X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

شنبه 21 اسفند 1395 ساعت 23:07

این زندگی حق نیست؟

آهنگ گلنار را از گوشی دوستم می‌شنوم. مثل این که شهرام ملک‌زاده آن را خوانده. آهنگ روح‌نوازی است. با خودم فکر می‌کنم چقدر از این آهنگ‌ها هست که من تا به حال نشنیده‌ام و تازه این فقط آهنگ‌های فارسی است و چقدر آهنگ‌های فولک ارمنی و آذری و کردی و لری و عربی و تازه این‌ها فقط در این منطقه هستند و در کشورهای دیگر هم همین وضع هست. مثلا چقدر آهنگ روسی خوب داریم و چقدر آهنگ‌های یونانی و ایتالیایی و ... اصلا چه کسی فکرش را می‌کند ژاپن چه آهنگ‌هایی داشته باشد و با خودم فکر می‌کنم اگر همه آهنگ‌های خوب دنیا را نشنوم و بمیرم چه؟ اگر همه کتاب‌های خوب حداقل در زمینه‌های مورد علاقه‌ام را نخوانم و بمیرم چه؟ یاد گلاسر می‌افتم و با خودم می‌گویم این فکر خوبی نیست و فرمان را می‌چرخانم. با خودم عهد می‌بندم که تا روزی که زنده هستم به دنبال شنیدن آهنگ‌های زیبا و کتاب‌های ناب و خوب باشم. این بهتر شد. حداقل می‌دانی که تمام تلاشت را کرده‌ای و بهترین نسخه از زندگی را استفاده کرده‌ای قبل از اینکه بمیری.


دوست دارم آهنگ گلنار را داشته باشم و وقتی از آهنگ‌های خودم خسته شدم به این نوای دلنشین پناه ببرم. جستجو می‌کنم و می‌فهمم که داریوش رفیعی خواننده اصلی این آهنگ بوده است. با خودم فکر می‌کنم همیشه نسخه اصلی، ویژگی‌هایی دارد که شنیدن آن را توجیه می‌کند. قبل‌تر هم گفته بودم که نسخه Hallelujah کوهن کجا و تقلید دیگران کجا. آهنگ نسخه اصلی را دانلود می‌کنم و گوش می‌دهم و برایم سوال می‌شود که چرا داریوش رفیعی زیاد معروف نیست و همین یک آهنگ تازه آن‌هم به واسطه بازخوانی کس دیگری گل کرده. گوگل در کسری از ثانیه جوابم را می‌دهد. معمایی باقی نمی‌ماند. داریوش رفیعی آنچنان هم ناشناخته نیست. قطعه‌های تکرار نشدنی شب انتظار و به سوی تو و گلنار تنها بخشی از کارنامه اوست. داریوش رفیعی حالا برایم شناخته‌تر می‌شود. اما او که چنین آثار درخشانی را در کارنامه خود دارد چرا موفقیتش را تکرار نکرده و آنچنان که از دیگران شنیدیم و با آن‌ها مصاحبه شد شاهد حضور او در جاهای مختلف نبوده‌ایم؟ 


ویکی‌پدیا خیلی تلخ جوابم را می‌دهد : او در اوج شهرت در اثر تزریق آمپول آلوده، به کزاز مبتلا شد و در نهایت در بیمارستان هزار تختخوابی طهران در روز ۲ بهمن ۱۳۳۷ در سن ۳۱ سالگی در گذشت.


حالا برایم همه چیز واضح شد. یاد گروه لعنتی ۲۷ می‌افتم. یاد تمام آن صداهای فراموش شده. یاد تمام آن ستاره‌هایی که در بدو تولد و پیش از درخشیدن برای همیشه خاموش شدند. یاد جمله جالب موسس اسنپ چت می‌افتم : «من یک مرد سفیدپوست تحصیل‌کرده هستم. من خیلی خیلی شانس آوردم و زندگی عادلانه نیست.» طبیعتا در همین حال آهنگ بهرام در مغزم پخش می‌شود که «این زندگی حق نیست، کلش یه دروغه» اما دیگر تلخی‌های بی‌هدف شعرهایش اذیتم نمی‌کند. یاد دکتر فیض‌بخش عزیز می‌افتم که اگر می‌خواست از کسی تعریف کند تاکید می‌کرد که «اگر اتفاق خاصی نیفته مطمئنم که آدم مهمی می‌شه.»


همه این‌ها در مغزم می‌چرخد و خیلی چیزهای دیگر را هم با خودش می‌چرخاند و فضای مغزم گل‌آلود می‌شود. با خودم فکر می‌کنم آن عمر کوتاه، شد آهنگ‌هایی که هنوز هم بازخوانی‌شان در وجود آدم لذتی را ایجاد می‌کند که با شنیدن کمتر آهنگی می‌شود تجربه‌اش کرد و آن وقت به خاطر یک آمپول اشتباهی... باز باید گفت که شانس آورده‌ایم صدای ضبط شده‌اش را داریم و مثل خیلی‌ها به جبر شرایط راه دیگری را پیش نگرفت یا در درگیری‌های آن زمان پیش از این‌که وارد حرفه موسیقی شود کشته نشد یا مثل عارف قزوینی بدون این که صدایی از او بماند ما را ترک نکرد.


پس آنقدرها هم بدشانس نبوده. به قول دکتر بیگلو، شخصیت مورد علاقه من در سریال لویی : «توی مدرسه پزشکی چیزهای زیادی به ما یاد می‌دن از اتفاقایی که ممکنه برای بدن بیفته. هزارتا بیماری و مریضی مختلف که حتا فکرش رو هم نمی‌تونی بکنی. یه بیماری هست که استخونات تحلیل می‌ره و تو تبدیل می‌شی به یه تیکه گوشت. بچه‌هایی هستن که بدون چشم و حتا بدون صورت به دنیا میان. بعضی وقتا بیماری‌های عصبی دارن که نصف مغزشون رو از بین می‌بره هرچند نادر هست ولی اتفاق میفته. بچه‌هایی به دنیا میان که هیچ چیزی به جز درد و  زجر رو نمی‌فهمن. شرایط سخت تو اهمیتی نداره. فقط یک تصمیم بگیر و باهاش زندگی کن (با کمی تلخیص خودم).»


داریوش رفیعی آنقدرها هم بدشانس نبوده و ما هم نیستیم. ها.. این شد یک چیزی. حالا چرخ‌هایم در جهت درست به حرکت درآمد. می‌ماند عمل مناسبم. تصمیم می‌گیرم آهنگ‌های بیشتری را از این نابغه موسیقی‌مان بشنوم. تصمیم می‌گیرم که قدمی بردارم در کشف آهنگ‌های ناب بیشتر. مهم‌تر از آن خواندن کتاب‌های ناب بیشتر. تا زنده هستم و آمپول آلوده یا هر نماینده دیگری از مرگ فرصتم را از من نگرفته باید به فکر تجربه بیشتر باشم. لذت جایزه طبیعی یادگیری ماست و من تصمیم دارم تا جایی که می‌توانم لذت ببرم. 

نظرات (1)
+ حسین طارمیلر http://not-to-forget.blog.ir
سلام.
این پست خیلی قشنگ بود. اما از یک چیز تعجب کردم و اون این که نوشته ای به این لطیفی و روانی و سادگی چرا کسی نظر نداده؟ من که واقعا لذت بردم. خیلی خوب بود. من با تگ ویلیام گلسر این پست رو باز کردم ولی با این که بیشتر محتوا در مورد داریوش رفیعی بود همچنان برام لذت بخش بود. موفق باشی.
چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 18:39
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حسین جان ممنون از نظر انرژی بخش و مثبتت.
اون موقع که این پست رو نوشتم توی دوره ۳۰ روز نوشتن بی وقفه بودم و شاید این نوشته توی حجم نوشته‌های اون روزها گم شد و کسی بهش توجهی نکرد.
ولی مهم حس خودم بود بعد از نوشتنش که خیلی خوب بود.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :