X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 7 فروردین 1396 ساعت 23:59

بمیر و تکلیف ما را روشن کن

داشتم به این فکر می‌کردم که چرا هنرمندانی (و در کل بزرگانی و شاید هم در حالت عمومی مردمانی) که زنده هستند کمتر مورد قدردانی و تجلیل واقع می‌شوند و از کارهایشان کمتر به عنوان شاهکار نام برده می‌شود. حتما باید یک دلیلی وجود داشته باشد که وقتی یک هنرمند می‌میرد می‌نشینیم و کارنامه‌اش را بررسی می‌کنیم و از رشد شخصیتی و بلوغ کارهایش می‌گوییم و کم کم داستان به جایی می‌رسد که همه چیز خوب می‌شود و این هنرمند ما تبدیل به نماد یک حرکت می‌شود و در دل مردم جای می‌گیرد تا این که متاسفانه می‌میرد. 


اما شاید یک جور دیگر هم بشود به قضیه نگاه کنیم. هنرمندان زیادی وجود دارند که در جوانی و قبل از درخشیدن می‌میرند و هنرمندان دیگری هم هستند که در کنار کار درخشان بدنامی‌هایی را هم از نظر عموم مردم در کارنامه خود به جای می‌گذارند و به این زودی‌ها پس از مرگشان کسی کاری با آن‌ها ندارد. اما چه می‌شود که این اتفاق می‌افتد؟ ما مردم قدر نشناسی هستیم؟ آیا فقط در ایران این اتفاق می‌افتد؟ اگر در ایران هست چه چیزی باعث بروز این مشکل شده؟ اگر همه جا هست چطور؟


طبیعتا من سواد پاسخ دادن به سوال‌های بالا را ندارم. همین جا خیالتان را راحت کنم قرار هم نیست یک بررسی ریز داشته باشیم. اینجا فقط می‌خواهم چیزی که در ذهن من می‌گذرد را به صورت گفتگوی درونی بنویسم. اگر دوست دارید مطلب مربوط به یادهست محمدرضا شعبانعلی شاید در این زمینه بهتر باشد. 


جدای از موارد بالا فکر می‌کنم و فقط فکر می‌کنم که هر هنرمند زنده‌ای تا یک حدی عدم قطعیت با خودش حمل می‌کند. یک هنرمند زنده هرچقدر هم که کارنامه درخشانی داشته باشد، ممکن است یک جایی گند بزند به تمام آن کارنامه‌اش. (مگر این که برای مثال در موسیقی در سبک‌های سنتی کار کند که نوآوری در آن معنایی ندارد و یک ملت هم عاشق هرچه که تولید کنند هستند و بدون این که بفهمند که چه چیزش خوب بود در هر صورت تحسینش می‌کنند. منظورم فقط سنتی ایرانی نیست. من سبک کانتری آمریکایی‌ها را هم سنتی می‌دانم که ۹۰ درصد فسیل و یک عده آدم باحال در آن هستند.) یک نظر اشتباه (از دیدگاه مردم)، یک ضعف در سابقه حرفه‌ای، یک رسوایی شخصی و خلاصه خیلی از اتفاقات دیگر هستند که می‌توانند یک هنرمند شاخص را یک شبه منفور کنند. تازه خیلی وقت‌ها هم اصلا کار ما با منفور بودن یا خیلی مورد علاقه بودن هنرمند نیست. خیلی وقت‌ها از بس کارها بی سر و صدا هستند و کمتر کسی سمتشان می‌رود که فکر می‌کنیم حتما دلیلی دارد کسی اسمی از آن‌ها نمی‌برد.


هنرمند مرده اما هیچ یک از این مشکلات را ندارد. هنرمند مرده کارنامه حرفه‌ای ثابتی دارد. احساس مردم نسبت به او ثابت است یا اگر هم ثابت نباشد هر روز دارد بهتر می‌شود. حرف زدن از یک هنرمند مرده دردسرهای کمتری دارد. کسی که می‌میرد دیگر حتا نیست که از نقد من نسبت به کارنامه‌اش یا حتا تحسین بی مورد من هم دفاع یا انتقاد کند. این می‌شود که کیارستمی یک شبه می‌شود کارگردان دوست داشتنی فراستی. و فراستی تنها نماینده‌ای از مردم ما است و فکر می‌کنم در این مورد فقط ما ایرانی‌ها هم با این مشکل روبه‌رو نیستیم.


امیدوارم مثال که زیاد نمی‌زنم خودتان در ذهنتان مثال‌ها را مرور کنید. مثال خارجی که بزنم شاید نشناسید و مثال داخلی هم بحث بیهوده ایجاد می‌کند. بحث من طرفداری یا نقد کسی نیست. من در مورد علت یک رفتار صحبت می‌کنم.


شاید با چیزهایی که مرور کردم و قسمت زیاد‌ی‌ش هم گفتگوی شخصی بود بشود گفت که یک جورهایی همه ما منتظریم که نه تنها یک هنرمند که یک انسان در حالت عمومی بمیرد و با ثابت شدن کارنامه‌اش حالا به تعریف (بیشتر) و یا نقد(کمتر) او بنشینیم. حالا دیگر هرچه بگوییم درست است. حالا خیالمان راحت شده که یکی مرد وخوراک حرف‌های متفکرانه ما را فراهم کرده. حالا می‌توانیم ادعا کنیم که او بزرگترین هنرمند عصر خودش بود، حالا می‌توانیم بگوییم او پدر یا مادر فلان شاخه از علم بود، حالا می‌توانیم بگوییم که کارهای او تکرار ناشدنی بود و این داستان همچنان ادامه دارد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :