X
تبلیغات
زولا

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 21:55

Friends یا HIMYM ؟ مساله این نیست

نمی‌دانم شما هم در دوران دانشجویی به دلایلی حالش را داشته‌اید که بنشینید پای سیت‌کام‌ها و از خنده روده بر شوید یا نه اما این تجربه برای من یکی از بهترین تجارب زندگی‌ام بوده است. تابستان سال 1391 بود که تصمیم گرفتم سریال فرندز را ببینم و آن تابستان برای من خیلی خوب گذشت. بعدها به صورت فال حافظی گاهی بر می‌گشتم و یک قسمت را شانسی نگاه می‌کردم و دوباره از خنده روده بر می‌شدم. بعدها سریال HIMYM یا How I Met Your Mother را هم دیدم ولی به خوبی فرندز نبود به هیچ وجه. هرچند شخصیت‌ها جوری پرداخته می‌شوند که در هر دو سریال شما احساس می‌کنید با دوستان نزدیک خودتان نشسته‌اید و دارید شب نشینی می‌کنید. اما آشنایی من با Louie c.k و کشف چیزی به نام استندآپ کمدی و کمدی‌های سیاه زندگی‌ام را عوض کرد که شاید بحث این پست نباشد. 


مدتی می‌شود که دیگر به فرندز خنده‌ام نمی‌گیرد. این نخندیدن من از آن نظرهای احمقانه «چطور یک سریال ماشه سقوط تمدن غرب را کشید» نیست. نمی‌دانم در کل دچار چه چیزی شدم اما از یک جایی به بعد دیگر به فرندز نخندیدم. مشکل من با فرندز از جایی شروع شد که با سریال ساینفلد آشنا شدم. ساینفلد را به عنوان محبوب‌ترین سیت‌کام در نیویورک می‌شناسند و خود جری ساینفلد هم که همان کمدین معروفی هست که با اوباما یک مصاحبه خیلی به یاد ماندنی انجام داد.


تفاوت‌های این سریال‌ها از همان لحظه اول معلوم می‌شود. اگر بارنی سریال فرندز را به خاطر جمع شدن دوستان در کافه مسخره می‌کند حالا این ساینفلد است که تمام سیت‌کام‌های بازاری را به خاطر این‌که فقط نمایشی هستند که در آن چند احمق همه‌اش از قرارهایشان با دیگران صحبت می‌کنند به سخره می‌گیرد. اما بهتر است یک سری تفاوت‌هایی را بگویم و در نهایت به شما ثابت کنم اگر قرار باشد فقط یک سریال کمدی ببینید چرا آن یکی باید ساینفلد باشد.


فرندز در یک کافه شروع می‌شود. 6 دوست که به طور مساوی سه دختر و سه پسر در آن جمع هستند. این سریال به دوستی‌ها بیش از هر چیز دیگری اهمیت می‌دهد. اسمش به هیچ وجه الکی انتخاب نشده و در طول سریال به شما می‌گوید یک دوست خوب ارزش هر سختی را دارد. به قدری جمع دوستانه صمیمی است که شما می‌خواهید جزوی از آن‌ها باشید. به همین خاطر هم اگر کسی فرندز را دیده باشد تا یک مدتی دنبال جور کردن یک چنین جمع دوستی می‌افتد و تا مدت‌ها هم می‌توانید ببینید که مثلا می‌گوید «من شبیه جوئی هستم» یا «من خیلی با شخصیت مونیکا حال می‌کنم». داستان در کل حول این 6 نفر می‌چرخد و از همان اول هم می‌دانید که یک جورهایی سرنوشت این‌ها به هم گره خورده.


HIMYM به عقیده خیلی‌ها یک کپی ناشیانه از فرندز است. همان سبک زندگی نیویورکی، همان جمع‌های دوستانه و با تقریب خوبی همان شوخی‌ها. کاملا هم درست می‌گویند اما یک تفاوت ظریف این وسط فراموش شده. اگر فرندز بر جمع‌های دوستانه تاکید می‌کرد حالا ما در HIMYM قرار است بفهمیم چطور نیمه گمشده‌مان پیدا می‌شود و تاکید اصلی سریال بر روی خانواده است. در تمام سریال قهرمان‌های اصلی سریال جوری تغییر می‌کنند که به سمت تشکیل خانواده کشیده می‌شوند و باز هم نیازی نیست بگویم که چطور کسانی که این سریال را می‌بینند تا مدت‌ها منتظر ملاقات با نیمه گمشده‌شان در ... نه بگذارید سریال را اسپویل نکنیم. 


Seinfeld اما در این طبقه‌بندی‌ها نمی‌گنجد. یک جورهایی ساینفلد به سریال‌هایی مانند سیلیکن ولی و لوئی ختم شد و اصلن در جریان کمدی عامه پسند وارد نمی‌شود. کسانی که دو سریال قبلی را دیده‌اند به سختی با ساینفلد ارتباط برقرار می‌کنند. شما به هیچ وجه نمی‌توانید یک فصل کامل ساینفلد را در یک روز ببینید و انتظار داشته باشید که از سلامت عقلی هم برخوردار باشید. ساینفلد به زور نمی‌خواهد با هر چیز سطحی که دم دستش هست شما را بخنداند. گاهی تمام یک فصل مقدمه می‌چیند تا شما در آخر از خنده روده‌بر شوید. بهترین توصیف برای ساینفلد را جرج کوستانزا به کار می‌برد که توضیح می‌دهد «این سریال در مورد هیچ چیزی نیست.» راست هم می‌گوید. شما در هر قسمت از سریال متوجه می‌شوید که از ناکجاآباد شروع می‌شود و به ناکجاآباد بعدی می‌رود. اگر کسی از شما بخواهد داستان سریال را تعریف کنید لال می‌شوید. در مورد فرندز و HIMYM می‌توانستید بگویید که چند دوست هستند که دور هم جمع می‌شوند و داستان رابطه‌هایشان و چیزهای مرتبط با این را تعریف می‌کنند اما در مورد ساینفلد چطور؟ یک روز در مورد جواب‌هایی که بعد از جروبحث به یادمان می‌آید داستان می‌گوید و یک بار هم از مواجهه عقل با غریزه. یک روز داستان در مورد هزینه‌هایی است که باید برای بودن در جمع دلخواهمان بدهیم و یک بار هم در مورد احمقانه بودن بعضی از نفرت‌ها و کینه‌های قدیمی ما. ساینفلد در مورد هیچ چیزی نیست و حول داستان زندگی یک آدم که اتفاقا کمدین هم هست و دوستان معمولی دیگرش می‌گذرد. 


اما آیا این‌ها که گفتم دلیل می‌شود ساینفلد را به سریال‌های دیگر ترجیح دهید؟ نه کاملا. حداقل دلایل به نظر من آنقدرها قانع کننده نیستند. اگر وقت دارید و سریال هم دوست دارید همه سریال‌های بالا را ببینید و سریال‌های پشت بندش را مثل بیگ بنگ تئوری و سریال‌های خیلی باحال‌تر مثل لوئی را هم ببینید.  اگر مثل من وقت سریال دیدنتان را محدود کرده باشید و به صفر رسانده باشید و فقط یک انتخاب داشته باشید بحث مهم می‌شود. حداقل من در انتخابم سعی می‌کنم سریالی را ببینم که مطمئن باشم یک هنرمند آن را ساخته و به نظرم ساینفلد یک هنرمند بی چون و چراست. مثل لویی. اما چرا هنرمند است؟


یک نگاه دوباره به سریال‌های بالا نشان می‌دهد هدف از ساخت آن‌ها چیست. دو سریال اول هدفشان پر کردن وقت‌های تنهایی و سرخوردگی‌هایتان هست. وقتی که رابطه‌تان شکست می‌خورد می‌توانید چند آدم دیگر را ببینید که وضعیت اسف بارتری نسبت به شما دارند و باز هم خوشحالند و پس شما هم می‌توانید خوش باشید. اما ساینفلد هدف دیگری را در پیش می‌گیرد. هدف ساینفلد کشف لحظات نابی است که در زندگی روزمره ما اتفاق می‌افتد. زندگی روزمره‌ای که اگر یکی از ما بپرسد چه خبر ما هیچ چیز جالبی پیدا نمی‌کنیم برای گفتن اما ساینفلد یک داستانی از هیچ می‌سازد و حالات و احساسات انسانی‌ را به بهترین شکل به نمایش می‌گذارد. داستان همیشگی تفاوت نسل‌ها، داستان تصمیم ناگهانی به کارهایی که بعدها ما را به غلط کردن وادار می‌کند، داستان فروخوردن‌ها و داستان انفجارهای بی دلیل و ناگهانی و فوران احساسات بی جا. ساینفلد یک هدف دارد و آن این است که ما را وادار کند به نگاهی دوباره به جزئیاتی که از دیدمان پنهان می‌ماند. از این منظر که نگاه کنیم ساینفلد از نظر من یک هنرمند درجه یک به حساب می‌آید. کسی که کارش را می‌توان در زمره هنرمندان بزرگ تاریخ مانند شکسپیر گذاشت بدون این که کسی اعتراضی کند. 


ساینفلد شروع کننده گروه جدیدی از سریال‌ها بود که امروز اگر درست نگاه کنیم سیلیکان ولی فرزند خلف آن است. حرفم بی دلیل هم نیست. نگاهی به لیست نویسندگان و دست اندرکاران دو سریال فرض من را تقویت می‌کند. سیلیکان ولی هم می‌خواهد کالیفرنیایی‌ها را وادار کند که از زوایای دیگر به زندگی‌شان نگاه کنند. به قول یکی از همان کالیفرنیایی‌ها (لینک حرفش را پیدا نکردم) «لعنت به شما جامعه استارتاپی که این همه به سریال یسلیکان ولی می‌خندید اما یک بار فکر نمی‌کنید که چه کاری کرده‌اید که امروز این چیزها خنده‌دار است.»


بعد از مدتی ننوشتن دلم می‌خواست چیزی را موشکافی کنم که راحت‌تر باشم و زیاد هم نیازی به رفرنس دادن نداشته باشم تا فقط بنویسم. ممنون که تحمل می‌کنید.

برچسب‌ها: ساینفلد
یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 01:38

هندزفری، لذت موسیقی و یک سری مشاهدات شخصی

حدود دو هفته‌ای می‌شود که هندزفری جدیدم را که مدتها در ویش‌لیستم بود خریداری کردم و به جرات می‌توانم بگویم از آن روز تا الان کمتر لحظاتی بوده که صدای دنیای واقعی خودمان را بشنوم. راستش من به موسیقی معتادم یک جورهایی. ادا هم در نمی‌آورم که می‌توانم با موسیقی مطالعه کنم و اصلن هم مشکلی پیش نمی‌آید. اتفاقن از بس با آهنگ‌ها حس می‌گیرم که عملا سیستم 2 مغزم وارد کار می‌شود و به سختی می‌توانم کار دیگری را انجام دهم. همین الان که دارم این متن را می‌نویسم یک آهنگ جدید را تجربه می‌کنم و سرعت نوشتنم و احتمالا جمله‌بندی‌هایم تحت تاثیر این آهنگ است و با عوض شدن آهنگ جمله‌بندی‌هایم هم عوض می‌شود.


نمی‌دانم از کی شروع شد ولی از یک جایی به بعد موسیقی جزئی جدایی ناپذیر از زندگی من شد. شاید از زمانی که آن معلم پرورشی احمق می‌گفت موسیقی ذهن را باطل می‌کند یک جورهایی حس کردم باید اعتراضم را با گوش دادن به موسیقی بیان کنم. شاید هم بعدها خوانندگان رپ خیلی حرف‌های دلم را می‌زدند به خصوص بهرام و شاهین و سورنا. بعدها هم تصمیم گرفتم بیشتر به خود موسیقی توجه کنم و با ورود به دانشگاه راک دهه هفتاد و هشتاد من را مسحور خودش کرد و الان هم می‌شود گفت جدای از سبک فقط دوست دارم با موسیقی‌های جدید آشنا شوم. به هر حال خواستم این تجربه خیلی خوبم را با شما در میان بگذارم. حس خیلی خوبی است. اما این که فقط همین را بنویسم برایم سخت است پس گفتم یک سری مشاهداتم را هم بنویسم.


از آنجایی که اکثر اوقات گوشم با موسیقی پر است صداهای اطراف را نمی‌شنوم و به همین خاطر اغلب اوقات خانواده شاکی می‌شوند که چه وضعش است که خودت را کر کرده‌ای و جوابمان را نمی‌دهی. بیشتر که دقت کردم فهمیدم استفاده از هدفون و هندزفری برای استفاده از لپتاپ و گوشی اصلن در نسل‌های قبلی ما چیز عجیبی است. اصولن به فضای شخصی دیگری اعتقاد خاصی ندارند یا اصلا متوجه نمی‌شوند. فیلم و صداهای گوشی‌شان را با صدای بلند پلی می‌کنند و استفاده از ابزاری مثل تلفن هوشمند برایشان چیزی مثل همان تلویزیون و رادیو است. 


شاید یک جورهایی بتوان گفت هر نسلی یک رسانه غالب دارد که هر تکنولوژی دیگری هم جلویش بگذاری مثل همان رسانه غالب از آن استفاده می‌کنند. رسانه غالب نسل مادربزرگم رادیو بوده.صدای بلند توی خانه را اگر ازش بگیری افسرده می‌شود. هرجایی از خانه که باشد صدای تلویزیون و یا رادیو را بلند می‌کند تا فقط صدایش را بشنود. رسانه غالب زمان پدرم تلویزیون بوده. تصویر را که ببیند دیگر متوجه فضای اطرافش نمی‌شود. به قدری تمرکز بالایی بر روی تصویر دارد که گاهی به قدرت تمرکزش بی اندازه حسودی‌ام می‌شود. کاشکی این تمرکز را من در کتاب خواندن داشتم. خلاصه تصویر برایش همه‌چیز است. الان هم در تلگرام یک اکانت ساخته و در گروه‌ها بیش از هرچیزی ویدئو دانلود می‌کند و می‌بیند و البته یک جورهایی هم با متن سر و کار زیادی دارد و بعد از تصویر متن را خیلی می‌پسندد.


برادر و خواهر دهه شصتی‌ام هم رسانه غالبشان چیزی میان ویدئو و ماهواره و تلویزیون بوده. تلفیقی از تمام اینها که به عصر اینترنت می‌رسد. تمام زسانه‌های قبلی کانتنت رسانه جدید شده و این نسل عاشق اینترنت می‌شود. تمام چیزهایی که دوست داشته و یک جورهایی نوستالژی دارد برایش یک جا در این مدیوم جدید گرد هم آمده است. 


من هم اکستنشن غالبی که واقعا عضوی از بدنم شده لپتاپم است. یک جورهایی شخصی بودن تکنولوژی‌هایی که ایزوله بودن را تبلیغ و تشدید می‌کنند برای من و هم نسلان من بیشتر قابل درک هست و همینطور هم ازشان استفاده می‌کنیم. استفاده از هندزفری به همین خاطر است. من و لپتاپم و یا من و گوشی‌ام(البته تکنولوژی گوشی من آنقدر بالا نیست که آهنگ بشود گوش داد با آن، یک جورهایی خودم را از داشتن یک دستیار باهوش توی جیبم محروم کرده‌ام) یک حباب می‌سازیم و بیرون از ما انگار چیزی وجود ندارد. البته این برای هر کسی که از این تکنولوژی‌ها استفاده کند پیش می‌آید اما نه باز هم دقیقا به همین شکل. خوب احساس می‌کنم دیگر حرف‌هایم دارد بی معنی می‌شود. یاد آن لحظه‌ای می‌افتم که فهمیدم رادیو از دهه 20 در ایران رواج یافت و تلویزیون در دهه 40 و انگار که مثل ارشمیدس قانون جالبی یافته باشم شروع کردم برای همکارانم از تاثیراتش با توجه به چیزهایی که از مک لوهان یاد گرفته بودم صحبت می‌کردم و آن‌ها هم همینطور من را نگاه می‌کردند. صحبتم که تمام شد فهمیدم که بیش از حد مبهم حرف زده‌ام و آن‌ها هم تایید کردند که حالم خوب نیست.


اگر الان هم دچار همین مشکل هستم به رویم نیاورید.  بعد از خواندن مک لوهان و این که فکر کنی حرف‌هایش را فهمیده‌ای حال عجیبی به آدم می‌دهد. یعنی هر متفکر اصیلی آدم را دچار این حس و حال می‌کند.


خوب این هم داستان هندزفری و مشاهدات شخصی من.

پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 16:13

چرا انقدر عجله

چند روزی می‌شود که تعدادی از دوستانم به سن مبارک 25 سالگی رسیده‌اند و طوری می‌گویند ربع قرن زندگی کردیم که آدم خجالت می‌کشد ربع را ضربدر قرن کند و بفهم آنقدرها هم عدد زیادی نیست. خلاصه با گفتن این ربع قرن پشتبندش نصایحی بار ما جوانترها می‌کنند خصوصن در اینستاگرام که آدم دوست دارد بگوید پدرجان شما چرا انقدر زود پیر شدید آخر؟


اصل بحثم این نیست. دیدم فضای حرف‌های این پستم دور از این مسخره‌بازی‌ها نیست و گفتم زودتر از شما خودم بگویم که چقدر از این فازها بدم می‌آید. اما عادت است دیگر. دست که به قلم و کیبورد رفت باید بنویسی. اگر ننویسی نمی‌شود. آن وقت می‌شوی مثل همه کسانی که وبلاگ ندارند و با کلمات بیگانه‌اند. دیگر بحث را بیشتر از این باز نمی‌کنم چون مجبور می‌شود اسم مارشال مک لوهان عزیز را بیاورم و از بس این چندوقت خودم اسمش را آورده‌ام احساس می‌کنم می‌خواهم ناخواسته از اعتبار حرف‌های او برای حرف‌های نه چندان مهم خودم استفاده کنم.


بحث از اینجا شروع شد که می‌دیدم چقدر سرعت زندگی خودم و جامعه اطرافم بیشتر و بیشتر می‌شود. از بچه‌گی آرزو داشتم بزرگ شوم و یک کار خیلی پر مشغله داشته باشم که وقت سر خاراندن هم به من ندهد و روز به روز هم به این هدفم بیشتر و بیشتر نزدیک شدم. کارها اگر هم کم بود من طوری تقسیم کار می‌کردم که همیشه مشغله‌ای باشد. آخر آدم قیافه مشغله‌داشتن به خودش نگیرد انگار کاری هم نکرده و بقیه هم فکر می‌کنند بیکاری. این الگو را در خیلی از آدم‌های اطرافم هم می‌دیدم. 


مشکل اینجاست که دلیلی هم برای این عجله‌ها و مشغله‌ها نداریم. من هنوز هم نمی‌فهمم چرا برای جواب دادن گوشی هل بشوم و از اتاقی به اتاق دیگر بدوم. یا این که هنوز هم نمی‌فهمم چرا در ایستگاه مترو و بی آر تی عجله کنم و دیگران را هل بدهم در صورتی که تفاوت این همه تلاش و تقلا در حد چند دقیقه است. هنوز هم نمی‌فهمم چرا یک راننده در ترافیک باید همش این خط و آن خط کند در حالی که بعد از ساعت‌ها باز هم چند ماشین فاصله داریم. نمی‌فهمم چرا باید در خواندن عجله کنم در حالی که میذدانم اگر سرعتم را از حد خاصی زیاد کنم خیلی از چیزها جا می‌ماند و درست هضم نمی‌شود. خیلی از چیزهای شبیه به این را نمی‌فهمم. آخر تناقض زیاد است. ما در ایستگاه و در ترافیک و در یادگیری و در رشد و پیشرفت عجله داریم آن وقت زمانمان را به شکل‌های احمقانه هدر می‌دهیم. یک بحث احمقانه بر سر یک موضوع بی ارزش در تلگرام، دوستی با آدم‌هایی که هیچ خروجی ندارند و فقط مانند آدمکوچولاها ما را به سمت زمین می‌کشند، استراحت بیش از حد در زمان ناهار در شرکت و دانشگاه، چک کردن بی شمار ایمیل و شبکه‌های اجتماعی، استاک کردن دیگران، نزدیک شدن به تلویزیون و بعضی از جمع‌های فامیلی و خیلی از هدردهنده‌های وقت دیگر که از بس نامحسوس هستند متوجه‌شان نمی‌شویم آن وقت برای رسیدن به یک قطار همه را طوری کنار می‌زنیم که آدم یاد فیلم‌های جاسوسی جیمزباند و بورن می‌افتد.


من برای اینجور موقعیت‌ها همیشه با خودم می‌گویم که به قدری وقت در دنیا هست که حتا با مردن من هم تمام نمی‌شود. نمی‌دانم چرا اما خیلی آرام می‌شوم و دیگر عجله نمی‌کنم. اصلن از وقتی عجله نمی‌کنم کارهایم بهتر پیش می‌رود.برای مثال  قبل‌ترها وقتی عجله می‌کردم برای نوشتن یک متن و منابع زیادی را بررسی می‌کردم هیچ کدامشان را هم درست نگاه نمی‌کردم و کارها اصلا پیش نمی‌رفت. الان اما با حوصله همه‌شان را نگاه می‌اندازم و برایم مهم نیست که کی کارم به پایان برسد. حتی حاضرم که کارم را نیمه تمام نحویل دهم و با نقص‌های زیاد اما عجله نکنم. بیخود نبود که بچه که بودم به من لقب ایوب را داده بودند. از همان وقت‌ها هم انگار می‌دانستم عجله کردن چیز مسخره‌ای است. الان هم همین فکر را می‌کنم. تا کی می‌خواهیم با عجله این همه کار نیمه‌تمام بکنیم؟ لعنتی یکی‌اش را درست تمام کن بعد برو سراغ چیزهای دیگر.

برچسب‌ها: عجله، صبر، حوصله
دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 19:55

دردسرهای یک آدم خسته کننده

من آدم خسته‌کننده‌ای هستم. 

حداقل این چیزی بود که امروز از دوستم شنیدم. چیزی که من را به فکر فرو برده و هیچ علاجی انگار برایش ندارم. 

اول که این نظر را شنیدم فکر کردم می‌خواهد با من شوخی کند اما کم کم فهمیدم که جدی است. بعد که با خودم فکر کردم و دلایلش را شنیدم از قبیل این که ذوق ندارم و تأتر و سینما نمی‌روم و سرگرمی‌هایم فقط کتاب خواندن و سریال دیدن است فهمیدم که دروغ نمی‌گوید. 

خوشبختانه اینطور دوست‌هایی دارم که گه گاهی کمکم می‌کنند تصویر بیرونی خودم را بهتر بفهمم.

من واقعن آدم خسته‌کننده ای هستم. این چیزی بود که در راه برگشت به خانه در مغزم می‌چرخید. حالا دلایل بیشتری که خودم آن‌ها را پیدا کردم را می‌آورم که به عمق روتین بودن و بی هدف بودن و خسته کننده بودن  من پی ببرید.


-من بیشتر منابعم از قبیل توجه، زمان و پولم را صرف کتاب خریدن می‌کنم. خیلی از دوستانم می‌شنوم که از بس که احمق هستم که پول صرف خرید این‌ها می‌کنم اما مرض است دیگر به جان آدم بیفتد دوا ندارد.

- من حوصله به راه آوردن انسان‌های دیگر را ندرام و اگر اندکی تلاش کنم و ببینم طرفم نمی‌فهمد بیخیال همه چیز می‌شوم چون روی اعصابم هستند اینطور آدم‌ها.

-من تلاشی برای شروع گفتگوی زورکی و گرم کردن جمع نمی‌کنم چون به نظرم اگر همه فازشان یکی باشد خوشی جمع را تشدید می‌کنند و نیازی به زحمت من نیست.

-من وقت‌هایی که کتاب نمی‌خوانم و کار نمی‌کنم سریال می‌بینم. چیز خوبی نیست. این هم زمان زیاد می‌خواهد اما انگار با شخصیت‌ها و داستان‌های سریال بیشتر از دنیای واقعی ارتباط برقرار می‌کنم.

-افق دید من نسبت به اطرافیانم کمی بلندتر است پس هیجان زیادی در داستان‌هایم و حرف‌هایم وجود ندارد. وقتی از ده یا بیست سال آینده صحبت می‌کنم و برنامه‌هایم برای آن موقع و شکل دنیا در آن زمان را تعریف می‌کنم همه فکر می‌کنند رویا پردازم و به فکر حال خودم نیستم. از کارهایم هم تعریف زیادی نمی‌کنم چون می‌دانم تغییر ناگهانی نمی‌شود. نمی‌توانم بگویم با این کاری که من می‌کنم انقدر آدم خوشبخت می‌شوند و این همه مشکل حل می‌شود. تفکر سیستمی خوانده‌ام و از بدبختی نمی‌توانم در بازه‌های کوتاه دنبال نتیجه‌ای باشم. 

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بیشتر وقت‌ها در اتاقم هستم و مثل انسان‌های نخستین از غارم به ندرت بیرون می‌آیم. اما چه کار کنم؟ با خیلی جمع‌ها جفت و جور نمی‌شوم و ترجیحم این است که تنها بمانم.

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بلند نوشتن در وبلاگ را به هیجان کوتاه شبکه‌های اجتماعی ترجیح می‌دهم. 

-من خسته کننده هستم چون نمی‌توانم داستان خوب بسازم. همه چیز را همانطور که هست تعریف می‌کنم و لعاب جذابیت به هیچ چیز نمی‌توانم بزنم. 


دلایل زیادی هست که من آدم خسته کننده‌ای هستم. اما این‌ها برای من هیجان انگیز است. وقتی کتابی می‌خوانم و نظر نویسنده را درک می‌کنم و برای جالب است زیر خنده می‌زنم و وقتی کتاب خوبی می‌خوانم و تمام می‌شود برای مدت‌ها خوشحالم. 

وقتی چیزی را می‌فهمم که می‌توانم در زندگی‌ام به کار ببرم شب‌ها خواب به چشمانم نمی‌آید.

وقتی خودم را از جمع دور می‌کنم و از دور انسان‌ها را نگاه می‌کنم لذت زیادی می‌برم از مشاهده‌گر بودنم. 

وقتی به تنهایی‌ام عادت می‌کنم و دم‌خور لحظه‌هایم موسیقی می‌شود، دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهم. 

وقتی با رمان‌های داستایفسکی به خواب می‌روم و با آن‌ها زندگی می‌کنم دیگر حوصله دنیای واقعی کجا هست؟


فکر می‌کنم همه ما حق داریم اما تعاریفمان از تکراری بودن و مهیج متفاوت هست. کاری هم مگر می‌شود کرد؟

 

پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 18:32

Making a Murderer تمامی ندارد!

پیش‌تر از این هم در مورد استیون ایوری و سریال Making a Murderer کیبورد زده بودم. اما هیچ وقت نشد بگویم چرا به نظر این سریال اینقدر خلاق و خفن هست. یعنی هیچ جوری نمی‌توانم منظورم را برسانم!

شاید بشود با چیزهایی که از مارشال مک لوهان یاد گرفته‌ام، بگویم که به نظرم این سریال یک مدیوم سرد به حسال می‌آید برخلاف تمام سریال‌ها و فیلم‌هایی که مدیوم داغ هستند. می‌گویم مدیوم سرد چون همان زمانی که شروع شد گروه خیلی بزرگی از مخاطبانش را درگیر داستان سریال کرد. چیزی هم که مخاطب را درگیر کند از نظر مارشال عزیز یک مدیوم سرد هست. (امیدوارم خوب فهمیده باشم و اگر دارم اشتباهی و احمقانه از این کلمات استفاده می‌کنم خواهشمندم به خصوص دوستان متممی به من بگویند که دارم اشتباه می‌کنم)

از وقتی که سریال شروع شد پوشش رسانه‌ای روی سریال من را متحیر کرد. معمولن یک سریال مثل گیم آو ترونز که پر طرفدار می‌شود یا مثل همین Westworld خودمان اخبار حول آن هم زیاد می‌شود چون مخاطب به این جور اخبار زرد که فلان سلبریتی چه کرد و چه گفت خیلی علاقه دارد. یا فوقش این است که ما طرفدار گیم آو ترونزمی‌شویم و کتابهای جذاب و بهتر از سریالش را می‌خوانیم و پیش‌گویی می‌کنیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. ولی حواستان را جمع کنید این نوع درگیری ما به هیچ وجه درگیری شبیه به Making a Murderer نیست. در مورد گیم آو ترونز و امثالهم  ما محتوایی که سازندگان و نویسندگان سریال در اختیارمان گذاشته‌اند را بازگو می‌کنیم و کار بیشتری نمی‌کنیم  اما در مورد سریال MaM ما جزوی از دست اندرکاران سریال شده‌ایم.

همان زمان که تازه سریال را دیده بودم هم گفتم که گروه‌هایی از مردم عادی و حتا گروه‌هایی از کاراگاه‌های خصوصی و سابقه دار جمع شده‌اند و دارند در مورد شواهد ارائه شده در سریال بحث می‌کنند و نتایجش را در وبسایت‌هایی مثل ردیت با هم به اشتراک می‌گذارند. الان نه تنها ما تبدیل به دست اندرکاران سریال شده ایم و داریم به تولید محتوای فصل احتمالی بعدی کمک می‌کنیم بلکه می‌شود گفت که همه ما که اینطور سریال را دنبال می‌کنیم دیگر یک جورهایی بازیگران این سریالیم. 

توی سریال‌های کارآگاهی معمولی یک سری را می‌بینیم که با بررسی معماها دارند به حل مساله کمک می‌کنند. اما اینجا یک سری آدم در دنیای واقعی ما هستند که دارند همین کار را می‌کنند.

این یعنی پا را از روایت صرف داستان کنار گذاشتن. این یعنی یک داستان را وارد زندگی مردم کردن و این یعنی تغییر داستان‌ها همزمان با پخش سریال. 

نمی‌دانم توانستم گوشه‌ای از آنچه در ذهنم بود را باشما در میان بگذارم یا نه؟ این سریال بدون شک نوآورانه ترین سریالی است که تا به حال دیده‌ام. باقی سریال‌ها شاید نوآوری در داستان و خلاقیت‌های دیگری داشته باشند ولی هیچ کدام تا به حال داستانی به این گستردگی و با توانایی خروج از صفحات نمایشگر نساخته‌اند. 

هنوز آنقدر مارشال مک لوهان نخوانده‌ام و نفهمیده‌ام که بتوانم بگویم تاثیر این نوآوری چیست ولی در همین حد هم اگر توانسته باشم بگویم که این نوآوری یک چیز دیگری است خوب هست. 

اگر این سریال را ندیده‌اید در را برای ورود آن به زندگیتان باز کنید.