X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت 22:44

زوربا

داخل BRT نشسته‌ام و سرم را داخل تبلتم فرو کرده‌ام. شده‌ام شبیه زامبی‌هایی که خوراکشان لجن‌های تلگرامی‌ است اما خودم می‌دانم که دارم کتاب می‌خوانم. همین که خودم می‌دانم برایم کافی است. دیگران که سرشان را از همان سه چهار اینچ هم در نمی‌آورند که بفهمند من با آن‌ها فرق دارم. تفاوت داشتن یک ذره‌ش هم نعمتی است. تفاوت وقتی معلوم می‌شود که بزنی روی فست فوروارد و چند سال جلو بروی. آن موقع احتمالن من دیگر در بی آر تی نیستم و اینها همین جا هستند هنوز. 

به ایستگاه می‌رسیم و در باز می‌شود. عده‌ای قبل از این‌که بگذارند کسی خارج شود خودشان را پرت می‌کنند داخل. زوربا هم داخلشان است. راننده اتوبوس انگار عجله دارد و در را چنان سریع می‌بندد که یکی لای در می‌ماند و فریادها بلند می‌شود که «آقا صبر کن... هووووی یابو می‌خوایم پیاده شیمااااا... آقااااای رانندههههه... » راننده هم انگار که از فحش‌های اینان به تنگ آمده پایش را می‌گذارد روی گاز و می‌رود. نگران آن زبان بسته لای در مانده می‌شوم که می‌فهمم یک جوری خودش را نجات داده. خیالم راحت می‌شود. وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید یا تلاشی نمی‌کنی، از این که اتفاق بدی نیفتاده خیالت بیشتر راحت می‌شود.


خیابان پر از چاله و چوله آقای قالیباف اتوبوس را مشت و مال می‌دهد و مسافران بالا و پایین پرت می‌شوند و به هم می‌خورند و غرولند می‌کنند. راننده، خود و دیگران، شهردار و رییس جمهور و حتا آن بالای سری هم اینجا به یک اندازه مورد شماتت هستند. زوربا هم با آن‌ها بالا و پایین می‌پرد. جای خالی کنار من را می‌بیند و به سمتش هجوم می‌آورد. البته هجوم نمی‌آورد. خیابان اتوبوس را و اتوبوس او را به این سمت پرت می‌کند. با کناری‌اش حرف‌هایی رد و بدل می‌کند که مبهم است و در آخر با لهجه‌ای نا مفهوم می‌گوید : «هرجایی که بریه. پول مودیریت پیاده می‌شم.»


زوربا آهنگی را زمزمه می‌کند. بلند بلند البته. همه می‌شنوند و کسی نگاه هم نمی‌کند. من هم سرم هنوز در تبلتم فرو رفته و کتاب می‌خوانم و نمی‌فهمم چطور خجالت نمی‌کشد که با آلودگی صوتی‌اش یک جای عمومی را به گند کشیده. این بار به خواندن خودش اکتفا نمی‌کند و آهنگ را با آخرین ولوم از گوشی‌اش پلی می‌کند. مثل این که خیلی آهنگ را دوست دارد. شاید من هم جای او بودم همین کار را می‌کردم.


رو به من می‌کند. چشمم به او نیست اما می‌فهمم. وقتی کسی نگاهت کند از دو کیلومتری هم می‌فهمی. می‌پرسد خیابات فرهنگ کجاست و من که حوصله جواب دادن ندارم می‌گویم نمی‌دانم. البته واقعن هم نمی‌دانم اما اگر سر حوصله باشم می‌پرسم کجا بهتون آدرس دادن. اما نمی‌گویم. باز می‌پرسد «پس خودت کجا می‌خوای بری؟» عجب پررویی است ها. به تو چه آخر. بگذار کتابم را بخوانم رسیده‌ام جای مهمش. 

- من ایستگاه نمایشگاه می‌روم (خودم هم نمی‌دانم چرا جواب دادم.)

- نمایشگااااه؟ 

-بله

ساکت می‌شود و من هم خیالم راحت می‌شود که تمام شد. آهنگ دیگری می‌گذارد و کمی اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کند. دوباره رو به من می‌کند :

- اون آخونده  رو نیگاه. هه هه هه.  بدش میاد آهنگ گذاشتم. ... می‌گه اینا چیه هه هه هه.

جوابش را نمی‌دهم و اخم می‌کنم. دوباره سرم را داخل کتاب داخل تبلتم می‌کنم.

فروشنده‌ای داخل می‌شود و زوربا بهش می‌گوید چی داری؟ او هم کتاب تخته‌وایتبردی را به دستش می‌دهدو چیزی ازش سر در نمی‌آورد و از من می‌پرسد چیست. انگار من فروشنده‌ام. به ایستگاه می‌رسیم. با خودش می‌گوید «اینجا باید پیاده شیم دیگه؟» 

می‌گویم یک ایستگاه دیگر مانده اما انگار نمی‌شنود و خارج می‌شود. 


دلم برایش تنگ می‌شود. زوربا را از اتوبوس بیرون کردم. همیشه برایم سوال بود که توی دنیای واقعی چه شکلی است. سبزه کچل قدکوتاه با چشم‌های ریز و خنده بر لب. انگار یک دیوار دائمی دور خودش دارد و به دنیای بیرون اهمیتی نمی‌دهد. هرکاری بخواهد می‌کند و هیچ کس هم کاری باهاش ندارد.


زوربا توی ایستگاه این طرف و آن طرفش را نگاه می‌کند. مثل این که می‌فهمد این ایستگاهش نیست اما تا به خودش بجنبد ایستگاه را ترک کرده‌ایم. زوربا می‌ماند داخل ایستگاه. دیگر خیال همه راحت شده و با خنده‌ای بر لب و سر تکان دادن هم دیگر را نگاه می‌کنند. زوربا اما برایش مهم نیست.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :