X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 12:53

افق

می‌خندد. بیشتر می‌خندد. خوشحالی از سر و رویش می‌بارد. دیگر هیچ طوری نمی‌تواند تصور کند که اتفاق بدی هم ممکن است بیفتد. خیالش راحت راحت است. در گفتگو‌های دوستانه که در جمعی قرار می‌گرفت و فرصتی برای اظهار نظرش می‌یافت چنین نطق می‌کرد که : همه ما بازیچه‌ایم. همه‌ ما مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هستیم که به خاطر اختلافات چند قدرت بزرگ اینطور به جان هم افتاده‌ایم. آن‌ها با شعارهایشان و برانگیختن احساسات ما، ما را به جنگ‌هایی می‌فرستند که نمی‌دانیم برای چیست. 


کتاب 1984 را بسیار دوست داشت و چندین بار آن را خوانده بود. هر وقت بحثی می‌شد عبارتی را هم از آن نقل می‌کرد. اما تازه‌گی‌ها امیدوارتر شده بود. امیدواریش از تکنولوژی‌های نوین بود. حالا دیگر برادر بزرگ نمی‌توانست جلوی جریان اطلاعات را بگیرد. حالا دیگر برادر بزرگ نمی‌توانست از نادانی افراد سو استفاده کند. اگر کمی بیشتر توجه می‌کرد می‌دید که دیگر آن جنگ قدیمی برای روشنایی دیگر برایش معنایی نداشت چون روشنایی همین الان در صفحه گوشیش چشمش را کور کرده بود.


دیگر در جمع‌ها حرف نمی‌زد. حتا اگر نظرش را هم می‌خواستند می‌گفت «همان‌طور که آن روز در گروه گفتم...» یا «این صفحه را دنبال کنید مطالب جالبی دارد...» یا اگر نظری هم می‌خواست بدهد جملات کوتاهی می‌گفت و خاموش می‌شد. هر روز چه در جمع و چه در تنهایی بیشتر و بیشتر در خودش فرو می‌رفت و همراه هوشمندش را به همراهی با هر کسی ترجیح می‌داد. او به هدفش رسیده بود. هدف آزادی اطلاعات. هدف برابر بودن. هدف نبودن انحصار. این را می‌شد از خنده‌ها و خوشحالی‌هایش فهمید. دیگر اعتراضی نمی‌کرد و همه هم خیالشان راحت شده بود. همه به دور خود حلقه زده بودند و کسی دیگر مشکلی نداشت.


راحت‌تر از این نمی‌شد افراد را از هم جدا کرد. جمع‌هایشان خطرناک بود. چه بهتر که از هم جدا شدند. دسترسی آسان و سریع به هرچیز، آگاهی از آخرین وضعیت، بی نیازی نسبت به هرچیزی که خارج از چند اینچ موجود در دستشان بود آن‌ها را از هم جدا کرده بود. دیگر تنها نیازشان غذا بود که به زودی نسبت به آن هم احساس بی نیازی می‌کردند. به زودی از آن هم دست شستند و درحالی که نحیف و نحیف‌تر شدند بیشتر به دور خود پیچیدند و در نهایت به طور کامل آنلاین شدند. بزرگترین مهاجرت نوع انسان در حالی اتفاق افتاد که همگی آن‌ها از میلیون‌ها کیلومتر فضایی که فقط روی زمین داشتند (بگذریم از فضاهای دیگر) دست شستند و ترجیح دادند به جای متر به بایت‌ها اکتفا کنند. آخرین ثانیه‌های بشر هیچ صدای گوشخراش و دلخراشی را به همراه نداشت. بشر به شکلی که می‌شناختیم در سکوت کامل از بین رفت. هیچ درد و ناراحتی و زور و ستم و کشتار فاجعه آمیزی در کار نبود. تنها خنده و خوشحالی بود. 


سوال اصلی اما از خود ماست که امروز در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که پایان در دیدرسمان قرار دارد و با شتابی دیوانه‌وار به سمت آن در حرکتیم. با دقت مناسبی می‌توانیم پایان را نقل کنیم اما از پاسخ به یک پرسش عاجز مانده‌ایم. چطور به سمت دیگری به جز پایان حرکت کنیم؟ گویی حرکت به سمت این پایان طبیعی‌ترین اتفاقی است که باید بیفتد. شاید میلیون‌ها سال پیش هم دایناسوری متفکر به پایان می‌نگریسته و از پاسخ عاجز مانده بوده. تصویر خنده‌داری است. از بس که دچارش شده‌ایم و حسش نمی‌کنیم.




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :