موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 22:16

مرا به عقب می‌کشد

روزهایی هست که بی رمقی. حس و حال نداری. انگار تمام پوچی دنیا در همان لحظه برای تو معنی پیدا کرده و دوست نداری تکانی بخوری. اشکالی ندارد. می‌گذرد. حداقل برای من که گذشته فعلا. شاید دوباره سراغم آمد اما مهم نیست. گاهی تمام ذوق و شوق دنیا در تو جمع شده و می‌خواهی کاری را انجام دهی. به قول ایپولیت در داستان ابله داستایفسکی با خودت فکر می‌کنی کاش فرصتش پیش بیاید و حتی اگر لخت و عور هم وسط شهر رهایت کنند باز هم به بالاترین هدف‌ها می‌رسی. همه چیز برایت ممکن است و می‌دانی که تلاش می‌کنی اگر فرصتش بود یا باشد. این هم حس خوبی است. اما مهم نیست. شاید هم هم فرصتش باشد و هم انگیزه و روی یک خط رو به جلو می‌روی.

به این دسته آخر غبطه می‌خورم. یعنی به نمود بیرونی که دارند و انگار همه چیز برایشان حل شده و هدفشان را می‌دانند و مثل موشک کروز حالا به دنبال هدف هستند. کسی چه می‌داند. شاید خودشان از درون می‌دانند که اینطور هم نیست که ما می‌بینیم و مشکلات مختلفی دارند و هر روز با تردید‌های مختلف دست و پنجه نرم می‌کنند. مهم برای من نمود بیرونی است که می‌بینم.


گاهی اما هست. جزیره آرزوها روبه‌رویت است. روی ساحل امن هم استاده‌ای. می‌دانی که رسیدن به جزیره مستلزم تلاش فراوان است و هر لحظه در میان راه احتمال مرگ تو هم هست. دلت را به دریا می‌زنی و تنت را به آب می‌دهی اما هنوز که زیادی از ساحل دور نشده‌ای و فرصت برگشت هست ترس برت می‌دارد. مشکلی نیست. با خودت فکر می‌کنی این ساحل آنقدرها هم بد نبود. فکر می‌کنی کاش با قایق مسیر را می‌پیمودی و زودتر از موعد مسیرت را آغاز کرده‌ای. به فکر آن همه میوه‌ها و آذوغه‌هایی که در ساحل جا گذاشته‌ای و کارهای ناتمامی که رها نکرده‌ای می‌افتی. هنوز هم پایت به کف دریا می‌رسد. دو دل هستی که بروم یا نروم. تا اینجا هم مشکلی نیست. اینطور که شنیده‌ایم و می‌دانیم همه با این تردید دست و پنجه نرم می‌کنند. به قول ند استارک شجاعت یعنی وقتی که می‌ترسی خودت را نبازی و شجاعت تنها زمانی که ترسیده‌ای معنی پیدا می‌کند. کسی که تردید نکند و نترسد اصولا یک احمق است. پس مشکلی نداریم تا اینجا و همانطور که می‌بینید خوب هم توجیه کردم. مشکل از جایی شروع می‌شود که وقتی فرصتش را داری تصمیم می‌گیره به ساحل بازگردی. می‌ایستی و لنگان لنگان در آب به جزیره باز می‌گردی.


بارها پیش آمده برایم. تصمیم قاطع گرفته شده. حرکت آغاز شده. می‌دانی توانش در تو هست. افراد قابل اعتماد تشویقت کرده‌اند و در تو چیزی دیده‌اند. مسیر را شروع می‌کنی. گاهی خسته می‌شوی و گاهی هم تعلل می‌کنی. شرایط قبلی آنچنان هم آزار دهنده نبوده و حتی اگر زیادی هم تلاش نکنی جزیره‌های کوچک دیگری هم این دور و بر هستند. دو دل می‌شوی. تصمیم نمی‌گیری. سرجایت دست و پا می‌زنی. کاش جراتش را داشته باشی و مثل مثال بالا از تصمیمت برگردی. اما اصلا تصمیمی در کار نیست فقط سرجایت ایستاده‌ای. انقدر بی حرکت می‌مانی و ترس انتخاب برت داشته که دست آخر شرایط خودشات تغییر می‌کنند و برات تصمیم گرفته می‌شود. اگر بخواهم به مثال بالا ترجمه کنم یعنی انقدر می‌مانی تا سطح آب دیا پایین بیاید و حالا دوباره تو در ساحل هستی. 


این همان حسی است که فرق بین افرادی که کاری انجام می‌دهند وافرادی که فقط حسرت حرکت دیگران را می‌خورند را مشخص می‌کند. همان حسی که یکی می‌نشیند و یکی می‌رود به قله. این یکی فکر می‌کند آخر اگر بروم ممکن است بمیرم و یا پایش را ندارم و بهتر است همین جا استراحت کنم. اگر بروم هم دوباره باید برگردم همین‌جا. آن یکی اما می‌رود به قله و باز می‌گردد و تبدیل به آدم دیگری می‌شود.


نمی‌خواهم نصیحت کنم. من را چه به این کارها. می‌خواهم بگویم این حس دارد من را می‌کشد. دچارش شده‌ام و هنوز نمی‌دانم چطور از دستش رها شوم. من را به عقب می‌کشد و هر چه فشار می‌آورم همان جا نگهم می‌دارد. شده‌ام مثل کارتون‌های تام و جری که به آن‌ها می‌خندیدم. پاهایم در هوا می‌چرخد و من یک جا مانده‌ام. ابن بار اما اصلا خنده‌دار نیست. این حس لعنتی. این تردید کشنده. این  انتظار برای گرفته شدن تصمیم توسط شرایط و دیگران. این‌ها باید یک جوری از بین برود. چطورش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم که بودنش اشتباه است. باید سخت‌تر شد و سفت‌تر گرفت و دیرتر تردید به دل راه داد. شاید اگر ترس غرق شدن در هر دو طرف باشد اوضاع فرق کند. نمی‌دانم. فقط می‌خواهم رها شوم.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :