X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 22:49

مراقب کلماتتان باشید

ما انسان‌ها نسبت به کلمات احساس داریم. کلمات هرچقدر هم که عینی باشند باز هم احساساتی را در ما ایجاد می‌کنند و فهم ما از آن‌ها با فهم دیگران متفاوت می‌شود. برای مثال یک کلمه عینی را در نظر بگیریم مثل کتاب، و برای مشخص‌تر بودنش هم می‌گوییم کتاب شاهنامه فردوسی. یکی وقتی این اسم را می‌شنود غرور و افتخار در افکارش موج می‌زند و حس خوبی برایش ایجاد می‌شود و دیگری به یاد شعری از این کتاب می‌افتد که حفظ نشد و خط کش معلم و خنده همکلاسی‌ها و حس سرخوردگی را به همراه داشت. تمام حس نفرتی که در طی سالیان زیاد در او جمع شده به سراغش می‌آید. 


کلمات بار احساسی دارند و این بار احساسی بر معنای آن‌ها در ذهن ما تاثیر می‌گذارد. کلمات مختلف که در کنار هم جمع می‌شوند و در گفتگوهای روزمره ما استفاده می‌شوند حاصل همین بارهای احساسی جمع شده هستند که در نهایت یا جمله خنثی یا مثبت و یا منفی با شدت‌های مختلف را می‌سازند. بگذارید برای روشن‌تر شدن موضوع مثالی بزنیم و این بار از یک اسم استفاده کنیم. شاید توضیحاتی که آمد واضح‌تر شود. 


محمدرضا شعبانعلی  را اکثر ما می‌شناسیم و فکر می‌کنم بیشتر افرادی که به این وبلاگ سر می‌زنند او را دوست دارند و احساس خوبی پیدا می‌کنند وقتی اسمش را می‌شنوند. همانطور که خود من هم. 


فردی را در نظر بگیرید به اسم آقا یا خانم الف. هر روز صبح که پدرش او را به ایستگاه تاکسی یا مترو نزدیک به خانه‌شان می‌رساند تا از آن‌جا به دانشگاه برود، رادیو مذاکره شعبانعلی را هم در ماشینش پلی می‌کند. به مدت ۲ سال، اکثر صبح‌ها ماشین که روشن می‌شود صدای محمدرضا شعبانعلی هم پخش می‌شود که می‌گوید : «سلام، محمدرضا شعبانعلی هستم و ... » جای سکوت صبح‌ها را رادیو مذاکره می‌گیرد. جای گفتگوهایی که می‌شد بین او و پدرش اتفاق بیفتد، رادیو مذاکره پخش می‌شود. پدرش از حرف‌های جالب شعبانعلی می‌گوید و این که چقدر توصیه‌هایش در کسب و کار به او کمک کرده. به الف هم می‌گوید که رادیو مذاکره را گوش کند و روزنوشته‌ها را دنبال کند و هروقت می‌خواهد نصیحتی هم بکند می‌گوید یادت هست شعبانعلی چی می‌گفت؟ 


از نظر الف شعبانعلی یک نماد است که باید با آن مخالفت کند. مهم نیست که رادیو مذاکره چه محتوایی دارد. مهم نیست که چقدر حرف‌های او مهم است، الف به دنبال نقص‌های شعبانعلی می‌گردد و به مرور زمان یک تصویر منفی در ذهن او شکل می‌گیرد. حتما توجه دارید که اینجا دیگر بحث یک نماد به میان می‌آید. این نماد در کنار همان سنت‌های خانوادگی است که الف آرزو می‌کند بتواند همه‌شان را نادیده بگیرد و از این طریق از والدینش انتقام بگیرد. از تمام کاستی‌هایی که آن‌ها دارند و او دوست ندارد آن‌ها را داشته باشد.


آقا یا خانم ب را در نظر بگیرید. یک روز با جستجوی در اینترنت و در حالی که از دانشگاهش سرخورده شده بوده به مطلبی از محمدرضا شعبانعلی بر می‌خورد که در آن توضیح می‌دهد چرا دکترا نمی‌خواند. هر کلمه که می‌خواند بیشتر احساس نزدیکی با نویسنده را تجربه می‌کند. چند مطلب دیگر هم می‌خواند و چند فایل دانلود می‌کند و سر فرصت به آن‌ها گوش می‌دهد و کم کم با جایی به اسم متمم آشنا می‌شود. مدت‌ها می‌گذرد و شخص ب می‌فهمد چقدر بعد از آشنایی با شعبانعلی زندگی‌اش تغییر کرد. چقدر دیدش بازتر شد و چه فرصت‌های جالبی را در زندگی‌اش پیدا کرده و با استفاده مناسب از منابعش، توانسته کارهایی که به نظرش ناشدنی بودند را شدنی کند. برای ب هم شعبانعلی یک نماد است. نماد پیشرفت. نماد کشف خود. نماد یک بالاتر رفتن از سطح متوسط و باور به توانایی‌های خود. 


حال تصور کنید که الف و ب روزی با هم آشنا می‌شوند و می‌فهمند که هر دوی‌شان یک نفر را می‌شناسند. یکی خوشحال می‌شود و دیگری حس خوبی ندارد. محمدرضا شعبانعلی می‌شود یک نقطه انفصال در گفتگو‌های آن‌ها. هروقت ب نامی از او می‌برد، احساس الف نه تنها نسبت به این اسم، که حتا به ب هم منفی می‌شود و این حس منفی به گفتگوهای دیگر هم سرایت می‌کند. پیش از آن که فرصت فهم تفاوت‌ها پیش بیاید رابطه الف و ب از هم گسسته می‌شود. الف گامی در تثبیت تفکر خود برداشته و ب نمی‌فهمد چه شد که این اتفاق افتاد.


داستان بالا را در نظر بگیرید. اگر ما شخصیت‌های این داستان باشیم چطور می‌توانیم از این اتفاقات دوری کنیم؟ چطور می‌توانیم جلوی بدفهمی‌هایمان را بگیریم؟ شاید نیازی نیست جلوی چیزی را بگیریم. شاید الف و ب مثل روغنی و آب باشند که هیچ‌گاه در هم حل نمی‌شوند. شاید هم کمی زمان همه چیز را برطرف میکرد. اندکی زمان بیشتر برای ایجاد فهم مشترک از اسامی و لغات مختلف.


 هر کلمه، وجوهی دارد که ما قادر به دیدن آن‌ها نیستیم. اگر بخواهیم هدف نوشته بالا را توضیح بدهیم و یک راست برویم سر اصل مطلب، این می‌شود که : مواظب کلماتتان باشید. هرازگاهی از انباری ذهنتان بیرون بیاوریدشان و نگاهشان کنید. ببینید چه شد که فهمتان از این کلمات به شکل امروزی درآمد. گرد و خاک را از رویشان پاک کنید و ببینید استفاده از هرکدامشان چه تاثیری در جملاتتان و درکتان از دنیای بیرون دارد. شاید یک تغییر کوچک مسیر زندگی را تغییر بدهد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :