X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

شنبه 28 اسفند 1395 ساعت 23:53

۵۰۰ کلمه بدون توقف (بهتر است نخوانیدش)

وقتی که تفنگ گذاشته باشند بالای سرت و گفته باشند که باید بی وقفه بنویسی همه ایده‌هایت تغییر می‌کند و بدون نگاه کردن به پیوستگی مطلبت مجبوری که بنویسی. تقریبا شبیه حسی که من الان دارم با آن می‌نویسم. البته این یک تمرین خود ساخته است. بدون وقفه نوشتن و در عین حال بدون داشتن ایده قبلی. 


حس خیلی عجیبی است که وقتی دستت را روی کیبورد می‌گذاری و تا وقتی مطلب تمام نشده دستت را از روی کیبورد بر نداری و بی وقفه تایپ کنی. 


خوب برای این که بی وقفه به نوشتن ادامه بدهم به یک ایده هم نیاز دارم. طبیعتا دم دستی ‌ترین ایده‌ای که به ذهنم می‌رسد همین عید خودمان است. شاید به نظر برسد که می‌خواهم مطلب چند روز پیشم را تکرار کنم و از بس ایده به ذهنم نرسیده دارم فقط تکرار می‌کنم. اما این چیزی که می‌خواهم از آن بنویسم کمی تفاوت دارد. شاید هم ندارد اما وقتی برای تمرین نوشتن مدل تفنگ روی سر را انتخاب می‌کنید چاره‌ای ندارید.


در این چند روز به خیلی چیزها توجه کرده‌ام و از بس به خیلی چیزها گیر داده‌ام خانواده کم کم اذیت شده. یکی از این چیزها سر توی گوشی پدر و مادرم بوده. البته برای کسی که به دنبال فرار از جمع خانواده باشد و نخواهد کسی توی کارش دخالت کند باید از این موضوع خوشحال باشد ولی من در عین این که بیشتر توی اتاقم هستم، باز هم اذیت می‌شوم که یک دفعه کسی ویدئو پلی کند و یا یک خبر زرد بخواند. عجیبی اخلاق بزرگ‌ترها برای من این است که سال گذشته در عید دیدن‌ها هم با همین فرمان همه سرشان را توی گوشی کرده بودند و دیگر عید دیدنی معنی نداشت.


بر اساس تجربه‌ای که داشتم خیلی برایم مهم بود که حالا که این‌ها عوض نمی‌شوند یک سری آزمایش انجام بدهم. یکی از آزمایش‌هایی که انجام داده‌ام و خیلی برایم جالب بوده این است که عادت تخمه خوردن  می‌تواند برای مدت کوتاهی سرها را از گوشی در بیاورد. البته فقط برای مدت کوتاهی. بعد از مدتی دوباره سرها توی گوشی‌ها فرو می‌رود. البته این آزمایشم هنوز در مرحله اولیه قرار دارد و فقط در یک محیط خاص انجام شده ولی به محض این که تعداد رفت بالا باز هم از آن می‌نویسم. نتیجه گیری اولیه من این بود که تخمه با تقریب خوبی به اندازه گوشی‌های هوشمند اعتیاد می‌آورد و البته ترکیب این دو با هم می‌تواند به کلی فرد را از محیط اطراف جدا کند.


چیزی هم که عملی و مورد استفاده باشد هم البته از این آزمایش کوچک بیرون آمده :)) اگر با کسی که سرش در گوشی هست کار مهمی دارید به جای صدا کردن و فریاد زدن‌های بعدی می‌توانید یک کاسه آجیل که تخمه در آن سهم زیادی دارد را جلوی فرد قربانی قرار دهید. به سرعت برق توجهشان به کاسه جلب می‌شود و در همان لحظه هم می‌توانید کارتان را با او در میان بگذارید. البته در حد چند دقیقه وقت دارید و بعد از آن ترکیب تخمه و گوشی هرگونه شانس دیگری را از شما می‌گیرد.


داشتم در همین حال به یک موضوع تلخ دیگر هم فکر می‌کردم. شاید در سال‌های آینده خیلی بی ربط و اشتباه نباشد که به جز سال وفات یک سال آشنا شدن با تلفن‌های هوشمند را هم روی سنگ قبرها بنویسیم. اولی سال مرگ رسمی است برای همه ما و دومی سال مرگ واقعی است برای خیلی از افراد.


خوب ۵۰۰ کلمه تمام شد. امیدوارم نخوانده باشیدش یادم رفت اول بگویم که نخوانید. اصلن در عنوان می‌نویسم. 


جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 10:56

نیمه راه

امروز روز مهمی برای من به حساب می‌آید. حدود ۱۷ روز پیش تصمیم گرفتم که به مدت ۳۰ روز تمرین نوشتن کنم و هر روز بیش از ۵۰۰ کلمه بنویسم. ۲ روز یادداشتی منتشر نکردم که یک روزش را اعلام کردم و روز دیگرش را هم خیلی بیش‌تر از ۵۰۰ کلمه نوشتم اما نتوانستم دکمه انتشار را فشار دهم. اما به صورت رسمی امروز پانزدهمین روزی است که می‌خواهم تمرین نوشتن کنم. با خودم فکر کردم چه چیزی بهتر از نوشتن در مورد همین مسیر.


من همان ابتدا از دوستان درخواست کردم که وقتشان را با خواندن این سری یادداشت‌ها تلف نکنند و اگر کار مهم‌تری دارند به آن برسند. هرچند در این مسیر دوستان عزیزی بودند که با تشویق‌هایشان یک جورهایی من را به جلو هل دادند و احساس می‌کردم اگر ننویسم خوب نیست. یکی از خوبی‌های عمومی کردن روند انجام کارها پیش دوستان این است که هم تشویق‌هایشان تو را به جلو می‌برد و هم ترس از دست دادن اعتبار. 


انتخاب موضوعات این 15 روز ایده‌هایی بود که به ذهنم می‌رسید و فکر می‌کردم تجربه نوشتن از این موضوع یا با این روش جالب خواهد شد. اگر بخواهم یک مروری داشته باشم :

1.  تجربه شخصی (سر به بیابان گذاشتن در عصر دیجیتال)

2. صحبت در مورد یک کتاب و مدل ذهنی نویسنده آن ( این مردم چرا نمی‌فهمند! )

3. نوشتن از یک فوبیا ( همه جا دنبالم است )

4. بداهه نویسی ( برایمان قصه بگو )

5. تجربه نوشتن با صدای یک شخصیت دیگر ( رورشاک )

6. نوشتن قصه یک روز از زندگی شخص دیگر ( یک روز )

7. داستانی شخصی ( چطور مهم‌ترین دارایی‌ام را به دست آوردم )

8. نوشتن از یک حس درونی ( مرا به عقب می‌کشد )

9. نوشتن یک لیست (هدیه تولد برای کودک ۱ ساله )

10. امید و ناامیدی (این زندگی حق نیست؟ )

11. بازی کردن با شخصیت‌ها یا یک داستان نیمه تخیلی نیمه واقعی (زوربا)

12. نوشتن از تجربه سحرخیزی ( تجربه سحرخیزی و چند نکته )

13. نوشتن پایان یک داستان (افق)

14. نوشتن تحلیل شخصی ( در باب عید )

15. جشن گرفتن رسیدن به نیمه راه که همین الان در حال خواندن آن هستید.


نوشتن با سوژّ‌های مختلف و از آن مهم‌تر این که هر روز آن را ادامه بدهی و دلسرد نشوی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. سال‌ها پیش در حین انجام این تمرین دلسرد شدم فقط به این دلیل که پیشرفتی در نوشتن خودم مشاهده نکردم. یعنی آنقدر تازه‌کار بودم که پیشرفت را نمی‌دیدم و احساس نمی‌کردم. اما اتفاق جالبی که برایم افتاد این بود که چند روز پیش وقتی که داشتم تمرینی را روی متمم انجام می‌دادم احساس کردم خیلی راحت‌تر تمرینم را نوشتم و اشتباهاتم هم کم‌تر بود و راضی‌تر هم بودم نسبت به قبل. این همان تاثیر تمرین نوشتن است. گاهی یک تمرین سخت ۳۰ روزه را انجام می‌دهی و کلی فشار را تحمل می‌کنی تا بتوانی در شرایط عادی آن کار را بهتر انجام دهی.


از امروز باید ۱۵ روز دیگر هم این تمرین را ادامه بدهم. در این ۱۵ روز ایده‌های زیادی به ذهنم رسیده و تغییرات خوبی را تجربه کرده‌ام و تجربه‌های تکرار نشدنی داشتم. تجربه بیدار شدن در ۴:۳۰ صبح و نوشتن در تاریکی آن هم وقتی که به سختی چشمانت را باز می‌کنی تجربه عجیبی است. وقتی که یک روز کامل می‌بینی هیچ چیزی برای نوشتن نداری و لحظه آخر وقتی که پایت را درون اتاقت می‌گذاری یک ایده خوب به ذهنت می‌رسد. این‌ها همه چالش‌های خیلی جالبی برای من هستند و امیدوارم همین‌ها قلم من را پخته‌تر کنند.


۱۵ روز دیگر و با گزارش نهایی باز هم روند نوشتنم را گزارش می‌دهم.

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ساعت 11:03

در باب عید

پیش‌نوشت :‌ اول از همه یک اعتراف مهم بکنم. من هیچ مطالعه‌ای در زمینه عیدهای فرهنگ‌های مختلف و تاریخچه و ریشه آن‌ها نداشته‌ام. اینجا هم یک سری تفکراتم را می‌نویسم. تفکراتی که می‌دانم خیلی‌هایش را خودم هم همین الان قبول نمی‌کنم. یک جور تلاشی است برای سر هم کردن یک بنای ساده. بنایی که در آینده به من، تفکرات امروزم را در مورد پدیده عید نشان می‌دهد. این نوشته را با دید تحلیل و موشکافی نخوانید و حداکثر ارزش آن یک برون ریزی ذهنی دوستانه است.


اصل مطلب

همیشه به روزهای عید نوروز که نزدیک می‌شویم بحث‌های زیادی شکل می‌گیرد. بحث‌هایی در مورد فلسفه این عید و خوشحالی یک عده و حتا انزجار یک عده نسبت به آن. عید نوروز را باستانی می‌دانند. یک زمانی یک پادشاهی یک کاری کرده و از آن به بعداین عید برپا بوده. این ریشه‌یابی برای من خنده‌دار و احمقانه است. هر آدمی که اندکی فکر کند هم می‌فهمد که با پایان زمستان، هوای گرم‌تر و رفت و آمد راحت‌تر و نوید شروع کارها و کسب درآمد و زندگی بهتر خوشحالی می‌آورده است برای انسان کشاورز. حالا بروید توی مناطق استوایی و ببینید با شروع بهار جشنی هم می‌گیرند؟ بعید می‌دانم. حالا شاید یک زمانی پادشاهی هم یک کاری کرده اما دلیل اصلی پایداری نوروز تا همین چند وقت پیش به نظرم به همین دلیل است که گفتم. با شروع بهار کارهای کشاورزی شروع می‌شود. همه خوشحالند. هرچه در انبار دارند را سر سفره می‌آورند و جشن می‌گیرند و خودشان را برای یک سال کاری جدید آماده می‌کنند. 


حالا این را مقایسه کنیم با وضعیت امروزمان. انسان عصر دیجیتال، هر زمانی که بخواهد با کسی ارتباط برقرار کند مشکلی سر راهش سبز نمی‌شود. تمام سال را می‌تواند کار کند و کسب درآمد داشته باشد. دیگر آیا شروع بهار برایش معنی گذشته را دارد؟ معلوم است، خیر.  آیا چهارشنبه‌سوری و تمامی رسم و رسوماتش برایش معنی گذشته را دارد؟ خیر. پس می‌ماند یک پوسته ظاهری. عید تبدیل می‌شود به یک نماد. رسم رسومات جدید جای رسم و رسومات قبلی را می‌گیرند البته با حفظ ظاهر. در گذشته هرچه داشتند بر سر سفره می‌گذاشتند، الان باید هرچه که نمی‌توانند و مجبورند و راضی هم نیستند را بر سر سفره بگذارند. در گذشته هم دیگر را می‌دیدند چون فقط همین شبکه فامیل اطرافشان را داشتند، امروز یک چک لیست هست که برای هر خانه 5 دقیقه وقت می‌گذارند و نه بیشتر چون حوصله ندارندو در آن مدت زمان کوتاه هم در حال آمارگیری هستند. 


خوب و بدش اصلا بحث من نیست. دارم از یک روند صحبت می‌کنم. یک اتفاق هرسال تکرار می‌شود و به بهانه‌های مختلف مردم نسبت به آن احساساتی را تجربه می‌کنند و با گذشت زمان این اتفاق هرساله تبدیل به یک مراسم مهم می‌شود. این مراسم می‌ماند تا جایی که شرایط قبلی که این مراسم را توجیه می‌کرد دیگر وجود ندارد. حالا یک پوسته از آن می‌ماند و گاهی این مراسم تبدیل به یک نماد می‌شود. نمادی که قرار است معانی مختلفی را برساند.


اخبار روزهای چهارشنبه سوری را فکر می‌کنم همه‌تان شنیده‌اید. اگر اسم شهر و روزش را بردارند چه تفاوتی با جبهه‌های جنگ شهری دارد؟ وقتی درون شهر قدم می‌زنید اگر چشمتان را ببندید به راحتی می‌توانید تصور کنید میدان جنگ با داعش چه شکلی است. این چهارشنبه سوری یک نماد است. برای آن جوانی که تمام اندوخته سالش را می‌دهد و مواد منفجره پرصداتر از سال قبل را می‌خرد. برای آن نوجوانی که هر سال رفتارهایش بی مهاباتر می‌شود و تا جایی پیش می‌رود که یا زخمی شود یا خودش را به کشتن دهد. دیگر برایش رعایت حال آتشنشان معنی پیدا نمی‌کند. او متعلق به یک جمع بزرگتر است و از این نماد نهایت استفاده را می‌کند. همانطور که خود من بودم. این رفتار را رها نکردم مگر وقتی که احساس کردم ادامه بیش از اینش یک بلایی به سرم می‌آورد. همانطور که نزدیک بود بیاورد. 


این رفتار به اصطلاح ناهنجار از همان جنس رفتار صدای بلندتر در عروسی‌هاست و از همان جنس مهمانی پر زرق و برق‌تر در عید نوروز. همه ما با این کارمان می‌خواهیم بگوییم من بیشتر از تو دارم. مال من صدای بیشتری داشت. این انفجار، انفجار هیجانات شخصی است که چند بار در زندگی‌اش فرصت می‌یابد تا جدای از کار و تلاشش، برتری‌اش را نشان دهد. متعلق بودنش به یک جمع را نشان دهد. حالا این جنگ خیابانی نماد چیست؟ برای این نمی‌توانم دلیلی سر هم کنم. شاید اتفاقی شبیه به جنگ شده باشد. شاید هم واقعن نمادی از یک جنگ است. اما من دوست ندارم تحلیل آبکی دست مردم بدهم. 


نکته جالب اما برای من این است که هرچه سرو صدا و زرق و برق یک مناسبت همگانی بیشتر شد، برگزاری‌اش بی هدف‌تر و بی دلیل‌تر از هر وقتی است. جشن‌های باشکوه وقتی برگزار می‌شوند که دیگر دلیلی برای خوشحالی نیست. کسی که جنگی را می‌بازد بیشتر می‌تواند حماسه ازش در بیاورد تا کسی که جنگ را می‌برد. حالا اگر دلیلی برای جشن گرفتن نباشد خیلی جشن‌های پر زرق و برق‌تری می‌توانیم برگزار کنیم. حدی هم برایش قابل تصور است؟ بله. وقتی که به این نقطه می‌رسیم انزجارها شروع می‌شود. هر سال تعداد بیشتر و بیشتری از برگزاری این مراسم سر باز می‌زنند و شاید به جایی برسیم که 20 سال بعد رودربایسی را هم کنار بگذاریم و همین ته مانده‌اش را هم برگزار نکنیم. البته به این شکل. 


به هرحال بدون خوشحالی و شادی نمی‌شود زندگی کرد. بحث من هم این است که وقتی دلیلی برای خوشحالی نیست و فقط اذیت می‌شویم برویم به سراغ چیزهای دیگر. وقتی که واقعا خوشحال هستیم جشن بگیریم. آن هم با کسانی که واقعا دوستشان داریم. باید پوسته‌ها را یک روزی بریزیم.

-------------------------------------------------------------------------------------


پ.ن 1 : به جای تبریک سال نو دوست دارم در راستای همین نوشته یک سری چیزهای بهتری برای همه‌مان آرزو کنم. امیدوارم دلایل خوشحالی واقعی‌مان بیشتر و بیشتر شود و بتوانیم خوشحالی‌مان را با افرادی که دوست داریم جشن بگیریم. 


پ.ن 2 : راستی همایش مرداد 96 حداقل برای من یکی از این روزهاست که هم دلیل خوشحالی دارم و هم دوستان ارزشمندم را در آن‌جا می‌بینم. پیشاپیش هر عید واقعی که در زندگی‌تان دارید تبریک می‌گویم.

چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت 12:53

افق

می‌خندد. بیشتر می‌خندد. خوشحالی از سر و رویش می‌بارد. دیگر هیچ طوری نمی‌تواند تصور کند که اتفاق بدی هم ممکن است بیفتد. خیالش راحت راحت است. در گفتگو‌های دوستانه که در جمعی قرار می‌گرفت و فرصتی برای اظهار نظرش می‌یافت چنین نطق می‌کرد که : همه ما بازیچه‌ایم. همه‌ ما مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هستیم که به خاطر اختلافات چند قدرت بزرگ اینطور به جان هم افتاده‌ایم. آن‌ها با شعارهایشان و برانگیختن احساسات ما، ما را به جنگ‌هایی می‌فرستند که نمی‌دانیم برای چیست. 


کتاب 1984 را بسیار دوست داشت و چندین بار آن را خوانده بود. هر وقت بحثی می‌شد عبارتی را هم از آن نقل می‌کرد. اما تازه‌گی‌ها امیدوارتر شده بود. امیدواریش از تکنولوژی‌های نوین بود. حالا دیگر برادر بزرگ نمی‌توانست جلوی جریان اطلاعات را بگیرد. حالا دیگر برادر بزرگ نمی‌توانست از نادانی افراد سو استفاده کند. اگر کمی بیشتر توجه می‌کرد می‌دید که دیگر آن جنگ قدیمی برای روشنایی دیگر برایش معنایی نداشت چون روشنایی همین الان در صفحه گوشیش چشمش را کور کرده بود.


دیگر در جمع‌ها حرف نمی‌زد. حتا اگر نظرش را هم می‌خواستند می‌گفت «همان‌طور که آن روز در گروه گفتم...» یا «این صفحه را دنبال کنید مطالب جالبی دارد...» یا اگر نظری هم می‌خواست بدهد جملات کوتاهی می‌گفت و خاموش می‌شد. هر روز چه در جمع و چه در تنهایی بیشتر و بیشتر در خودش فرو می‌رفت و همراه هوشمندش را به همراهی با هر کسی ترجیح می‌داد. او به هدفش رسیده بود. هدف آزادی اطلاعات. هدف برابر بودن. هدف نبودن انحصار. این را می‌شد از خنده‌ها و خوشحالی‌هایش فهمید. دیگر اعتراضی نمی‌کرد و همه هم خیالشان راحت شده بود. همه به دور خود حلقه زده بودند و کسی دیگر مشکلی نداشت.


راحت‌تر از این نمی‌شد افراد را از هم جدا کرد. جمع‌هایشان خطرناک بود. چه بهتر که از هم جدا شدند. دسترسی آسان و سریع به هرچیز، آگاهی از آخرین وضعیت، بی نیازی نسبت به هرچیزی که خارج از چند اینچ موجود در دستشان بود آن‌ها را از هم جدا کرده بود. دیگر تنها نیازشان غذا بود که به زودی نسبت به آن هم احساس بی نیازی می‌کردند. به زودی از آن هم دست شستند و درحالی که نحیف و نحیف‌تر شدند بیشتر به دور خود پیچیدند و در نهایت به طور کامل آنلاین شدند. بزرگترین مهاجرت نوع انسان در حالی اتفاق افتاد که همگی آن‌ها از میلیون‌ها کیلومتر فضایی که فقط روی زمین داشتند (بگذریم از فضاهای دیگر) دست شستند و ترجیح دادند به جای متر به بایت‌ها اکتفا کنند. آخرین ثانیه‌های بشر هیچ صدای گوشخراش و دلخراشی را به همراه نداشت. بشر به شکلی که می‌شناختیم در سکوت کامل از بین رفت. هیچ درد و ناراحتی و زور و ستم و کشتار فاجعه آمیزی در کار نبود. تنها خنده و خوشحالی بود. 


سوال اصلی اما از خود ماست که امروز در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که پایان در دیدرسمان قرار دارد و با شتابی دیوانه‌وار به سمت آن در حرکتیم. با دقت مناسبی می‌توانیم پایان را نقل کنیم اما از پاسخ به یک پرسش عاجز مانده‌ایم. چطور به سمت دیگری به جز پایان حرکت کنیم؟ گویی حرکت به سمت این پایان طبیعی‌ترین اتفاقی است که باید بیفتد. شاید میلیون‌ها سال پیش هم دایناسوری متفکر به پایان می‌نگریسته و از پاسخ عاجز مانده بوده. تصویر خنده‌داری است. از بس که دچارش شده‌ایم و حسش نمی‌کنیم.




سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 08:22

پس از مرگ چه اتفاقی می‌افته؟

نیل دی گرس تایسون را از سریال کیهان (Cosmos : A Spacetime Odyssey) می‌شناسم. تفکرات خیلی جالبی دارد. حاقل برای من که اینطور است. مدل ذهنی‌اش را هم خیلی دوست دارم. سعی می‌کند همه چیز را به ساده‌ترین شکل توضیح دهد. حالا لری کینگ با او مصاحبه‌ای کرده و یک جایی در مورد اعتقاد او درباره جهان پس از مرگ می‌پرسد و می‌گوید به نظرت بعد از این‌که ما می‌میریم چه اتفاقی می‌افتد؟


 چه انسان مذهبی باشید و چه نباشید از پاسخی که او به این سوال می‌دهد لذت خواهید برد. 


اگر با انگلیسی مشکلی ندارید ویدئوی زیر را تماشا کنید و لذت ببرید. یک جورهایی این هدیه آخر سال من به شماست. 





1 2 3 4 5 >>