X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 23:45

چرا واژه مهاجرت من را سردرگم می‌کند؟

می‌گویند چرا مهاجرت نمی‌کنی؟ زبانم لال می‌شود و دیگر هیچ حرفی نمی‌زنم. باورشان نمی‌شود که خودم هم آشنایی زیادی با دلیل این تصمیمم ندارم. 


همه چیز از ۶ سال پیش شروع شد. تصمیم گرفتم که در دانشگاه شریف درس بخوانم. رتبه‌ام هم فقط به چند رشته خاصش می‌رسید که چون مهندسی مواد را بالاتر زده بودم این یکی را قبول شدم. یعنی ممکن بود الان من فارغ‌التحصیل فیزیک یا شیمی یا ریاضی یا علوم کامپیوتر بودم. آن روزها فکر می‌کردم به جز مهندسی چیزی برای آدم نان و آب نمی‌شود و الان می‌فهمم که چقدر احمق بوده‌ام.


بگذریم. همه می‌دانستند که یکی از اهداف مهم من، آن همه درس خواندن‌هایم و تلاش‌های دیگرم فقط و فقط برای اپلای کردن و رفتن است. فضا طوری بود که دیگر دوست نداشتم در ایران بمانم. البته فضا تغییر چندانی نکرده و فکر می‌کنم خودم بیشتر از هر چیزی تغییر کردم. 


من به قدری مصمم بودم که وقتی رفتم برای انتخاب رشته مشاوره بگیرم (واقعن چه معنی داشت این کار؟) قبل از این که مشاور حرفی بزند می‌فگتم هدف من رفتن است و بر همین اساس می‌خواهم انتخاب کنم. مشاور هم که دیگر چیزی برای گفتن نداشت شروع می‌کرد یک سری عدد من در آوردی می‌ساخت و می‌گفت برای این که اپلای کنی باید اینجاها بروی که بعدها فهمیدم مزخرف می‌گفته.


حالا شما با این روحیه فرض کنید من وارد دانشگاه می‌شوم. از سال بالایی‌ها همه‌اش می‌پرسم چه کار کنم برای اپلای؟ آن‌ها هم می‌گویند فقط درس بخوان و زبانت را قوی کن. شروع می‌کنم به درس خواندن. نه آن‌قدرها البته. ولی خوب می‌خواندم. بعد نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که نه حافظه‌ام یاری می‌کند و نه منطق الانم می‌تواند توجیه‌اش کند که درس را به شدت کم می‌کنم و به فعالیت‌های متفرقه می‌پردازم. کار به جایی می‌رسد که ترم ۲ مشروط می‌شوم. 


از همان ترم ۲ هم دیگر هیچ تلاشی برای بهتر شدن اوضاع نمی‌کنم و فقط تلاش می‌کنم که لیسانسم را تمام کنم. الان اگر بخواهم برای خود آن موقع‌هایم هم نامه‌ای بنویسم، نامه انتقادی خیلی تندی خواهد شد اما چه فایده‌ای دارد. نه تنها درسم را خوب نمی‌خواندم، که هیچ کار جالب دیگری هم انجام نمی‌دادم که بهش افتخار کنم. 


دروغ که نگویم یک بار دیگر هم فکر اپلای کردن آمد توی سرم. آن هم فقط به خاطر هادی، دوست سال بالایی‌ام بود که در وبلاگ قبلی‌ام در موردش نوشته بودم. هادی از آدم‌های خیلی کار درست روزگار بود و هست. از بس که این آدم پشتکار داشت. تا ۳ صبح توی خوابگاه با بچه‌ها جمع بودیم و هادی هم بود، آن وقت ۵ صبح بیدار می‌شد می‌رفت آزمایشگاه. آخر هم کارش را انجام داد و رفت. یادم می‌آید که خیلی به من می‌پیچید و می‌گفت اینجا چی کار می‌خوای بکنی و با هم بحث می‌کردیم و بعد کم کم من را قانع کرده بود اما وقتی که خودش رفت دیگر ذوق من هم بعد از مدتی کور شد.


حالا بعد چند سال دوباره توی جمع فامیل که سیزده به در دور هم جمع شده‌ایم، از من می‌پرسند چرا نرفتی پس. چرا نمی‌ری؟ 


جدای از این که دیگر الان وقت این حرف‌ها نیست و امکانات و شرایط قبلی دیگر وجود ندارد و فکر من هم چندان تغییری نکرده، نمی‌توانم توضیحی بدهم. بخواهم این داستان بی سرو ته را تعریف کنند می‌گویند خوب چه ربطی داشت و آخر سر ما نفهمیدیم دلیلت چیست. اگر بخواهم دلایلم را بگویم هم دلیل خاصی ندارم. نه برای رفتن و نه برای ماندن. بخواهم بگویم مانده‌ام که کاری کنم کارستان؟ یا مانده‌ام که بسازم؟ خوب این که نشد حرف. پس به قول یاور مشیرفر سهم رضایت من از تصمیمم کجا رفته؟ به تاریخ و سرزمینم هم غره نیستم که بخواهم بگویم هیچ چیزی این خاک نمی‌شود. 


برای رفتن هم انگیزه و دلیلی ندارم. اگر این جا نتوانم سبک زندگی مناسب خودم را داشته باشم، اگر اینجا نتوانم یاد بگیرم و نتوانم از زندگی‌ام حداکثر استفاده را بکنم، هیچ جای دیگری هم نمی‌توانم. 


اما این‌ها که هیچ کدام دلیل نمی‌شود. شاید اصلن انتخاب بین رفتن و ماندن، مساله من نیست و دیگر تفاوتی برایم ندارد. مساله الان من حداکثر کردن سرعت یادگیری، استفاده از منابع زندگی با گوسفندنگری و عملی کردن هرچه بیشتر افکار و آموخته‌هایم است. اما تغییر محیط از جایی به جای دیگر دیگر برایم مهم نیست. 


حالا فکر کنید می‌خواستم این حرف‌های بالا را در همان گفتگوی سیزده به در می‌زدم. شاید به حالم افسوس می‌خوردند و می‌گفتند دیوانه شده. ولی تنها چیزی که در آن لحظه به ذهن من رسید عوض کردن بحث بود. نظرتون چیه که از الان زغالای شام رو آماده کنیم؟

نظرات (3)
+ علی
بنظر من نوشته هاتون روان نیست. نمیدونم شاید طرز صحبتتون برای من شیوا نیست. من هر جمله ای که میخونم از وبلاگ شما باید تحلیل کنم ببینم یعنی چی؟! بنظرم خیلی سنگین میگین حرف های ساده رو.
خیلی بزرگونه و سخت! اینطوری هر کسی نمیتونه وبلاگتونو بخونه هرچند شاید برای شما مهم نیست:/
گفتم در جریان باشین.
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 20:02
امتیاز: 0 0
+ فواد انصاری http://foad-ansari.ir
جالب بود امین جان / در کل مردم همیشه از خود آدم پیگیر تر هستند :) وقتی مجردی میگن چرا ازدواج نمیکنی - وقتی ازدواج میکنی میگن بچه ت کو؟ ماشین نداری میگن چرا نمیخری ؟ وقتی میخری میگن چرا عوضش نمیکنی و الخ....
مهم اینه که الان دغدغه تو چیز دیگه ای هست و داری براش تلاش میکنی - هیچ کس جز خودت نمیتونه تشخیص بده چقدر موفق بودی یا نه - نظر دیگران مفت هم نمی ارزه - بعضی مسیرها را مخصوص بعضی آدمها درست شده و تنها اون شخص میتونه ازش بگذره و رسالت هر انسان هم همینه که اون راه مخصوص خودش رو پیدا کنه و در ان مسیر قدم بر میداره - مسیر دیگران به ما هیچ ربطی نداره -
موفق باشی رفیق
جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 09:11
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون فواد جان.
نظرهات رو که می‌خونم خیلی لذت می‌برم. دقیقن همین چیزی هست که خیلی روی اعصاب من هم هست. این که دیگران به ما به عنوان بازیچه نگاه می‌کنن و دوست دارن توی زندگیمون دخالت کنن تا سرگرم بشن. قدیم‌ها فقط پدر و مادر و فامیل بودن و الان کلی آدم توی شبکه‌های اجتماعی هم بهش اضافه شده.

این که شاید دغدغه‌ها متفاوت باشه نمی‌دونم چرا انقدر درکش سخته برای دیگران. حتا وقتی که باهاشون صحبت هم می‌کنی و منطقی بهشون می‌گی من مشکلم اصلن این نیست بازم بر می‌گردن سر جای اولشون. به قول شازده کوچولو اینا خیلی عجیب و غریبن :))
+ شن های ساحل
سلام فکر میکنم این موضوع بر میگرده به اینکه چند تا سوال اساسی از خودتون نمی پرسین
۱.هدف اصلی زندگیتون چیه؟۲.چه تعریفی از موفقیت دارین؟
۳.وقتی چشمهاتون میبندین می تونین واضح ببینین چی از زندگی میخواین؟با جزییات
جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 00:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شن‌های ساحل عزیز تعریفم از موفقیت رو واضح گفتم آخر همین مطلب. استفاده حداکثری از منابعم. هدف اصلی زندگی هم اونقدرا رسیدن بهش آسون نبوده برام. ولی خوب یه چیزایی برای خودم دارم.

بحث من اینجا اینه که این تصمیم رو نمی‌دونم چرا گرفتم ولی هر چی هست باهاش راحتم و احساس رضایت هم دارم. من ناراضی نیستم. فقط توی این یک مورد خاص و این که چون مدت زیادی ازش میگذره دلیلش رو شاید یادم رفته که باز هم مشکل از مکتوب نکردن دلایل کارهام بوده.
البته شاید رضایت الانم یک خطای شناختی باشه. چون نشده یا من این تصمیم رو گرفتم پس بهترین کار رو کردم!

البته این مشکلی که ازش حرف زدم برای قبل هست و همونطور که گفتم الان دغدغه‌های من چیزهای دیگه‌ای هست.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :