X
تبلیغات
زولا

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 22:52

ملکه شب

گونه‌ای از کاکتوس هست که اسم عجیب و غریبی دارد : Selenicereus Grandiflorus

ویکیپدیا می‌گوید گونه خیلی نادری است و در محیط‌هایی می‌روید که دسترسی به آن سخت هست و در اغلب موارد هم در میان بته‌های سمی می‌روید. البته نام دیگری هم روی این گونه کم یاب گذاشته‌اند : ملکه شب (Queen of the Night)

جدای از دسترسی سخت و کمیاب بودنش، گل این کاکتوس هر ۲ یا ۳ سال یک بار و آن هم در یک شب خاص می‌شکفد. منظره شکفتن آن به قدری دیدنی و زیباست که هستند افرادی که همه سختی‌هایش را به جان می‌خرند و خطر مرگ را هم قبول می‌کنند و به دیدنش می‌روند. فکر کنید در یک صحرا که پر است از بته‌های سمی و حیوانات خطرناک چقدر دیدن یک پدیده باید جالب باشد که آدم همه این خطرها را بپذیرد. البته ما در عصری هستیم که همین پدیده را در گوشی‌مان هم می‌توانیم ببینیم. بدون پذیرفتن هیچ گونه خطری. لذتی که از دیدن این صحنه می‌بریم آنقدرها زیاد نیست اما حداقل می‌توانیم ببینیم که چه پدیده‌ای بوده که باعث سرودن شعر زیبای «به دور از هر جاده» شده است.


ما که در عصر دیجیتال، با یک کلیک صدای مظفرالدین شاه را می‌شنویم و به سبیل‌های درازش می‌خندیم سخنرانی‌های هیتلر را بدون این که بفهمیم چه می‌گویدمی‌توانیم گوش بدهیم و برایمان خیلی جالب باشد که چقدر با صلابت سخن می‌راند و اطلاعی از اتفاقات قبل و بعد و حین همان سخنرانی نداریم، با دیدن ویدئوی شکفتن کاکتوسی نایاب که قبل‌تر برای دیدنش تنها هزینه‌ای که می‌شد داد جان آدم بود هم هیچ چیزی نمی‌فهمیم و فقط می‌گوییم «واییی چه قدر قشنگه» و چهار پنج‌تا استیکر هم روانه‌اش می‌کنیم.


شاید اینجاست که هنر می‌آید وسط. یک گروه ناشناخته که حتا یک گرمی هم تا به حال نبرده و برای یک آمریکایی تقریبا ناشناخته است چه برسد به من اینور آبی، ۱۴ سال پیش آهنگی را می‌سازد که خیلی‌ها تا دو سال پیش آن را نمی‌شنوند. برای مدت ۱۲ سال هیچ خبری از این آهنگ نمی‌شود تا این که در سریال شاهکار True Detective این آهنگ می‌شود آهنگ تیتراژ شروع سریال. آهنگ به قدری زیباست و با داستان سریال همخوانی دارد که انگار این دو برای هم ساخته شده‌اند.


داستان آهنگ در مورد یک مرد و یک زن است که به عشق تماشای شکفتن ملکه‌ی زیبای شب با اختلاف زمانی راهی بیابان می‌شوند و بر اثر اتفاقات مختلفی در این راه جان خود را از دست می‌دهند. این کاکتوس می‌شود نماد عشق آن‌ها. حالا بعد از مدت‌ها که چیزی از جنازه‌های آن‌ها باقی نمانده، این دو تا ابد دور این کاکتوس به هم عشق می‌ورزند و زندگی و عشقشان برای همیشه با ملکه شب گره می‌خورد.


اینجاست که یک آهنگ می‌آید و به ما نشان می‌دهد که شکفتن ملکه شب یعنی چه. من امروزی که با دیدن ویدئوی این پدیده هیچ احساس عجیبی پیدا نمی‌کنم حالا با شنیدن این آهنگ معنی و ارزش تازه‌ای در آن پیدا می‌کنم. ارزش این شعر و موسیقی زیبا فقط به یادآوری یک احساس خاص در گذشته نیست. این آهنگ یک نماد است برای من. نماد انسانی که دارد روز به روز بیشتر احساساتش را از دست می‌دهد. همه چیز در دسترسش هست و هیچ تلاشی برای رسیدن به بک مقصد برایش معنی نمی‌دهد. شاید عجیب نیست اگر مفهوم شکفتن این کاکتوس با مفهوم عشق گره خورده. ما همانطور که احساس دیدن شکفتن ملکه شب را فراموش کرده‌ایم، عشق ورزیدن هم فراموشمان شده. دیگر هیچ چیز راضی‌مان نمی‌کند و هیچ چیزی برایمان ارزش گذشته را ندارد. 


بروس دیکنسون، خواننده گروه معظم Iron Maiden یک زمانی در مصاحبه‌ای در مورد انقراض گونه خاصی از پرنده‌ای به اسم درنا در ژاپن صحبت می‌کرد. درنا نماد ملی کشور ژاپن هست و وقتی از مردم ژاپن در مورد انقراض درناها پرسیده‌بودند در جواب شنیده بودند که «وقتی عکس درنا را در موزه‌ها داریم دیگر چه نیازی به خود درنا هست؟». بروس دیکنسون با عصبانیت می‌گفت که این خود دنیای لعنتی قشنگ نو است. او هم یک جا نمی‌نشیند و آهنگ زیبای Brave New World را با الهام از همان کتاب معروف می‌سازد. حالا به نظرم دغدغه ساخت آهنگ Far From Any Road زیاد فرقی با دغدغه پشت آهنگ دنیای قشنگ نو ندارد.


حالا با این دید سعی کنید این آهنگ زیبا را گوش کنید. دیدن ویدئوی شکفتن کاکتوس ملکه شب هم با خودتان. بعد از سختی‌های نه چندانی که می‌کشید برای پیدا کردنش، می‌ارزد چندین بار نگاهش کنید.


لینک دریافت آهنگ Far From Any Road



دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 01:05

یکی برای همه : بدون شرح زیاد

شاید اینجا را روزی خواند. شاید هم می‌خواند. دعوا که نداریم تا بخواهم تند حرف بزنم. تبریک عید وقتی سالی  یک بار هم علاقه‌ای به خبر گرفتن از هم نداریم خودش یک کار تکراری رنگ و رو پریده است. حالا به این شیوه و با فوروارد خالی فکر کنیم خیلی آدم مردمی هم هستیم خیلی خنده دار است. 







برچسب‌ها: ابله
یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 23:29

نزدیک‌تر : ما دیگر فقط مصرف کننده نیستیم

پیش نوشت کمی نامربوط : این چند روز که رسما آخرین روزهای زمستان رقم می‌خورد همیشه برایم دوست داشتنی‌ترین روزهای زمستان بوده. آخرین روزهای بهار هم همینطور. آخرین روزهای تابستان و پاییز هم همینطور. آخرین روز از هر فصل عصاره فصل بعدی را در خود دارد و در عین حال هنوز هم هویت خود را کامل از دست نداده و همه چیزش پر رنگ پر رنگ است. 


البته جغرافیا را که عوض کنی ممکن است این حرفم معنی نداشته باشد. آخرین روزهای زمستان، بهاری‌ترین روزهای زمین است. البته مشکل از ماست که فکر می‌کنیم بهاری است. در واقع زمستانی‌ترین روزهای زمستان همین اواخرش است که وقتی دارد می‌رود تا سال بعد به عنوان هدیه آن را به ما می‌دهد. این تناقض زمستانی‌ترین/بهاری‌ترین که در پایان تمام فصول وجود دارد یا حداقل من خیلی زیاد حسش می‌کنم و دوستش دارم، من را به یاد یکی از تعابیر زیبای مک لوهان می‌اندازد. مک لوهان یک جایی در کتاب فهم  رسانه تشبیه زیبایی را به کار می‌برد و می‌گوید وقتی که هواپیما به سرعت صوت می‌رسد امواج صوتی در اطرافش پدیدار می‌شوند و الگوی جالبی را می‌سازند. او از این تشبیه برای توضیح شکل گیری تکنولوژی‌های جدید استفاده می‌کند و می‌گوید اوج عصر مکانیکی در شروع  فیلم‌سازی نمایان می‌شود که البته یک جورهایی هم پایان آن عصر است.



اصل موضوع :‌ حالا بحث من تقریبا بیشتر نزدیک به بحث مک لوهان است. این‌ها را گفتم که بگویم دنیای سریال به این شکلی که ما شاهدش هستیم تمام شده. شبیه پایان فصل‌ها که بهترین قسمت هر فصل هم هست، سریال‌ها هم به جایی رسیده‌اند که خیلی‌هایشان خوب هستند. یعنی شاید یک زمانی «فرار از زندان» می‌دیدیم و می‌گفتیم شاهکار است و یا «لاست» تنها گزینه خوبمان بود اما الان دنیا عوض شده و شاید همزمان 5 تا سریال خیلی خوب هر سال دارد پخش می‌شود و اگر حواست نباشد 24 ساعت باید بشینی پای‌شان. شاید تنها دلیلی که دیگر از دنیای سریال کناره گرفته‌ام همین باشد. البته دلیل من انقدرها هم مسخره نیست که چون همه چیز خوب است یعنی پایان دنیای سریال‌ها.


بهترین سریالی که این چند وقت دیده‌ام سریال Westworld بود. با فاصله زیاد در ژانر خودش هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذاشت. داستان از این قرار است که مثل پارک ژوراسیک، آدم‌ها شهری از روبات‌های انسان‌نما درست کرده‌اند. در این شهر یک عده آدم که از دنیای خودشان خسته شده‌اند، می‌روند و هر کاری دوست دارند انجام می‌دهند با این توجیه که خوب این‌ها روبات هستند و نه می‌توانند به ما آسیب برسانند و نه احساساتی دارند که مشکلی داشته باشد. تفریح ریچ کیدزهای آینده است یک جورهایی. این وسط بحث اخلاق در برخورد با هوش مصنوعی وسط می‌آید و یک سوال اساسی که می‌پرسد این است که تو هوشیاری و داشتن احساسات را چه معنی می‌کنی که می‌گویی این‌ها نمی‌فهمند؟ سریال خوبی است و اگر به هوش مصنوعی، آینده انسان در مقابل این تکنولوژی، بحث اخلاق در تکنولوژی و خیلی چیزهای دیگر و از جمله کارهای برادران نولان علاقه دارید باید این سریال که تنها یک فصل از آن تا کنون پخش شده را تماشا کنید. البته بازی آنتونی هاپکینز هم حرف ندارد در این سریال ولی خود سریال به قدری جذاب است که بازی این اسطوره در صدر لیست دلایل تماشای این سریال نیست.


این سریال طوری ساخته شده که شما مدام از خود می‌پرسید اگر خود من هم روبات باشم چی؟ چطور می‌توانم بفهمم؟ اگر من هم در یکی از این تجربه‌ها گیر کرده باشم و خیلی از آدم‌های اطرافم روبات باشند یا یک هوش مصنوعی باشند و من برای تجربه این زندگی پول داده باشم چه؟ یا آیا هوض مصنوعی شخصیت‌های بازی‌های کامپیوتری هم همینطور هستند و آیا حق دارم هر کاری که دوست دارم با آن‌ها انجام دهم؟ یعنی یک جورهایی سریال خودش را وارد فضای واقعی زندگی شما می‌کند و این سریال علاوه بر این که خط پایانی بر عصر سریال‌هاست دارد یک جورهایی آینده را هم به وضوح نشان می‌دهد.


برای این که کمی بهتر آینده را به شما توضیح بدهم باید بگویم که یک سریال دیگر هم هست که سعی کرده کمی جلوتر برود و بیشتر وارد زندگی ما بشود. اسمش Colony هست و راستش را بخواهید تا به حال ندیده‌ام‌ش اما گویا یک وبسایت مجزا دارد و نقشه دنیای سریال را که در یکی از شهرهای آمریکا اتفاق می‌افتد را تطبیق داده با دنیای فیزیکی و اخبار سریال را به صورت اخبار واقعی اطلاع رسانی می‌کند و یک بازی آنلاین که کاملا به اتفاقات سریال ربط دارد ساخته‌اند.


حالا از دنیای سریال هم بیرون بیاییم تا خود آینده را ببینیم. مدتی پیش یک بازی بیرون آمد به اسم پوکمون گو که البته در ایران قبل از رسیدن ممنوع شد و ما ماندیم و حسرت این که ببینیم چطور بود این بازی. البته تعریف‌هایش را شنیدیم و فهمیدیم که گویا یک سری عروسک پوکمون در نقاط مختلف شهر قرار داده می‌شود و شما با گرفتن دوربینتان روی نقاط مختلف باید این پوکمون‌ها را از طریق گوشی پیدا کنید و با به دست آوردن آن‌ها کلی امتیاز می‌گیرید. بعضی از این پوکمون‌ها خیلی هواخواه دارند و به همین دلیل آدم‌های زیادی را می‌کشانند یک نقطه شهر و سازندگان بازی هم از همین قسمتش کلی پول در می‌آورند. شما فرض کنید یک پوکمون خیلی خفن می‌افتد در  پالادیوم. خیلی‌ها می‌روند آنجا و کلی هم فروش واحدهای پالادیوم بالا می‌رود. حالا خیلی‌ها از خدایشان است که پول بدهند تا پوکمون بیفتد در محل کسبشان. می‌بینید چقدر جالب است؟ حالا این را بگذارید کنار هدست‌های واقعیت افزوده گوگل و مایکروسافت. حالا هزارتا چیز دیگر هم هست. همه این‌ها یعنی زمان ساختن یک دنیای دیگر و استفاده از دنبال کننده‌ها در حد تماشاگر به پایان رسیده. حالا داستان‌ها به مدد پیشرفت تکنولوژی خودشان را با زندگی ما گره می‌زنند و ما هم می‌شویم یکی از مهره‌های داستان. همانقدر که ممکن است آل‌پاچینوی آینده در یک فیلم نقش آفرینی کند، روزی می‌رسد که من بیننده هم نقش آفرینی می‌کنم و روند داستان را می‌توانم تغییر دهم. 


حالا ما فقط بیننده نیستیم. فقط هم بازی و سریال نیست. البته سریال آخرین جایی است که دارد این تغییر را مشاهده می‌کند. مشارکت میلیارها آدم در تولید محتوای فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام در مقابل روزنامه‌ها و خبررسانی‌های قدیمی هم از همین نوع است. نیازی نیست حتما بازی بسازیم تا از قافله عقب نمانیم. 


این را اینجا نوشتم که ذهنم در این زمینه به یک جمع بندی برسد. البته نمی‌گویم دیدگاهم خیلی کامل است ولی به نظرم روند تقریبی آینده همین است که اینجا نوشتم. دیگر نوشتن کتاب و ساختن یک شرکتی که به مردم خدمت یا محصول بدهد برای عصر قبلی است. الان مشتری‌های قدیم هم خودشان یک بازیگر مهم در سیستم جدید هستند و نقش تولید کننده و مصرف کننده زیاد قابل تشخیص نیست. 

شنبه 28 اسفند 1395 ساعت 23:53

۵۰۰ کلمه بدون توقف (بهتر است نخوانیدش)

وقتی که تفنگ گذاشته باشند بالای سرت و گفته باشند که باید بی وقفه بنویسی همه ایده‌هایت تغییر می‌کند و بدون نگاه کردن به پیوستگی مطلبت مجبوری که بنویسی. تقریبا شبیه حسی که من الان دارم با آن می‌نویسم. البته این یک تمرین خود ساخته است. بدون وقفه نوشتن و در عین حال بدون داشتن ایده قبلی. 


حس خیلی عجیبی است که وقتی دستت را روی کیبورد می‌گذاری و تا وقتی مطلب تمام نشده دستت را از روی کیبورد بر نداری و بی وقفه تایپ کنی. 


خوب برای این که بی وقفه به نوشتن ادامه بدهم به یک ایده هم نیاز دارم. طبیعتا دم دستی ‌ترین ایده‌ای که به ذهنم می‌رسد همین عید خودمان است. شاید به نظر برسد که می‌خواهم مطلب چند روز پیشم را تکرار کنم و از بس ایده به ذهنم نرسیده دارم فقط تکرار می‌کنم. اما این چیزی که می‌خواهم از آن بنویسم کمی تفاوت دارد. شاید هم ندارد اما وقتی برای تمرین نوشتن مدل تفنگ روی سر را انتخاب می‌کنید چاره‌ای ندارید.


در این چند روز به خیلی چیزها توجه کرده‌ام و از بس به خیلی چیزها گیر داده‌ام خانواده کم کم اذیت شده. یکی از این چیزها سر توی گوشی پدر و مادرم بوده. البته برای کسی که به دنبال فرار از جمع خانواده باشد و نخواهد کسی توی کارش دخالت کند باید از این موضوع خوشحال باشد ولی من در عین این که بیشتر توی اتاقم هستم، باز هم اذیت می‌شوم که یک دفعه کسی ویدئو پلی کند و یا یک خبر زرد بخواند. عجیبی اخلاق بزرگ‌ترها برای من این است که سال گذشته در عید دیدن‌ها هم با همین فرمان همه سرشان را توی گوشی کرده بودند و دیگر عید دیدنی معنی نداشت.


بر اساس تجربه‌ای که داشتم خیلی برایم مهم بود که حالا که این‌ها عوض نمی‌شوند یک سری آزمایش انجام بدهم. یکی از آزمایش‌هایی که انجام داده‌ام و خیلی برایم جالب بوده این است که عادت تخمه خوردن  می‌تواند برای مدت کوتاهی سرها را از گوشی در بیاورد. البته فقط برای مدت کوتاهی. بعد از مدتی دوباره سرها توی گوشی‌ها فرو می‌رود. البته این آزمایشم هنوز در مرحله اولیه قرار دارد و فقط در یک محیط خاص انجام شده ولی به محض این که تعداد رفت بالا باز هم از آن می‌نویسم. نتیجه گیری اولیه من این بود که تخمه با تقریب خوبی به اندازه گوشی‌های هوشمند اعتیاد می‌آورد و البته ترکیب این دو با هم می‌تواند به کلی فرد را از محیط اطراف جدا کند.


چیزی هم که عملی و مورد استفاده باشد هم البته از این آزمایش کوچک بیرون آمده :)) اگر با کسی که سرش در گوشی هست کار مهمی دارید به جای صدا کردن و فریاد زدن‌های بعدی می‌توانید یک کاسه آجیل که تخمه در آن سهم زیادی دارد را جلوی فرد قربانی قرار دهید. به سرعت برق توجهشان به کاسه جلب می‌شود و در همان لحظه هم می‌توانید کارتان را با او در میان بگذارید. البته در حد چند دقیقه وقت دارید و بعد از آن ترکیب تخمه و گوشی هرگونه شانس دیگری را از شما می‌گیرد.


داشتم در همین حال به یک موضوع تلخ دیگر هم فکر می‌کردم. شاید در سال‌های آینده خیلی بی ربط و اشتباه نباشد که به جز سال وفات یک سال آشنا شدن با تلفن‌های هوشمند را هم روی سنگ قبرها بنویسیم. اولی سال مرگ رسمی است برای همه ما و دومی سال مرگ واقعی است برای خیلی از افراد.


خوب ۵۰۰ کلمه تمام شد. امیدوارم نخوانده باشیدش یادم رفت اول بگویم که نخوانید. اصلن در عنوان می‌نویسم. 


جمعه 27 اسفند 1395 ساعت 10:56

نیمه راه

امروز روز مهمی برای من به حساب می‌آید. حدود ۱۷ روز پیش تصمیم گرفتم که به مدت ۳۰ روز تمرین نوشتن کنم و هر روز بیش از ۵۰۰ کلمه بنویسم. ۲ روز یادداشتی منتشر نکردم که یک روزش را اعلام کردم و روز دیگرش را هم خیلی بیش‌تر از ۵۰۰ کلمه نوشتم اما نتوانستم دکمه انتشار را فشار دهم. اما به صورت رسمی امروز پانزدهمین روزی است که می‌خواهم تمرین نوشتن کنم. با خودم فکر کردم چه چیزی بهتر از نوشتن در مورد همین مسیر.


من همان ابتدا از دوستان درخواست کردم که وقتشان را با خواندن این سری یادداشت‌ها تلف نکنند و اگر کار مهم‌تری دارند به آن برسند. هرچند در این مسیر دوستان عزیزی بودند که با تشویق‌هایشان یک جورهایی من را به جلو هل دادند و احساس می‌کردم اگر ننویسم خوب نیست. یکی از خوبی‌های عمومی کردن روند انجام کارها پیش دوستان این است که هم تشویق‌هایشان تو را به جلو می‌برد و هم ترس از دست دادن اعتبار. 


انتخاب موضوعات این 15 روز ایده‌هایی بود که به ذهنم می‌رسید و فکر می‌کردم تجربه نوشتن از این موضوع یا با این روش جالب خواهد شد. اگر بخواهم یک مروری داشته باشم :

1.  تجربه شخصی (سر به بیابان گذاشتن در عصر دیجیتال)

2. صحبت در مورد یک کتاب و مدل ذهنی نویسنده آن ( این مردم چرا نمی‌فهمند! )

3. نوشتن از یک فوبیا ( همه جا دنبالم است )

4. بداهه نویسی ( برایمان قصه بگو )

5. تجربه نوشتن با صدای یک شخصیت دیگر ( رورشاک )

6. نوشتن قصه یک روز از زندگی شخص دیگر ( یک روز )

7. داستانی شخصی ( چطور مهم‌ترین دارایی‌ام را به دست آوردم )

8. نوشتن از یک حس درونی ( مرا به عقب می‌کشد )

9. نوشتن یک لیست (هدیه تولد برای کودک ۱ ساله )

10. امید و ناامیدی (این زندگی حق نیست؟ )

11. بازی کردن با شخصیت‌ها یا یک داستان نیمه تخیلی نیمه واقعی (زوربا)

12. نوشتن از تجربه سحرخیزی ( تجربه سحرخیزی و چند نکته )

13. نوشتن پایان یک داستان (افق)

14. نوشتن تحلیل شخصی ( در باب عید )

15. جشن گرفتن رسیدن به نیمه راه که همین الان در حال خواندن آن هستید.


نوشتن با سوژّ‌های مختلف و از آن مهم‌تر این که هر روز آن را ادامه بدهی و دلسرد نشوی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. سال‌ها پیش در حین انجام این تمرین دلسرد شدم فقط به این دلیل که پیشرفتی در نوشتن خودم مشاهده نکردم. یعنی آنقدر تازه‌کار بودم که پیشرفت را نمی‌دیدم و احساس نمی‌کردم. اما اتفاق جالبی که برایم افتاد این بود که چند روز پیش وقتی که داشتم تمرینی را روی متمم انجام می‌دادم احساس کردم خیلی راحت‌تر تمرینم را نوشتم و اشتباهاتم هم کم‌تر بود و راضی‌تر هم بودم نسبت به قبل. این همان تاثیر تمرین نوشتن است. گاهی یک تمرین سخت ۳۰ روزه را انجام می‌دهی و کلی فشار را تحمل می‌کنی تا بتوانی در شرایط عادی آن کار را بهتر انجام دهی.


از امروز باید ۱۵ روز دیگر هم این تمرین را ادامه بدهم. در این ۱۵ روز ایده‌های زیادی به ذهنم رسیده و تغییرات خوبی را تجربه کرده‌ام و تجربه‌های تکرار نشدنی داشتم. تجربه بیدار شدن در ۴:۳۰ صبح و نوشتن در تاریکی آن هم وقتی که به سختی چشمانت را باز می‌کنی تجربه عجیبی است. وقتی که یک روز کامل می‌بینی هیچ چیزی برای نوشتن نداری و لحظه آخر وقتی که پایت را درون اتاقت می‌گذاری یک ایده خوب به ذهنت می‌رسد. این‌ها همه چالش‌های خیلی جالبی برای من هستند و امیدوارم همین‌ها قلم من را پخته‌تر کنند.


۱۵ روز دیگر و با گزارش نهایی باز هم روند نوشتنم را گزارش می‌دهم.

1 2 3 4 5 6 >>