X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 19:55

دردسرهای یک آدم خسته کننده

من آدم خسته‌کننده‌ای هستم. 

حداقل این چیزی بود که امروز از دوستم شنیدم. چیزی که من را به فکر فرو برده و هیچ علاجی انگار برایش ندارم. 

اول که این نظر را شنیدم فکر کردم می‌خواهد با من شوخی کند اما کم کم فهمیدم که جدی است. بعد که با خودم فکر کردم و دلایلش را شنیدم از قبیل این که ذوق ندارم و تأتر و سینما نمی‌روم و سرگرمی‌هایم فقط کتاب خواندن و سریال دیدن است فهمیدم که دروغ نمی‌گوید. 

خوشبختانه اینطور دوست‌هایی دارم که گه گاهی کمکم می‌کنند تصویر بیرونی خودم را بهتر بفهمم.

من واقعن آدم خسته‌کننده ای هستم. این چیزی بود که در راه برگشت به خانه در مغزم می‌چرخید. حالا دلایل بیشتری که خودم آن‌ها را پیدا کردم را می‌آورم که به عمق روتین بودن و بی هدف بودن و خسته کننده بودن  من پی ببرید.


-من بیشتر منابعم از قبیل توجه، زمان و پولم را صرف کتاب خریدن می‌کنم. خیلی از دوستانم می‌شنوم که از بس که احمق هستم که پول صرف خرید این‌ها می‌کنم اما مرض است دیگر به جان آدم بیفتد دوا ندارد.

- من حوصله به راه آوردن انسان‌های دیگر را ندرام و اگر اندکی تلاش کنم و ببینم طرفم نمی‌فهمد بیخیال همه چیز می‌شوم چون روی اعصابم هستند اینطور آدم‌ها.

-من تلاشی برای شروع گفتگوی زورکی و گرم کردن جمع نمی‌کنم چون به نظرم اگر همه فازشان یکی باشد خوشی جمع را تشدید می‌کنند و نیازی به زحمت من نیست.

-من وقت‌هایی که کتاب نمی‌خوانم و کار نمی‌کنم سریال می‌بینم. چیز خوبی نیست. این هم زمان زیاد می‌خواهد اما انگار با شخصیت‌ها و داستان‌های سریال بیشتر از دنیای واقعی ارتباط برقرار می‌کنم.

-افق دید من نسبت به اطرافیانم کمی بلندتر است پس هیجان زیادی در داستان‌هایم و حرف‌هایم وجود ندارد. وقتی از ده یا بیست سال آینده صحبت می‌کنم و برنامه‌هایم برای آن موقع و شکل دنیا در آن زمان را تعریف می‌کنم همه فکر می‌کنند رویا پردازم و به فکر حال خودم نیستم. از کارهایم هم تعریف زیادی نمی‌کنم چون می‌دانم تغییر ناگهانی نمی‌شود. نمی‌توانم بگویم با این کاری که من می‌کنم انقدر آدم خوشبخت می‌شوند و این همه مشکل حل می‌شود. تفکر سیستمی خوانده‌ام و از بدبختی نمی‌توانم در بازه‌های کوتاه دنبال نتیجه‌ای باشم. 

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بیشتر وقت‌ها در اتاقم هستم و مثل انسان‌های نخستین از غارم به ندرت بیرون می‌آیم. اما چه کار کنم؟ با خیلی جمع‌ها جفت و جور نمی‌شوم و ترجیحم این است که تنها بمانم.

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بلند نوشتن در وبلاگ را به هیجان کوتاه شبکه‌های اجتماعی ترجیح می‌دهم. 

-من خسته کننده هستم چون نمی‌توانم داستان خوب بسازم. همه چیز را همانطور که هست تعریف می‌کنم و لعاب جذابیت به هیچ چیز نمی‌توانم بزنم. 


