X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

پنج‌شنبه 10 فروردین 1396 ساعت 01:02

کلکسیون تداعی‌های من

در قسمت قبلی نوشته‌هایم از یک احساس خاص صحبت کردم و تداعی که برای من داشت. خواندن کتاب برایم تداعی کننده هم‌نشینی با نویسنده کتاب بود.


این روزها که هم‌نشین میلان کوندرا شده‌ام و دارم کتاب Unbearable Lightness of Being که ترجمه فارسی آن با اسم ‌بار هستی منتشر شده را مطالعه می‌کنم به قسمت جالبی رسیدم. میلان کوندرا یک فصل از کتابش را به توضیح واژه‌گانی خاص، از منظر دو شخصیت داستان خود اختصاص داده و معتقد هست که تفاوت فهم این دو شخصیت از این کلمات باعث تفاوت احساسشان به این کلمات و فهم‌شان نسبت به دنیا و در نهایت سو تفاهم‌هایشان می‌شود. یک کلکسیون از کلماتی که سرنوشت انسان‌ها را تغییر می‌دهند ایده عجیبی است و فقط از میلان کوندرا بر می‌آید.


نمی‌دانم چرا به ذهنم رسید که در ادامه تداعی دیشبم امروز هم از دو تداعی دیگر صحبت کنم. یک جورهایی کلکسیونی از تداعی‌هایم اینجا درست کنم.


ترک شبکه‌های اجتماعی

این موضوع برایم تداعی کننده خارج شدن از یک مهمانی شلوغ و پر سر و صدا است. تصور کنید در یک مهمانی بلندگوهای قوی که در همه‌جا نصب هستند و هر کسی یک بلندگو در دست دارد و می‌تواند صحبت کند و هر صدایی که دوست دارد تولید کند و همه این صداها با هم ترکیب می‌شوند و از طریق این بلندگوها پخش می‌شوند.


در هر قسمتی گروهی دور هم جمع شده‌اند و دارند حرکاتی را تکرار می‌کنند بدون این که فکر کنند برای چه این کار را انجام می‌دهند. مثل زامبی‌ها. انگار مست شده‌اند و دیگر هیچ چیز نمی‌فهمند. 


سوت کشیدن گوش. احساس گیجی. چرخیدن اشیا دور سر و نمونه ساکتی از آن همهمه مهمانی در سر. همه اینها چیزهایی است که من الان احساس می‌کنم. ترک شبکه‌های اجتماعی، آدم‌هایی که فقط می‌خواهند حرف بزنند، نوتیفیکیشن‌های سرسام‌آور و بی وقفه، احساس جا ماندن و سر زدن مداوم به آن‌ها، کمپین‌های بی ریشه و چالش‌های عجیب و غریب و هجوم شبانه به صفحه افراد. دیگر هیچ کدام از این‌ها را نمی‌بینم. حالا انگار بعد از آن مهمانی پر سر و صدا آمده‌ام به یک جمع محدود و کوچک که اعضایش را بهتر می‌شناسم. اینجا هر کس برای خودش شخصیت مستقل دارد و با فکرش عمل می‌کند. همه سرشان به کار خودشان گرم است و کسی سودای حرف زدن پیاپی در سر ندارد.


همزمان که وارد این سکوت شده‌ام و از مهمانی فرار کرده‌ام هنوز گوشم سوت می‌کشد و سرم گیج می‌رود. یاد آن همه اتفاقات سریع و پشت سر هم می‌افتم و با خودم می‌گویم مگر امکان دارد یک چنین جایی هم باشد؟ 


نزدیک شدن به آخر پروژه‌ها و کارها

نزدیک به یک ماه پیش تصمیم گرفتم که به مدت ۳۰ روز و بیش از ۵۰۰ کلمه بنویسم. امروز با گذشت ۲۷ روز، ۲۴ متن نوشته‌ام. از آن ۳ روز که هیچ کاری نکردم بگذریم هرچه که به خط پایان نزدیک می‌شوم سختی کار بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. مثل دونده‌های ماراتن. این برایم تداعی کننده تابعی است که در نهایت به یک مقدار خاص میل می‌کند و هیچ وقت به آن مقدار نمی‌رسد.


آن‌طور که یادم می‌آید میل کردن و به طور کامل به پایان نرساندن کارهایم، همیشه با من بوده و همین، این تداعی را در ذهنم تقویت کرده است.


در امتحان‌های کارشناسی به محض این که به منطقه امن و مشروط نشدن می‌رسیدم و خیالم راحت می‌شد دست از تلاش بیشتر می‌کشیدم. هیچ وقت جزوه‌ها و کتاب‌ها تمام نمی‌شد و حدود ۹۰ درصد آن‌ها مطالعه می‌شد. همیشه به یک مقدار خاص میل می‌کرد. 


مساله اساسی که الان برایم وجود دارد این است که چطور این چرخه باطل را بشکنم؟ فکر کنم توی یکی از آرکتایپ‌های تفکر سیستمی این موضوع بود. بله همان آرکتایپ فرسایش تدریچی اهداف و استانداردها است. جالب این است که وقتی درس‌های آرکتایپ در متمم آمد چون قبل‌تر آن‌ها را خوانده بودم با خودم فکر کردم نیازی به مرورشان نیست. تجربه این چند روز اما به من فهماند که هنوز این آرکتایپ‌ها را خوب یاد نگرفته‌ام و مصداق‌هایش را در زندگی‌ام به درستی تشخیص نداده‌ام.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :