والدین و همه شرایطی که مهیا بود و استفاده نکردیم را با بار معنایی منفی نقل می‌کردیم و با افتخار مسیر تمام داستان‌هایمان را به شکست نهایی می‌رساندیم؟ 


داستان‌های شکست بیش از این که به منبعی برای یادگیری ما تبدیل شوند با فیلتر ذهنی ما معنای خود را می‌گیرند. من می‌فهمم که مهربان بودن با هم‌نوع یعنی خریت چون به شکست یک نفر دیگر منجر شده. داستان‌های شکست مثل «جیزه» گفتن‌های والدین عمل می‌کند. کودکی به سمت توپش می‌رود و چون مادر حوصله شیطنت او را ندارد به او می‌گوید این کار خطرناک است و کودک هم باید بترسد و بنشیند سر جایش. داستان‌های شکست که در رسانه‌ها نقل می‌شود خیلی وقت‌ها از همین جنس می‌شود. تمامی کارهای خوب و بد برچسب شکست می‌خورند و ما به اشتباه همه رفتارهای شخص شکست خورده را اشتباه می‌بینیم. تازه این را هم در نظر بگیرید که شخص شکست خورده میل وصف ناپذیری به غلط خواندن تمام تصمیم‌های خودش دارد تا بار مسئولیت از دوش خودش و سرنوشت برداشته شود.


درس گرفتن از شکست‌ها شعار خیلی خوبی است اما در عمل با محدودیت‌های فراوانی روبه‌رو می‌شود. درس گرفتن از موفقیت اما از این هم بدتر است. به ازای هزاران داستان شکست شاید یک داستان و سناریوی موفقیت داشته باشیم. حداقل چیزی که می‌دانیم این است که کیس‌های شکست خیلی بیشتر است و از نظر آماری می‌توان نتیجه‌گیری بهتری از آن‌ها انجام داد. موفقیت اما همین کمیت را هم ندارد و همه چیز را بیش از پیش به شانس گره می‌زند.


شاید توصیه درست این بود که داستان‌های مختلف را در همان لحظه ببینیم و بدون قضاوت سریع سعی کنیم مدتی مشاهده‌گر صرف باشیم. چه موفقیت و چه شکست و چه یک داستان متوسط که نه شکست خورده و نه موفق شده، همگی می‌توانند مواردی برای مشاهده ما باشند.


شنبه 17 تیر 1396 ساعت 23:18

یک ذره معنی

هر روز صبح می‌بینمش. در یک اتاقک ۱.۵ در ۱.۵ متری که توی ایستگاه بی.آر.تی سر کوچه‌ قرار دارد. همان یک ذره فضا را هم با چند تکه مقوا و چند جعبه مختلف مثل جعبه دستمال، شخصی‌سازی کرده. به نظر نمی‌رسد چالشی در کارش وجود داشته باشد اما گه گاهی بیرون می‌زند و در اوج ساعت شلوغی و درخواست بلیت سیگار هم می‌کشد. کاری را می‌کند که یک دستگاه کوچک هم به تنهایی انجام می‌دهد و در واقع هیچ نیازی به او نیست. اما چرا این همه توجه من را به خودش جلب کرده؟ او هم مثل همه آدم‌های دیگر یا حداقل مثل خیل‌هایشان در بیشتر وقت‌ها انگار وجود ندارد و انقدر غرق در روزمرگی‌هاست که محو شده.


هر بار که کسی کارتش را به او می‌دهد تا شارژ کند، دو بار و یا بیشتر از او می‌پرسد که «چقدر براتون شارژ کنم؟» حتا اگر ۱۰۰۰ تومانی هم بهش بدهی با کارتت که حداقل مبلغ شارژ هست، باز هم می‌پرسد «چقدر براتون شارژ کنم؟....چقدر؟...»


تلاش عجیبی که می‌کند تا نشان بدهد کارش اهمیت دارد و او با آن عینک‌های ته استکانی عجیبش که تعجبش را مثل بیشتر حالات چشمانش چند برابر می‌کند، بیخودی آنجا نیست. 


کمتر کاری را می‌شناسم که مکانیکی‌تر و قابل‌جایگزین‌شدنی‌تر از کار شارژ بلیت باشد. خیلی‌های ما ولی در گفتگوی روزمره و تفکرات شخصیمان کارمان را بی‌هدف‌ترین و بی‌معنی‌ترین کار می‌پنداریم و تلاشی در جهت بی‌معنی‌تر نشان دادن کارمان در پیش‌ می‌گیریم.


دوست دارم این بار که از کاری خسته شدم و می‌خواستم زمین و زمان را فحش بدهم به خاطر این همه کار احمقانه، تصویر این بلیت فروش را در ذهنم مرور کنم. من چطور می‌توانم با انجام یک کار اضافی همه چیز را بر هم بزنم و از دست این تفکرات خلاص شوم؟ فکر می‌کنم راه پیش پای من حتا ساده‌تر هم هست.

چهارشنبه 14 تیر 1396 ساعت 23:03

سینمای سوخته

بدجور توجهم را به خودش جلب کرده بود. بقایای یک سینمای سوخته در یک شهر شمالی ایران است. 




شنبه 3 تیر 1396 ساعت 00:23

چرا هیچ تغییری نکردی؟

آرایشگاه حمید را حدود ۱۰ سال پیش به پیشنهاد برادرم که به پیشنهاد دوستش این آرایشگاه را انتخاب کرده بود، شناختم و از آن به بعد حتا با این که دیگر عملن در قزوین زندگی نمی‌کنم اما حداقل ماهی یک بار برای کوتاه کردن موی سرم به آنجا می‌روم. دلیل این انتخابم یک آقای چهل و خورده‌ای ساله که مدام حرف می‌زند و جوک می‌گوید و اوضاع سیاسی روز را تحلیل می‌کند و به سختی نوبت می‌دهد و ... نیست، حمید عاشق کارش است و هر وقت به مغازه‌اش می‌روم از کار کردنش لذت می‌برم و کلی چیز هم از او یاد می‌گیرم.


عصرها ساعت ۶ و خورده‌ای (این خورده‌ای‌‌ش به خیلی چیزها بستگی دارد) سر و گله آقا حمید پیدا می‌شود و معمولا همین که در مغازه باز می‌شود چند نفر می‌پرند داخل و معلوم است زیاد منتظر بوده‌اند. حمید هم دعایی می‌خواند و اسفندی دود می‌کند و اسم افراد را به ترتیب دفترش می‌خواند تا روی صندلی آرایشگاه بنشینند و او هم صحبت‌هایش را شروع می‌کند و بدون وقفه به کارش ادامه می‌دهد تا ساعت ۱۰ شب. گاهی هم بیشتر. مشتری‌های حمید، همه مثل من از وقتی که با او آشنا شده‌اند دیگر جای دیگری را امتحان نکرده‌اند و حمید هم تک تکشان را خوب می‌شناسد و متناسب با هر کس جور خاصی صحبت می‌کند. گستره لحنش از کف بازار تا کلاس رسمی دانشگاهی را در بر می‌گیرد. در تولید محتوای مخصوص کارش (که گاهی هم زرد می‌شود) خبره است که معمولن کنار یک آرایش ساده کلی محصول جانبی هم می‌فروشد و مثل راننده‌های خبره که با صدای موتور ماشین حالی به حالی می‌شوند، حمید هم با صدای قیچی‌های مخصوصش است که آسمان‌ها را سیر می‌کند. 


اولین باری که پیش حمید رفتم تا موهایم را کوتاه کنم  با تعجب پرسید «قبلن کجا می‌رفتی؟» من هم توضیح دادم که آشنا بوده و به خنده گفت «پس همون، چون آشنا بودی برات همینجوری کوتاه می‌کرده...» و بعد شروع کرد و گفت که هر کس جمجمه خاص خودش را دارد و هر مدلی به هر کسی نمی‌آید و جنس مو هم خیلی مهم هست و کسی که این چیزها را نداند اصلن نباید مو کوتاه کند و نود درصد این آرایشگاه‌ها الان هیچ کدام این‌ها را نمی‌فهمند و ... . چند وقت پیش هم که مدل خامه‌ای (از همین‌هایی که دور سر را سفید می‌کنند و رویش را نه، در همین حد می‌توانم توضیح بدهم) مد شده‌ بود توضیح می‌داد که «مثلن همین مدل خامه‌ای اصلن به تو نمی‌آد. اگر هم بیاد من می‌دونم که تو اهل این مدل موها نیستی و اگر بخوای هم نمی‌زنم برات.» خلاصه سرویسی که حمید ارائه می‌دهد تک است.


حمید یک اصلی برای کوتاه کردن موها دارد که موضوع اصلی همین نوشته است. قانون حمید این است که : فاصله زمانی بین کوتاه کردن موها باید طوری باشد که کسانی که شما را می‌بینند هیچ تغییری احساس نکنند. موارد زیادی هست که این قانون را تایید می‌کند و خود حمید هم دلایلی می‌آورد مثل به هم خوردن مدل مو، شکسته شدن موها و افتادن خوره و خیلی چیزهای دیگر. من یک بار حساب کردم و این فاصله برای من شد حدود ۲۰ روز. یعنی اگر به فاصله ۲۰ روز موهایم را کوتاه کنم هیچ مشکلی پیدا نمی‌کنم و کسی هم نمی‌فهمد که موهایم را کوتاه کرده‌ام. اگر هم این فاصله بیشتر بشود و موهایم به مشکلات خاص دچار شود صدای حمید در می‌آید و می‌گوید چرا تنبلی می‌کنی و دیر می‌آیی و وقتی که کچل شدی دیگر فایده ندارد :) .


داشتم فکر می‌کردم شاید این قانون را خیلی‌ جاهای دیگر هم به کار برد. برای مثال بهترین حالت برای خارج شدن ما از یک سازمان، زمانی است که با خارج شدن ما آب از آب تکان نخورد. یا برای مثال به بزرگترین انقلاب‌های علمی و اجتماعی بشر که نگاه کنید می‌بینید که بهترین‌هایشان همان‌هایی بوده‌اند که خیلی غیر محسوس بوده‌اند. 


تغییری که مشهود باشد نشان از یک ضعف بزرگ دارد. یا ایجاد کنندگان تغییر ضعف داشته‌اند و یا بعد از ایجاد یک چنین تغییری مخالفت‌ها و فرسایش‌ها شروع می‌شود و تغییر را با مشکلات جدی روبه‌رو می‌کند. 


حالا چه شد که از کوتاه کردن مو به اینجا رسیدیم، خودم هم نمی‌دانم اما فکرم مشغول بود و گفتم یک چیزی هم اینجا بنویسم تا شاید فکرهایم منسجم‌تر بشود. به هرحال تغییر زیاد در دوره به روز کردن وبلاگ هم نشان از ضعف و یا مشکلات نویسنده آن وبلاگ دارد و دوست ندارم بیشتر از این  وبلاگم را به حال خودش رها کنم.

<< 1 2 3 4 5 ... 19 >>