X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 23:29

نزدیک‌تر : ما دیگر فقط مصرف کننده نیستیم

پیش نوشت کمی نامربوط : این چند روز که رسما آخرین روزهای زمستان رقم می‌خورد همیشه برایم دوست داشتنی‌ترین روزهای زمستان بوده. آخرین روزهای بهار هم همینطور. آخرین روزهای تابستان و پاییز هم همینطور. آخرین روز از هر فصل عصاره فصل بعدی را در خود دارد و در عین حال هنوز هم هویت خود را کامل از دست نداده و همه چیزش پر رنگ پر رنگ است. 


البته جغرافیا را که عوض کنی ممکن است این حرفم معنی نداشته باشد. آخرین روزهای زمستان، بهاری‌ترین روزهای زمین است. البته مشکل از ماست که فکر می‌کنیم بهاری است. در واقع زمستانی‌ترین روزهای زمستان همین اواخرش است که وقتی دارد می‌رود تا سال بعد به عنوان هدیه آن را به ما می‌دهد. این تناقض زمستانی‌ترین/بهاری‌ترین که در پایان تمام فصول وجود دارد یا حداقل من خیلی زیاد حسش می‌کنم و دوستش دارم، من را به یاد یکی از تعابیر زیبای مک لوهان می‌اندازد. مک لوهان یک جایی در کتاب فهم  رسانه تشبیه زیبایی را به کار می‌برد و می‌گوید وقتی که هواپیما به سرعت صوت می‌رسد امواج صوتی در اطرافش پدیدار می‌شوند و الگوی جالبی را می‌سازند. او از این تشبیه برای توضیح شکل گیری تکنولوژی‌های جدید استفاده می‌کند و می‌گوید اوج عصر مکانیکی در شروع  فیلم‌سازی نمایان می‌شود که البته یک جورهایی هم پایان آن عصر است.



اصل موضوع :‌ حالا بحث من تقریبا بیشتر نزدیک به بحث مک لوهان است. این‌ها را گفتم که بگویم دنیای سریال به این شکلی که ما شاهدش هستیم تمام شده. شبیه پایان فصل‌ها که بهترین قسمت هر فصل هم هست، سریال‌ها هم به جایی رسیده‌اند که خیلی‌هایشان خوب هستند. یعنی شاید یک زمانی «فرار از زندان» می‌دیدیم و می‌گفتیم شاهکار است و یا «لاست» تنها گزینه خوبمان بود اما الان دنیا عوض شده و شاید همزمان 5 تا سریال خیلی خوب هر سال دارد پخش می‌شود و اگر حواست نباشد 24 ساعت باید بشینی پای‌شان. شاید تنها دلیلی که دیگر از دنیای سریال کناره گرفته‌ام همین باشد. البته دلیل من انقدرها هم مسخره نیست که چون همه چیز خوب است یعنی پایان دنیای سریال‌ها.


بهترین سریالی که این چند وقت دیده‌ام سریال Westworld بود. با فاصله زیاد در ژانر خودش هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذاشت. داستان از این قرار است که مثل پارک ژوراسیک، آدم‌ها شهری از روبات‌های انسان‌نما درست کرده‌اند. در این شهر یک عده آدم که از دنیای خودشان خسته شده‌اند، می‌روند و هر کاری دوست دارند انجام می‌دهند با این توجیه که خوب این‌ها روبات هستند و نه می‌توانند به ما آسیب برسانند و نه احساساتی دارند که مشکلی داشته باشد. تفریح ریچ کیدزهای آینده است یک جورهایی. این وسط بحث اخلاق در برخورد با هوش مصنوعی وسط می‌آید و یک سوال اساسی که می‌پرسد این است که تو هوشیاری و داشتن احساسات را چه معنی می‌کنی که می‌گویی این‌ها نمی‌فهمند؟ سریال خوبی است و اگر به هوش مصنوعی، آینده انسان در مقابل این تکنولوژی، بحث اخلاق در تکنولوژی و خیلی چیزهای دیگر و از جمله کارهای برادران نولان علاقه دارید باید این سریال که تنها یک فصل از آن تا کنون پخش شده را تماشا کنید. البته بازی آنتونی هاپکینز هم حرف ندارد در این سریال ولی خود سریال به قدری جذاب است که بازی این اسطوره در صدر لیست دلایل تماشای این سریال نیست.


این سریال طوری ساخته شده که شما مدام از خود می‌پرسید اگر خود من هم روبات باشم چی؟ چطور می‌توانم بفهمم؟ اگر من هم در یکی از این تجربه‌ها گیر کرده باشم و خیلی از آدم‌های اطرافم روبات باشند یا یک هوش مصنوعی باشند و من برای تجربه این زندگی پول داده باشم چه؟ یا آیا هوض مصنوعی شخصیت‌های بازی‌های کامپیوتری هم همینطور هستند و آیا حق دارم هر کاری که دوست دارم با آن‌ها انجام دهم؟ یعنی یک جورهایی سریال خودش را وارد فضای واقعی زندگی شما می‌کند و این سریال علاوه بر این که خط پایانی بر عصر سریال‌هاست دارد یک جورهایی آینده را هم به وضوح نشان می‌دهد.


برای این که کمی بهتر آینده را به شما توضیح بدهم باید بگویم که یک سریال دیگر هم هست که سعی کرده کمی جلوتر برود و بیشتر وارد زندگی ما بشود. اسمش Colony هست و راستش را بخواهید تا به حال ندیده‌ام‌ش اما گویا یک وبسایت مجزا دارد و نقشه دنیای سریال را که در یکی از شهرهای آمریکا اتفاق می‌افتد را تطبیق داده با دنیای فیزیکی و اخبار سریال را به صورت اخبار واقعی اطلاع رسانی می‌کند و یک بازی آنلاین که کاملا به اتفاقات سریال ربط دارد ساخته‌اند.


حالا از دنیای سریال هم بیرون بیاییم تا خود آینده را ببینیم. مدتی پیش یک بازی بیرون آمد به اسم پوکمون گو که البته در ایران قبل از رسیدن ممنوع شد و ما ماندیم و حسرت این که ببینیم چطور بود این بازی. البته تعریف‌هایش را شنیدیم و فهمیدیم که گویا یک سری عروسک پوکمون در نقاط مختلف شهر قرار داده می‌شود و شما با گرفتن دوربینتان روی نقاط مختلف باید این پوکمون‌ها را از طریق گوشی پیدا کنید و با به دست آوردن آن‌ها کلی امتیاز می‌گیرید. بعضی از این پوکمون‌ها خیلی هواخواه دارند و به همین دلیل آدم‌های زیادی را می‌کشانند یک نقطه شهر و سازندگان بازی هم از همین قسمتش کلی پول در می‌آورند. شما فرض کنید یک پوکمون خیلی خفن می‌افتد در  پالادیوم. خیلی‌ها می‌روند آنجا و کلی هم فروش واحدهای پالادیوم بالا می‌رود. حالا خیلی‌ها از خدایشان است که پول بدهند تا پوکمون بیفتد در محل کسبشان. می‌بینید چقدر جالب است؟ حالا این را بگذارید کنار هدست‌های واقعیت افزوده گوگل و مایکروسافت. حالا هزارتا چیز دیگر هم هست. همه این‌ها یعنی زمان ساختن یک دنیای دیگر و استفاده از دنبال کننده‌ها در حد تماشاگر به پایان رسیده. حالا داستان‌ها به مدد پیشرفت تکنولوژی خودشان را با زندگی ما گره می‌زنند و ما هم می‌شویم یکی از مهره‌های داستان. همانقدر که ممکن است آل‌پاچینوی آینده در یک فیلم نقش آفرینی کند، روزی می‌رسد که من بیننده هم نقش آفرینی می‌کنم و روند داستان را می‌توانم تغییر دهم. 


حالا ما فقط بیننده نیستیم. فقط هم بازی و سریال نیست. البته سریال آخرین جایی است که دارد این تغییر را مشاهده می‌کند. مشارکت میلیارها آدم در تولید محتوای فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام در مقابل روزنامه‌ها و خبررسانی‌های قدیمی هم از همین نوع است. نیازی نیست حتما بازی بسازیم تا از قافله عقب نمانیم. 


این را اینجا نوشتم که ذهنم در این زمینه به یک جمع بندی برسد. البته نمی‌گویم دیدگاهم خیلی کامل است ولی به نظرم روند تقریبی آینده همین است که اینجا نوشتم. دیگر نوشتن کتاب و ساختن یک شرکتی که به مردم خدمت یا محصول بدهد برای عصر قبلی است. الان مشتری‌های قدیم هم خودشان یک بازیگر مهم در سیستم جدید هستند و نقش تولید کننده و مصرف کننده زیاد قابل تشخیص نیست. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :