X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 02:35

بیندیشید و چی چی شوید؟

ناپلئون هیل نام شناخته‌شده‌ای است در بازار کتاب های سلف هلپ. کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید  او تاکنون بیش از ۱۶ میلیون نسخه فروخته و هر روز هم به این عدد اضافه می‌شود. ترجمه این کتاب در زبان فارسی هم از پرفروش‌ترین کتاب‌های بازار است که معلوم نیست چاپ چندم را رد کرده.

داستانی که او و بعدها پیروانش تعریف کردند از او چهره پیرمردی مهربان که به فکر پیشرفت جامعه بشری است را در ذهن بیشتر افراد ساخت. اما پشت این همه داستان شگفت انگیز ملاقات با افراد بزرگی چون اندرو کانگی و توماس ادیسون و وودرو ویلسون چه بود؟ چطور او این همه صبر داشت تا راز موفقیت افراد بزرگ را ثبت و منتقل کند؟ چرا در زندگی خودش به جز یک کتاب پر فروش هیچ موفقیت دیگری نبود؟ به راستی آیا او جز اندوختن ثروت از طریق آموزش موفقیت چیز دیگری هم بلد بود؟


Matt Novak در یک مقاله بلند ۱۹۰۰۰ کلمه‌ای، با مطالعه و جمع آوری اطلاعات عمومی که از ناپلئون هیل در دسترس همه بوده، سعی کرده تصویر کامل‌تری از این معلم موفقیت بسازد. تصویری که چندان خوشایند دنبال‌کنندگان این سبک نوشته‌ها نیست. تصویری از یک کلاهبردار بزرگ که داستان ملاقات‌هایش با افراد بزرگ تنها بعد ازمرگ آن‌ها علنی می‌شد و داستان کلاهبرداری‌های هرمی که او را مجبور به تغییر نام کرد. 


چیز بیشتری نمی‌گویم، می‌توانید مقاله را با مراجعه به این لینک مطالعه کنید.


تیم کانال بی هم این مقاله را به صورت یک پادکست دو قسمتی درآورده که اگر حوصله خواندن متن طولانی را ندارید توصیه می‌کنم این پادکست را گوش کنید (قسمت اول ، قسمت دوم).


پ.ن : یک نفر به جمع کارآفرینان مورد علاقه‌ام اضافه شد. مجید قاسمی از فیدیبو کسی که این پادکست را معرفی کرد، یکی از بهترین استارتاپی‌هایی هست که مثل خیلی از استارتاپی‌ها متوهم نیست. در سخنرانی چند دقیقه‌ای خود شعار نداد و مدل ذهنی را به نمایش گذاشت که نشانگر دلیل موفقیت تیم فیدیبو بود. دوست داشتم در پایان این نوشته اسمش را بیاورم و از او تشکر کنم که خاطره این آشنایی همیشه در وبلاگم ثبت شود.

جمعه 6 مرداد 1396 ساعت 13:43

یه چیزی شبیه همین VOX

وکس مدیا را خیلی دوست دارم. اولین بار از طریق تماشای یک ویدئو مرتبط با توهم توطئه با آن‌ها آشنا شدم. بعد از مدتی دنبال کردن دیدم سبکشان با همه خبرگزاری‌های رویداد محور دیگر فرق دارد. حداقل تا آنجایی که من با آن‌ها آشنایی دارم، ماموریت خود را بر اساس توضیح دادن و بررسی بلندمدت‌تر اخبار قرار داده‌اند. هرچند ممکن است سوگیری در بررسی‌ها وجود داشته باشد اما نکته اساسی نگاه بلندمدتی است که به اتفاقات وجود دارد.


برای مثال وقتی هر روز اخبار سوریه پخش می‌شد و هر روز یک اتفاق می‌افتاد و رسانه‌ها هم رونق گرفته بودند (هنوز هم متاسفانه وضع همینطور است) وکس در مورد پیچیده بودن جنگ سوریه ویدئویی تهیه کرد که پیشینه این جنگ، بازیگران اصلی این جنگ و منافع هر یک از بازیگران را توضیح می‌داد. یا وقتی همه جا تیتر اختلاف کشورهای عربی با قطر روی بورس بود، وکسی‌ها به این موضوع پرداختند که اصولن این کشورهای عربی از کی به وجود آمدند و هرکدام چه منافعی دارند و چطور می‌شود که یک دفعه این اختلافات پیش می‌آید و آیا اصلن این‌ها چیز مهمی هست یا نه و ... .


درست است که وکس هم به رویدادهای آخر توجه می‌کند اما به جای نگاه به آن رویدادها به عنوان یک رویداد تنها و منفرد، پیشینه آن را هم بررسی می‌کند و دید کلی تری به مخاطب می‌دهد.


کاش یک چیزی شبیه همین وکس برای ایران خودمان داشتیم. البته روزنامه‌نگارهای خوبی هم گوشه و کنار پیدا می‌شوند که تحلیل‌های خوبی دارند اما من یک حرکت گروهی و پایدار تا به حال ندیده‌ام. خوشحال می‌شوم اگر میشناسید معرفی کنید.

دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 13:38

مزایای غیرمنتظره الکامپ

چهار روز نمایشگاه بی وقفه، پرسش و پاسخ‌های خسته کننده و سروصدای مداوم آدم را خسته می‌کند. امروز اما حالم خیلی خوب بود. شاید یک جورهایی خستگی از تنم در رفت.

صبح که وارد غرفه شدم متوجه شدم دوستی به دنبال من می‌گشته است. روی صندلی نشستم و منتظر بازدید کننده‌ها بودم. چهره آشنایی به غرفه نزدیک شد. بدون این که از قبل از نزدیک دیده‌ باشم‌ش احساس صمیمیت خاصی با او داشتم. فهمیدم که دوستی که قرار بوده ببینم خود اوست. به داخل غرفه آمد و گپی زدیم و با این که اولین مکالمه رو در روی ما بود انگار که دوستی قدیمی کنارم نشسته باشد کلی حرف برای زدن داشتیم و خیلی هم راحت بودیم. 

این دوست عزیز ایمان نظری از دوستان متممی بود. کسی که از طریق خواندن وبلاگش بیشتر می‌شناختمش و چقدر خوشحال شدم که از نزدیک با او به گفتگو نشستم.

این حس را وقتی که با محمدرضا زمانی تلفنی صحبت می‌کردم هم تجربه کردم. خود محمدرضا هم اشاره کرد که با این که ما متممی‌ها هم‌‌دیگر را از قدیم نمی‌شناسیم و خیلی ارتباطی نداشته‌ایم اما انگار یک صمیمیت خاصی بینمان هست.


راستی گردهمایی چطور می‌شود؟ چه جشن بزرگی و خوشا به حالمان. 

جمعه 30 تیر 1396 ساعت 07:42

لینکین پارک برای همیشه ساکت شد

نمی‌دانم چرا ولی از وقتی که صبح اول وقت امروز، خبر مرگ چستر بنینگتون، وکالیست گروه لینکین پارک  را شنیده‌ام حالم یک جور عجیبی شده. می‌گوبند احتمال خودکشی‌اش بالاست و در سالگرد تولد دوستش که او هم خودکشی کرده بوده این اتفاق می‌افتد و کمی مشکوک است. از کودکی شرایط سختی را تحمل می‌کرده، از طلاق والدین تا تجاوز و خشونت و از همان زمان‌ها هم به مصرف مواد مخدر روی می‌آورد. 

اما همه این‌ها را که رسانه‌ها تازه یادشان افتاده و نقل می‌کنند تا من مخاطب را احساساتی‌تر کنند اصلا برایم مهم نیست. لینکین پارک را حداقل ۱۰ سال پیش شناختم و برای سال‌ها موزیک‌هایشان برایم نماد عصیان‌گری و اهلی نشدن در برابر هر چیز مزخرف متوسطی بود. چهار سالی بود که دیگر یادم رفته بود که گروهی به اسم لینکین پارک هم وجود داشته و یک روز من طرفدار سرسختشان بودم. آخرین آهنگی که به شدت از آن لذت بردم و آخرین آهنگی بود که از این گروه شنیدم Burn it Down بود.


حالا اما بعد از شنیدن این خبر همه آهنگ‌ها در ذهنم مرور شد. حالا که این متن را می‌نویسم هندزفری توی گوشم انگار وارد یک بعد دیگر شده و دارم حرف‌های قبل از خودکشی یا شاید بعد از آن‌ها را گوش می‌کنم. 


موسیقی لینکین پارک هرچند آنقدرها خوب نبود اما نعره‌های چستر که نماد گروه بود و گویا دردها و زخم‌های عمیقی پشتش بوده برای من بخشی از زندگی‌ام بود که حالا حس می‌کنم دیگر تمام شده و فقط می‌توانم با نگاه به گذشته مرورش کنم.



پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 00:04

اصول شما چه بود؟

مهم نیست که چقدر فکر شما و استدلال شما قوی است. اگر مدام تصمیم‌هایتان را تمدید نکنید به راحتی اصول و معیارهای شما به فراموشی سپرده خواهد شد. 


 شما از روز اول تصمیم داشتید که از حاشیه و شوآف دنیای تو خالی‌ها دوری کنید. شما دوست داشتید که مشتری وفادار جذب کنید و شما نمی‌فهمیدید که این همه بیلبورد شیپور برای چیست و آیا کسی نیست که به این‌ها بگوید خیلی احمق هستند و طرح‌های مقوایی شان به هیچ دردی نمی‌خورد؟ 


شما از روز اول طرفدار شفافیت بودید و می‌خواستید روابط درون سازمانی شما کاملن شفاف باشد و متنفر بودید از اینکه می‌دیدید در یک سازمان، کارمندان از مدیرشان می‌ترسند و واقعیت ها را با او در میان نمی‌گذارند.


اما پیشنهاد یک غرفه رایگان، توصیه یک مدیر سازمانی با مقیاس متفاوت به شوآف داشتن و سر و صدا کردن و فرصت تبلیغات با قیمت پایین و رایگان فلان آژانس و حس داشتن کنترل بر کارمندان و داشتن پرستیژ میان آن‌ها کمی وسوسه انگیز بود.


واقعیت این است که حتا قلم‌چی هم با هدف شکنجه دانش‌آموزان و با نگاه ماشین چاپ اسکناس به آن‌ها کار خود را شروع نکرده است و شما هم مستثنی نیستید. هر روز که به خودتان یادآوری نمی‌کنید که اصول شما برای تصمیم گیری چیست، هر روز که نمی‌نویسید و از خودتان نمی‌پرسید که چرا اینجا هستید و دارید این کار را انجام می‌دهید، یک قدم به منحرف شدن از مسیرتان نزدیک می‌شوید.


فکر می‌کنید آن تبلیغات اسپمی و ۱۰۰ هزار ایمیل ارزشش را دارد؟ 

<< 1 2 3 4 5 ... 19 >>