دلایل زیادی هست که من آدم خسته کننده‌ای هستم. اما این‌ها برای من هیجان انگیز است. وقتی کتابی می‌خوانم و نظر نویسنده را درک می‌کنم و برای جالب است زیر خنده می‌زنم و وقتی کتاب خوبی می‌خوانم و تمام می‌شود برای مدت‌ها خوشحالم. 

وقتی چیزی را می‌فهمم که می‌توانم در زندگی‌ام به کار ببرم شب‌ها خواب به چشمانم نمی‌آید.

وقتی خودم را از جمع دور می‌کنم و از دور انسان‌ها را نگاه می‌کنم لذت زیادی می‌برم از مشاهده‌گر بودنم. 

وقتی به تنهایی‌ام عادت می‌کنم و دم‌خور لحظه‌هایم موسیقی می‌شود، دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهم. 

وقتی با رمان‌های داستایفسکی به خواب می‌روم و با آن‌ها زندگی می‌کنم دیگر حوصله دنیای واقعی کجا هست؟


فکر می‌کنم همه ما حق داریم اما تعاریفمان از تکراری بودن و مهیج متفاوت هست. کاری هم مگر می‌شود کرد؟

 

نظرات (3)
+ فاطمه
خیلی خوب بود ...
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 18:43
امتیاز: 0 0
+ یاور مشیرفر http://moshirfar.blogsky.com
سلام

قبلا مطلبی با عنوان «بزرگترین خوشبختی برای من» نوشته بودم. ظاهرا شما به آن دست یافته اید و البته جای خوشحالی است که وقتی برای کس دیگری خسته کننده ام، همیشه «خودم» هستم و چه خوشبختی بالاتر از این.

آن مطلب این گونه بود:


برای من همواره «خوشبختی» یک تعریف دینامیک داشته است. هرگز نتوانسته ام آن را در قالبی از جملات قالبی ریخته و توصیف کنم. هر زمان و هر مکانی نظرم نسبت به آن عوض شد. سال ها قبل خوشبختی را در تحصیلات می دانستم، در مدارج بالاتر، در شغل بهتر، در «دیده شدن»، در «تأثیر گذاشتن بر دیگران».

امروز خوشبختی را میتوانم کم و بیش بر اساس جمله زیر برای خود تعریف کنم:
» خوشبختی زمانی است که در گمنامی کامل از دنیا بروی». زمانی که مطمئن شوی، «کسی» نبودی. یا اگر بودی فقط برای خودت بودی. زمانی که بدانی نوشته هایت غیر از خودت، هیچ تأثیری روی هیچ کسی نگذاشته است. زمانی که بدانی «هیچ کسی» تو را نمی شناسد. زمانی که به جایی رسیده باشی که غیر از خودت هیچ کسی نداند کجاست.

خوشبختی در این است که همیشه فقط «خودت» باشی. هر طوری که بودی، هر طوری که هستی.
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 10:09
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام یاور جان،
ممنون که این نوشته زیبات رو با من به اشتراک گذاشتی.

احساس می‌کنم از وقتی که به قول میلان کوندرا وزن تک تک ما انسان‌ها نسبت به جمعیت جهان ناچیزتر از حد مجاز شد فکر شناخته شدن و تاثیر گذار بودن به یک شوخی بدل شد و سعادت رو کسانی تجربه کردن که این رو پذیرفتن و به فکر خودشون و دنیای خودشون افتادن و در راستای غنی‌تر کردن اون تلاش کردن.

دقیقن نمی‌دونم از چه زمانی اما از یک وقتی به بعد تمام تلاش من هم معطوف به خودم شد و خوشبختانه با بودن افرادی مثل محمدرضای عزیز و دوستان متممی مثل شما، پیمودن این مسیر برام عملی‌تر از گذشته شد.
+ داود شاکری
سلام امین جان، چقدر حس خوبی پیدا کردم وقتی این نوشته رو خوندم. انگار حرف های دل من رو هم زده بودی.
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 21:12
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون داود جان بابت نظرت.
خیلی خوشحالم که پای افرادی مثل شما به وبلاگم باز شده که بیشتر میفهمیم هم دیگه رو.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :