X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 00:45

پراکنده‌گویی حول انتخابات

انتخابات عجیبی بود. درست است که حدود 6 سال پیش به سن قانونی رسیدم و توانستم رای بدهم اما این اولین انتخاباتی بود که فهمیدم بحث بر سر چیست. البته فکر می‌کنم که فهمیدم. اگر واضح‌تر بگویم نفهمیدم و فقط کمی لمس کردم شرایط را. 


اتفاقات عجیبی افتاد. کسی که در سال ۱۳۸۴ خانواده‌های ما را موعظه می‌کرد که به ا.ن رای ندهید امسال کمک‌های ۹ رقمی به ستاد اطرافیان همان شخص کرد. فهمیدم که مهم نیست چقدر بفهمی، تنه‌ات که با تنه یک سیستم برخورد کرد دیگر منافعت هم با آن گره می‌خورد. باید خیلی مراقب سیستم‌هایی که قاطی‌شان می‌شویم باشیم. 


امسال فهمیدم که حداقل ۲ نفر تنها با خواندن نوشته‌های من ترغیب به رای دادن شده‌اند و البته ۳ نفر دیگر را با روش‌های نامحسوس ترغیب به رای دادن کردم. الگوی من در دعوت به رای دادن معلم جغرافی دوم دبیرستانم بود. آقای اینانلو. می‌گفت حق ندارید از هیچ کس بپرسید به چه کسی رای می‌دهد. من هم فقط یک سری کلیات را گفتم و تجزیه تحلیل را به خود اشخاص سپردم. برایم مهم بود که روحانی رای بیاورد اما از آن مهم‌تر رابطه من با اطرافیانم بود. راستی آقای اینانلو را امسال در صف رای‌گیری دیدم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم. آدم حسابی دبیرستانمان بود این آدم. دوست داشتنی‌ترین اتفاق برای من همین بود که بفهمم یک دایره تاثیرگذاری دارم. یک دایره که باید به خوبی از آن محافظت کنم. این که بفهمی اندکی در دنیای اطرافت اثرگذار هستی خیلی لذت‌بخش هست. 


در این مدت حدود ۱۰۰۰ نفر به واسطه نوشته‌های من در مورد انتخابات به وبلاگم سر زدند که البته بیش از نیمی از آن به خاطر مطلب رای دادن یا ندادن بود. البته طبق اعلامی که کرده بودم آن پست موقت بود و حذف شد و بهتر است به جای جذب مخاطب بر اساس رویداد به فکر جذب مخاطبان علاقه‌مند به روندها باشم. یک خورد احساس می‌کنم گوگل الکی روی مطالبم حساب باز کرده بود و مخاطب اشتباهی سمتم فرستاد.


روز خیلی خوبی بود و از دیدن شادی و خوشحالی مردم، من هم خوشحال شدم. شادی که امروز در سطح شهرها دیده‌ می‌شد، شادی رها شدن و امید و آرزو بود. شاید هنوز هم دیوارها خیلی بلند باشند و شاید مرزها هنوز خیلی تنگ باشد اما برق امیدی که در چشم مردم دیده می‌شود برای یک لحظه تمام احتمالات منفی را از ذهن آدم دور می‌کند.


بیشتر از این نمی‌نویسم. فقط عکسی را در ادامه می‌آورم که تیتر یک مقاله بود که خیلی دوستش داشتم. جدای از محتوای خود مقاله که شاید خیلی با مدل ذهنی من سازگار نبود و موافقظ نبودم، تیتر هوشمندانه آن خیلی برایم جذاب بود. مقاله نوشته تریتا پارسی است که شاید خیلی‌ها خوششان نیاید از او ولی زیبایی عنوان مقاله را نمی‌توان انکار کرد.






پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 11:33

این روزها با باب دیلن در خیابان‌ها قدم می‌زنم

روزهای عجیبی است. وقتی که در کتاب‌های تاریخ چنین روزهایی را می‌خوانی با خودت می‌گویی که چرا مردم آن زمان اینقدر هیجان داشته‌اند و احساساتی بوده‌اند؟ اما غافل از این که مهم مردم آن زمان نیستند و شرایط است که حتی تو را هم به شکل همان مردم توی تاریخ در می‌آورد. اینطور می‌شود که می‌فهمی خودت هم جزو تاریخ هستی. 


در حال خواندن کتاب زندگینامه استالین توی اتوبوس ایستاده‌ام و با خودم فکر می‌کنم چرا امروز از هر کسی پرسیدم استالین را می‌شناسی همه با یک صدای بی حوصله گفتند «نه»؟ آن هم در جامعه‌ای که یک سری چشم بسته هیتلر را دوست دارند! چقدر تاریخ باید خودش را تکرار کند تا ما به خاطر بسپاریمش؟


در حال خروج از اتوبوس چند نفر پشت سرم همه‌اش من را به جلو هل می‌دهند و نمی‌فهمند که جلوی من هم شلوغ است و به فرض که از اتوبوس هم سریع پیاده شوند ایستگاه به اندازه کافی شلوغ هست و باز هم باید صبر کنند و اصلن این احمق‌ها برای چه چیزی اینقدر عجله دارند؟ برای رفتن به خانه و خوابیدن؟ برای تلگرام چک کردن؟ برای چه چیزی؟ چراغ قرمزها هم که اهمیتی ندارد برایشان پس حتما کار خیلی مهمی دارند. اگر این همه آدم کارهای مهم می‌کنند پس چرا هیچ وقت اهمیتی پیدا نمی‌کنند؟ بیخیالشان می‌شوم و می‌روم کنار تا زودتر به مقصدشان برسند و آخر از همه با خیال راحت از اتوبوس پیاده می‌شوم. چقدر باید هم دیگر را هل بدهیم و زیر دست و پا له کنیم تا بفهمیم با عجله کردن فقط اوضاع را بدتر می‌کنیم؟


به سمت پیاده رو که می‌روم جمعیت زیادی که در آن‌جا جمع شده توجهم را جلب می‌کند. آدم‌های یک شکلی را می‌بینم که می‌خواهند آدم‌های معمولی را شبیه خود کنند. یک الگوی تکرار شونده. چند آدم یک شکل که پوستر یک کاندیدا در دستشان است از عابران می‌پرسند چرا به کاندیدای ما رای نمی‌دهی و می‌خواهند متقاعدش کنند که به کاندیدای آن‌ها رای دهد. دلایل احمقانه است در این حد که «اگر تورم تک رقمی شده پس چرا هنوزم انقدر گرونی داریم؟» نگاه تحقیر آمیزی به همه‌شان می‌کنم و بدم نمی‌آید یک چیزکی بهشان بگویم و سر صحبت را باز کنم اما نمی‌دانم چرا بیشتر انزجار دارم از این کار. منتظر اتوبوس دوم نمی‌مانم و پیاده به سمت خانه می‌روم. حدود ۴۰ دقیقه پیاده روی دارم اما حوصله تحمل چند ثانیه دیگر آن‌ها را ندارم. 


چه‌قدر این شبح‌های سیاه یک رنگ و یک دست دوست دارند آدم‌های رنگی و متفاوت را شبیه خود کنند. می‌گویند ما از جنگ نمی‌ترسیم. رنگ سبز را روی سیاهی‌شان می‌کشند که کسی نفهمد رنگ واقعی‌شان چیست. چقدر آدم باید کشته شود تا بفهمیم که دیگر جنگ کافیست؟


عکس سید خندانی را روی زمین می‌بینم و با خودم می‌گویم که این جایش روی زمین و زیر پا نیست. برش می‌دارم. یک نفر توی ترافیک ایستاده و داد می‌زند. از آن عشق چه‌گوارایی‌هاست. از همان‌هایی که فکر می‌کند با داد زدن به همه می‌‌فهماند که حق با اوست. ماشین‌ها هم با بوق‌شان خفه‌اش می‌کنند. ماشین‌ها به او می‌فهمانند که حق با آن‌هاست چون صدای هیچ آدمی به بوق ماشین نمی‌رسد. چقدر بوق لازم است که گوش کرشان صدای بیرون را هم بشنود؟


هر چه از مرکز شهر دور می‌شوی نمایش هم کم رنگ‌تر می‌شود. تا این که به خانه می‌رسی. اینجا دیگر خودت هستی و نمایشی در کار نیست. به کسی نمی‌خواهی چیزی را بفهمانی. تنها سوالت این است که چقدر باید بگذرد تا بار دیگر سازت را از کیفش بیرون بیاوری؟ چقدر دوست داری آهنگ Blowin in the Wind را گوش کنی و فکر می‌کنی چرا خودت تمرین نکنی و آن را نخوانی. کلی تمرین می‌کنی و نتیجه‌اش می‌شود این. نسخه‌ای که شاید صدایش به گوشخراشی باب دیلن نباشد و احساسات هم آنقدر تویش نباشد. فقط یک تقلید که آدم را آرام می‌کند. چقدر باید این آهنگ را گوش کنی و بخوانی تا آرام بگیری؟

اما جواب فقط یک چیز است. همان که باب دیلن می‌گوید :


How many roads must a man walk down
Before you call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
Yes, and how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind
Yes, and how many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea
Yes, and how many years can some people exist
Before they're allowed to be free
Yes, and how many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind
Yes, and how many times must a man look up
Before he can see the sky
Yes, and how many ears must one man have
Before he can hear people cry
Yes, and how many deaths will it take till he knows
That too many people have died
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind

Bob Dylan



پ.ن : آهنگ اصلی را اگر نشنیده‌اید یک جوری آن را تهیه کنید و با جان و دل آن را گوش کنید. این آهنگ در همان زمان که منتشر شد، تبدیل به نماد جریان اعتراضی سیاه پوستان شد. بعد از آن هم مرهم دل خیلی از افراد و گروه‌ها و جریان‌ها بود. چند سالی هم هست که همراه همیشگی من در هرجایی است که بتوانم آهنگی گوش کنم. 
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 23:23

من که صدایی نشنیدم!

اگر از دنبال کنندگان این وبلاگ باشید، به خاطر دارید که دو هفته پیش، کنکور داشتم. مراقب بی‌فکری در کلاسی که من در آن آزمون داشتم حضور داشت و در حین آزمون با من صحبت می‌کرد و سوالاتی می‌پرسید که با روش‌های مختلف شرش را کم کردم اما به هر حال چند دقیقه‌ای از وقتم را گرفت. در کنار این مورد هم اشتباه در محاسبه زمان کنکور از سوی حوزه امتحانی باعث شد که زمانی در حدود یک ربع را از دست بدهم. 


روز بعد از کنکور از سازمان سنجش پیامی دریافت کردم که در آن از داوطلبان خواسته شده بود، با مراجعه به سایت سازمان سنجش، کیفیت برگزاری آزمون در حوزه امتحانی خود را اعلام کنند. واکنش من عجیب بود. من هیچ نظری ندادم و از فرصت دادن امتیاز پایین به آن حوزه امتحانی وحشتناک  صرف نظر کردم. نمی‌دانم شاید با خودم فکر می‌کردم اینها همه بازی سازمان سنجش است و با نظر من چیزی درست نمی‌شود.


در زندگی ما، رویدادهای متفاوتی به وجود می‌آید که به ما فرصت اظهار نظر یا رای دادن را می‌دهد. تپسی و اسنپ از من می‌پرسند که نظرم در مورد راننده چه بود؟ از کیفیت کارشان راضی بودم؟ دیجیکالا از من می‌پرسد فرایند خرید از من را چقدر دوست داشتی و آیا باز هم پیش خودم بر می‌گردی؟ سلمانی من از من هربار می‌پرسد چطور شد موهات؟ در طول هر ترم، دانشکده از من می‌پرسد که نظرت در مورد استاد این درس چه بود؟ و مثال‌های زیادی از این دست.

خیلی وقت‌ها هم هیچ کسی از من نظر نمی‌پرسد. کسی از من نمی‌پرسد که دوست داری زندگی را چطور تغییر بدهیم که باب دل تو باشد؟ کسی از من نپرسید که آیا دوست داری وارد این دنیا بشوی؟ هیتلر و استالین از هیچ کسی برای کشتن میلیون‌ها آدم اجازه نگرفتند و همین الان هم خیلی‌ها از ما اجازه نمی‌گیرند که دنیا را به گند بکشند! حتا شده برای حفظ ظاهر.


شاید فرصت‌هایی که می‌توانیم رای بدهیم خیلی کمتر از فرصت‌هایی باشد که نمی‌توانیم رای بدهیم. اما مساله ما مقایسه این دو گروه رویداد نیست. دفعاتی که ما می‌توانیم رای بدهیم بسیار زیاد است و هر رای ما هم تاثبر کوچکی روی سیستمی که در آن زندگی می‌کنیم و با آن تعامل داریم می‌گذارد. این تاثیرهای کوچک جمع می‌شود و در بلند مدت مسیرهای متفاوتی را ایجاد می‌کند.


آیا ما به راننده‌ای که حق همه را زیر پا می‌گذارد امتیاز بالایی می‌دهیم؟ یا اصلا از دادن امتیاز چشم پوشی می‌کنیم چون معتقدیم که این‌ها همه بازی اسنپ است برای گیمیفیکیشن؟ آیا ما به فروشگاهی که با خدمات خوب و به موقع محصول مورد نیازمان را به ما رسانده امتیاز دادیم؟ آیا پای آخرین پستی که خواندیم و از آن لذت بردیم کامنت قدردانی از نویسنده گذاشتیم؟ 


واقعیتی که در هر سیستم وجود دارد این است که با هر بار رای دادن تاثیری هر چند کوچک ایجاد می‌کنیم. با گذاشتن کامند قدردانی، علاوه بر ایجاد حس خوب در نویسنده و ترغیب او به نوشتن بیشتر به خودمان یادآوری می‌کنیم که چه چیزی برایمان ارزش دارد و ساختار ارزش‌هایمان را هر بار به خودمان گوشزد می‌کنیم. با این کار، هربار عزم راسخی برای تصمیم‌های بعدیمان می‌یابیم و همینطور محتوای دوست داشتنی بیشتری از هنرمند محبوبمان دریافت می‌کنیم. نظر ما او را به کار بیشتر ترغیب می‌کند و به مرور زمان کار او هم پخته‌تر می‌شود و در نهایت چرخه‌ای به وجود می‌آید که به نفع هر دو ماست.


ما در مواجهه با رویدادهای اینچنینی سه راه در پیش می‌گیریم.


1. نظری نمی‌دهیم

2. با بررسی و دید بلند مدت نظر درستی می‌دهیم

3. به هر دلیلی نظر خلاف واقع می‌دهیم


گروه سوم سیستم را به اشتباه می‌اندازند. دلیل آن‌ها هرچیزی می‌تواند باشد. جلب توجه‌، صرف حرکت کردن در جهت خلاف آب، شوخی کردن و یا نداشتن اطلاعات کافی. اما این گروه همیشه در اقلیت قرار دارد.


گروه اول اما بیشترین ضرر را به سیستم اطرافشان وارد می‌کنند. آن‌ها هیچ چیز نمی‌گویند. آن‌ها از نظر سیستم وجود ندارند اما این واقعیت ندارد. سیستم آن‌ها را نمی‌بیند و جهت‌گیری‌های بعضا اشتباهی را انجام می‌دهد که اغلب به ضرر همین دسته تمام می‌شود. راننده‌ای را در نظر بگیرید که در مه غلیظ حیوان بی‌گناهی را زیر می‌گیرد. او از وجود این حیوان بی‌گناه خبر نداشته. آن حیوان بی‌گناه هم علامتی از حضور خود نشان نداده.


گروه دوم هم همیشه در فکر بهبود است. بهبودی تدریجی. هیچ وقت امید خود را از دست نمی‌دهد و می‌داند که اگر به دنبال دستاوردی باشد، باید در آینده‌ای نه چندان نزدیک در پی آن باشد. می‌داند که حلقه‌های معیوب سیستم‌ها چقدر ایجاد تغییرات را با تاخیر مواجه می‌کنند. اما او ادامه می‌دهد. می‌داند، هربار که بهترین گزینه موجود را انتخاب کرد، سیستم تکان کوچکی می‌خورد و همه اعضا متوجه آن می‌شوند. هر بار یک قدم بر می‌دارد و می‌داند که در هر قدم ممکن است اشتباه کند و با جان و دل مسئولیت انتخاب‌هایش را می‌پذیرد و از آن درس می‌گیرد.


این بار که فرصت رای دادن پیدا کردید چه می‌کنید؟

نظرتان را می‌گویید یا یک جا می‌نشینید تا کسی متوجه حضور شما نشود؟ 


در نهایت باید توجه داشته باشید که چه نظر خود را ثبت کنید و چه از این حق خود صرف نظر کنید تصمیم نهایی گرفته خواهد شد. سیستم‌ها منتظر نظر نمی‌مانند. سازمان سنجش منتظر نظر من نماند که بفهمد آیا واقعا نظرم را در مورد حوزه امتحانی اعلام کرده‌ام یا نه. شرکت‌ها از مشتریانی که فیدبک نمی‌دهند چیزی یاد نمی‌گیرند و توجهی هم به آن‌ها ندارند. نویسنده‌ای که نظر خوانندگانش را نمی‌داند انگار که دارد با خودش صحبت می‌کند، و چه داستان‌های وحشتناکی که نویسندگان بدون بازخورد نساختند.


شاید انتخابات، تنها، رویدادی است که هر چند سال یک بار، باصدای بلند این نکته را به ما گوشزد می‌کند که ما می‌توانیم نظر بدهیم. سیستم‌ها با تمام نواقصشان از بازخوردها تاثیر می‌پذیرند و نظر ندادن یعنی ندادن بازخورد. یعنی آزاد گذاشتن یک سیستم در ادامه دادن به مسیر فعلی. یعنی رها کردن فرمان ماشین. یعنی دهقان فداکاری که لباسش را آتش نمی‌زند و قطار و مسافرانش را به نابودی می‌کشاند.


شما جزو کدام دسته هستید؟ صدایی نمی‌آید؟

جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 02:32

همین قدر...

بعد از مدت‌ها راهم به دانشگاه افتاده بود. دیگر حوصله هیچ چیزش را ندارم و این روزها هم به زور به سمت در ورودی و پس از آن به پشت کتابخانه و بعد هم به سمت در دانشکده می‌روم. در راه باریکی که دو نفر به زور از آن رد می‌شوند دانشجویان مختلف را نگاه می‌کنم که هر کدام با خیال و فکری در سر یا در حال دور شدن از دانشگاه هستند یا در حال نزدیک شدن به آن. چقدر برایم ناآشنا هستند و چقدر حس بیگانگی دارم با این‌ها. یکی یکی در خیالم داستان پشت چهره‌های بی تفاوت، خندان و یا غمگینشان را می‌خوانم که ناگهان یکی چشمانش را به سمت من بر می‌گرداند. اینجور مواقع عصبانی می‌شوم که من را به حال خودم نمی‌گذارند. پسری که تقریبا هم سنم است اما بهش نمی‌خورد دانشجو باشد همین که می‌بیند یکی دارد نگاهش می‌کند انگار که به سر حد انفجار رسیده باشد با عصبانیت می‌گوید : «حتا صندلیاشونم درست نیست...» کمی می‌گذرد و می‌فهمد که هیچ چیز از حرف‌هایش نفهمیده‌ام. «برای روز کارگر... برو نگاه کن...»


بهش می‌خندم که یعنی فهمیدم و سری تکان می‌دهم و ازش رد می‌شوم. دارم فکر می‌کنم اصلن چرا اینقدر ورکینگ کلس هیرو می‌بینم من؟ این بابایی که سنگ کارگر را به سینه می‌زند خودش چیکاره هست؟ فقط کلاس گذاشتنش را دوست دارد یا چی؟ اصلن وضعیت چطور بوده که انقدر عصبانی شده؟


به در ورودی می‌رسم و صدای یک آهنگ پاستویزه صدا و سیمایی، همان دیسکویی‌های شسته و رفته که کلماتش فقط عوض شده، توی دانشگاه طنین انداز شده. کارتم را در می‌آورم که به نگهبانی نشان بدهم اما سر حوصله نیست و نگاه نمی‌کند. انگار می‌خواهد بگوید به درک که دانشجویی، فهمیدم دیگر، ۶ سال است داری از همین در می‌آیی و می‌روی. وارد دانشگاه که می‌شوم حالم بد می‌شود. زیر آفتاب تند ظهر اردیبهشت حدود ۱۵۰ صندلی تاشوی پارچه‌ای گذاشته‌اند توی معبر اصلی دانشگاه و به همان تعداد هم کارگر روی آن نشانده اند. یک شاعر لوس هم می‌خواهد شعری در وصف دانشگاه بگوید -که معلوم نیست چه ربطی به روز کارگر دارد- و هی ناز می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد دست بزنند. این دیگر چه وضعی است. دیدم. حتا صندلیاشون هم درست نبود. روز کارگر رو می‌گم! 


رسم معمول به این است که یا در چمن‌های کتابخانه صندلی می‌چینند یا در سالن ورزش. زیر آفتابش را هیچ وقت ندیده بودم. آن هم با آهنگ‌های رقص استریل شده و با شاعرهای لوس در آرزوی توجه. بیخیالش می‌شوم و می‌روم پی کارم. اما فکرم ولم نمی‌کند. کارگر بودن یا نبودنشان توفیری نمی‌کند برای من. هر مناسبتی و هر اتفاقی بود اینطور جمع کردن یک عده آدم هم منظره بدی درست می‌کند هم در شان آدم نیست. چیدن صندلی آن هم برای یک ساعت حداکثر برای رفع تکلیف چه معنی دارد آخر. همینطور ز محل وقوع جرم دور می‌شوم و با خودم می‌گویم چه فکری باید بکنم؟ چه کاری از دست من بر می‌آید؟ هم چیز در ذهنم می‌گردد و وقتی که به دفتر دانشکده می‌رسم و دوباره یکی از اساتید محترم نقش یک آدم بیشعور توی فیلم‌های تارنتینو را بازی می‌کند که فقط با چند مشت توی صورت حال آدم جا می‌آید، همه چیز از یادم می‌رود.


همه چیز از یادم می‌رود. چند روز را می‌گذرانم. به خانه که می‌رسم عصر ایران را چک می‌کنم. این روزها بدجوری معتادم کرده. خبر را که می‌خوانم باز هم همه چیز در ذهنم تکرار می‌شود. انفجار در معدن. کشته شدن کارگرها. حتا صندلیاشونم درست نیست. شوک اولیه را که می‌گذرانم فکر می‌کنم خوراک آخر هفته یک عده می‌شود. کمی که بگذرد اما برای هیچ کس مهم نیست. روز خسته کننده‌ای بود. لعنتی... خسته‌تر هم شدم. کتابی را باز می‌کنم و سریعتر محل حادثه را ترک می‌کنم...

شنبه 9 اردیبهشت 1396 ساعت 23:49

مرغ و تخم مرغ هنوز هم دغدغه ماست

در آغاز مرغ بود یا تخم مرغ؟ 


سوال جذابی است. حداقل خیلی‌ها این فکر را می‌کنند. در تلگرام و جاهای شبیه به آن حداقل سالی یک بار معلوم می‌شود دانشمندی کشف کرده که اول مرغ بوده یا تخم مرغ و سپس دانشمند دیگری می‌فهمد که نه خیر، همه چیز برعکس بوده و  هر سال باز هم این ادعاها تکرار می‌شود. سوال جذابی است و می‌تواند برای مدت‌ها سرها را گرم نگه دارد. نگاهی به اطرافمان نشان می‌دهد که در جنبه‌های مختلف زندگی‌مان هنوز هم با این سوال خودمان را سرگرم می‌کنیم.


اول کار کنم و بعد به کسب دانش مربوط به آن مشغول بشوم یا اول دانشی را کسب کنم و بعد به سراغ کار بروم؟

اول مشتری‌های بالقوه‌ام را جمع کنم و به مرور محصولم را معرفی کنم یا اول یک محصول قوی معرفی کنم و بعد به فکر جذب مشتری باشم؟

اول رای بدهم تا به مرور سیستم بهتری تشکیل بشود یا صبر کنم تا یک سری تغییرات صورت بگیرد و بعد رای بدهم؟

توسعه سیاسی مقدم‌تر است یا توسعه اقتصادی یا توسعه اجتماعی؟


این مسائل از جنس مرغ و تخم مرغ هستند. گاهی پاسخ به آن‌ها ساده است اما در بیشتر موارد ما با سوال‌های سخت‌تری  روبرو می‌شویم. سوال‌هایی که به همان اندازه که جذاب هستند، بیهوده هم هستند و تنها نقش سرگرم کردن ما را بازی می‌کنند.


تا ابد می‌توان اندر مزایای انواع توسعه و تقدم هرکدام بر دیگری و موارد مشابه بحث کرد اما اگر کمی بهتر فکرکنیم می‌بینیم که سوال مهم‌تری در این میان وجود دارد : منابع من ساختن مرغ را برایم آسان‌تر و موجه‌تر می‌کند یا ساختن تخم مرغ را؟


طبیعتن اگر نخواهیم همه چیز را با هم  داشته باشیم یک پاسخ می‌تواند به عنوان بهترین پاسخ به سوال بالا انتخاب شود. 


اگر تخم مرغ خوب یا مرغ خوبی بسازید احتمال این‌که مرغ یا تخم مرغ هم به دنبال آن بیاید بیشتر می‌شود. شاید هم نتیجه‌ای نگرفتید. حداقل آن زمان می‌فهمید که باید به جای مرغ تخم مرغ بسازید. یعنی از چرخه باطل فکر کردن به سوال‌های بیهوده بیرون آمده‌اید و کیلومترها از عاشقان این مسائل مبهم بی خاصیت جلوتر هستید.

1 2 >>