X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

جمعه 19 آذر 1395 ساعت 21:48

تغییر موضوع موشکافی

اولین روزی که موشکافی را ایجاد کردم تمام فکر و ذهنم این بود که کسب و کارهای هرمی را بررسی کنم و در کل ببینم این نتورک مارکتینگی ها حرف حسابشان اصلا چی هست؟ 
حاصل شروع موشکافی من در مورد نتورک مارکتینگ شد ۲ پست. ۲ پست تمام شده بود که فهمیدم معلم بنده قصد دارد در مورد همین موضوع یک سری مطلب بنویسد. وقتی سری مطالب محمدرضا شعبانعلی شروع شد خیلی خوشحال بودم. خودمانیم دیگر حتا اگر هر دوی ما یک حرف بزنیم اصلا نمی‌توان اعتبار این دو حرف را مقایسه کرد. وقتی که یک معلم حاصل تجربه‌اش را و مطالعات فراوانش را و دردها و رنج‌هایش را می‌گوید کجا و وقتی که یک شاگرد همان حرف را تکرار می‌کند و از سر ناراحتی و با دید کوتاه مدتش حرف می‌زند کجا. 


سری پست‌های شبکه‌های هرمی محمدرضا که جلو رفت فهمیدم که اصلا بهتر است حرفی نزنم. به خصوص که در قسمت دوم مطالب خیلی اشاره جالبی کرده  بودند که «حمله نکردن، بهتر از یک حمله ضعیف است.» 


خوب تمام این مدت من در حال یک حمله ضعیف بودم و حتی قصد داشتم بحث شبکه‌های هرمی را در دو پست ببندم و برود پی کارش. همین شد که فهمیدم اصلا بهتر که همان دو پست را نوشتم و دیگر ننوشتم. 


این چیزی که اینجا می‌نویسم، نتیجه‌گیری خیلی وقت پیش است. بله، دیگر در مورد شبکه‌های هرمی چیزی نمی‌نویسم چون یک سری بدون عیب و نقص و عالی در موردش نوشته خواهد شد و همین چند سری هم که محمدرضا شعبانعلی در مورش نوشته کافی است که مشکل این فعالیت‌ها را ببینیم.


این که چرا الان این را اعلام می‌کنم هم بر می‌گردد به این موضوع که دیدم اعلام نکردنم باعث شده دیگر موشکافی نکنم و این که اینجا این موضوع را نوشتم باعث می‌شود یک موضوع جدید برای موشکافی انتخاب کنم. 


سری مطالب مرتبط با شبکه‌های هرمی در روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی :

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 19:55

دردسرهای یک آدم خسته کننده

من آدم خسته‌کننده‌ای هستم. 

حداقل این چیزی بود که امروز از دوستم شنیدم. چیزی که من را به فکر فرو برده و هیچ علاجی انگار برایش ندارم. 

اول که این نظر را شنیدم فکر کردم می‌خواهد با من شوخی کند اما کم کم فهمیدم که جدی است. بعد که با خودم فکر کردم و دلایلش را شنیدم از قبیل این که ذوق ندارم و تأتر و سینما نمی‌روم و سرگرمی‌هایم فقط کتاب خواندن و سریال دیدن است فهمیدم که دروغ نمی‌گوید. 

خوشبختانه اینطور دوست‌هایی دارم که گه گاهی کمکم می‌کنند تصویر بیرونی خودم را بهتر بفهمم.

من واقعن آدم خسته‌کننده ای هستم. این چیزی بود که در راه برگشت به خانه در مغزم می‌چرخید. حالا دلایل بیشتری که خودم آن‌ها را پیدا کردم را می‌آورم که به عمق روتین بودن و بی هدف بودن و خسته کننده بودن  من پی ببرید.


-من بیشتر منابعم از قبیل توجه، زمان و پولم را صرف کتاب خریدن می‌کنم. خیلی از دوستانم می‌شنوم که از بس که احمق هستم که پول صرف خرید این‌ها می‌کنم اما مرض است دیگر به جان آدم بیفتد دوا ندارد.

- من حوصله به راه آوردن انسان‌های دیگر را ندرام و اگر اندکی تلاش کنم و ببینم طرفم نمی‌فهمد بیخیال همه چیز می‌شوم چون روی اعصابم هستند اینطور آدم‌ها.

-من تلاشی برای شروع گفتگوی زورکی و گرم کردن جمع نمی‌کنم چون به نظرم اگر همه فازشان یکی باشد خوشی جمع را تشدید می‌کنند و نیازی به زحمت من نیست.

-من وقت‌هایی که کتاب نمی‌خوانم و کار نمی‌کنم سریال می‌بینم. چیز خوبی نیست. این هم زمان زیاد می‌خواهد اما انگار با شخصیت‌ها و داستان‌های سریال بیشتر از دنیای واقعی ارتباط برقرار می‌کنم.

-افق دید من نسبت به اطرافیانم کمی بلندتر است پس هیجان زیادی در داستان‌هایم و حرف‌هایم وجود ندارد. وقتی از ده یا بیست سال آینده صحبت می‌کنم و برنامه‌هایم برای آن موقع و شکل دنیا در آن زمان را تعریف می‌کنم همه فکر می‌کنند رویا پردازم و به فکر حال خودم نیستم. از کارهایم هم تعریف زیادی نمی‌کنم چون می‌دانم تغییر ناگهانی نمی‌شود. نمی‌توانم بگویم با این کاری که من می‌کنم انقدر آدم خوشبخت می‌شوند و این همه مشکل حل می‌شود. تفکر سیستمی خوانده‌ام و از بدبختی نمی‌توانم در بازه‌های کوتاه دنبال نتیجه‌ای باشم. 

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بیشتر وقت‌ها در اتاقم هستم و مثل انسان‌های نخستین از غارم به ندرت بیرون می‌آیم. اما چه کار کنم؟ با خیلی جمع‌ها جفت و جور نمی‌شوم و ترجیحم این است که تنها بمانم.

-من آدم خسته کننده‌ای هستم چون بلند نوشتن در وبلاگ را به هیجان کوتاه شبکه‌های اجتماعی ترجیح می‌دهم. 

-من خسته کننده هستم چون نمی‌توانم داستان خوب بسازم. همه چیز را همانطور که هست تعریف می‌کنم و لعاب جذابیت به هیچ چیز نمی‌توانم بزنم. 


دلایل زیادی هست که من آدم خسته کننده‌ای هستم. اما این‌ها برای من هیجان انگیز است. وقتی کتابی می‌خوانم و نظر نویسنده را درک می‌کنم و برای جالب است زیر خنده می‌زنم و وقتی کتاب خوبی می‌خوانم و تمام می‌شود برای مدت‌ها خوشحالم. 

وقتی چیزی را می‌فهمم که می‌توانم در زندگی‌ام به کار ببرم شب‌ها خواب به چشمانم نمی‌آید.

وقتی خودم را از جمع دور می‌کنم و از دور انسان‌ها را نگاه می‌کنم لذت زیادی می‌برم از مشاهده‌گر بودنم. 

وقتی به تنهایی‌ام عادت می‌کنم و دم‌خور لحظه‌هایم موسیقی می‌شود، دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهم. 

وقتی با رمان‌های داستایفسکی به خواب می‌روم و با آن‌ها زندگی می‌کنم دیگر حوصله دنیای واقعی کجا هست؟


فکر می‌کنم همه ما حق داریم اما تعاریفمان از تکراری بودن و مهیج متفاوت هست. کاری هم مگر می‌شود کرد؟

 

پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 18:32

Making a Murderer تمامی ندارد!

پیش‌تر از این هم در مورد استیون ایوری و سریال Making a Murderer کیبورد زده بودم. اما هیچ وقت نشد بگویم چرا به نظر این سریال اینقدر خلاق و خفن هست. یعنی هیچ جوری نمی‌توانم منظورم را برسانم!

شاید بشود با چیزهایی که از مارشال مک لوهان یاد گرفته‌ام، بگویم که به نظرم این سریال یک مدیوم سرد به حسال می‌آید برخلاف تمام سریال‌ها و فیلم‌هایی که مدیوم داغ هستند. می‌گویم مدیوم سرد چون همان زمانی که شروع شد گروه خیلی بزرگی از مخاطبانش را درگیر داستان سریال کرد. چیزی هم که مخاطب را درگیر کند از نظر مارشال عزیز یک مدیوم سرد هست. (امیدوارم خوب فهمیده باشم و اگر دارم اشتباهی و احمقانه از این کلمات استفاده می‌کنم خواهشمندم به خصوص دوستان متممی به من بگویند که دارم اشتباه می‌کنم)

از وقتی که سریال شروع شد پوشش رسانه‌ای روی سریال من را متحیر کرد. معمولن یک سریال مثل گیم آو ترونز که پر طرفدار می‌شود یا مثل همین Westworld خودمان اخبار حول آن هم زیاد می‌شود چون مخاطب به این جور اخبار زرد که فلان سلبریتی چه کرد و چه گفت خیلی علاقه دارد. یا فوقش این است که ما طرفدار گیم آو ترونزمی‌شویم و کتابهای جذاب و بهتر از سریالش را می‌خوانیم و پیش‌گویی می‌کنیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. ولی حواستان را جمع کنید این نوع درگیری ما به هیچ وجه درگیری شبیه به Making a Murderer نیست. در مورد گیم آو ترونز و امثالهم  ما محتوایی که سازندگان و نویسندگان سریال در اختیارمان گذاشته‌اند را بازگو می‌کنیم و کار بیشتری نمی‌کنیم  اما در مورد سریال MaM ما جزوی از دست اندرکاران سریال شده‌ایم.

همان زمان که تازه سریال را دیده بودم هم گفتم که گروه‌هایی از مردم عادی و حتا گروه‌هایی از کاراگاه‌های خصوصی و سابقه دار جمع شده‌اند و دارند در مورد شواهد ارائه شده در سریال بحث می‌کنند و نتایجش را در وبسایت‌هایی مثل ردیت با هم به اشتراک می‌گذارند. الان نه تنها ما تبدیل به دست اندرکاران سریال شده ایم و داریم به تولید محتوای فصل احتمالی بعدی کمک می‌کنیم بلکه می‌شود گفت که همه ما که اینطور سریال را دنبال می‌کنیم دیگر یک جورهایی بازیگران این سریالیم. 

توی سریال‌های کارآگاهی معمولی یک سری را می‌بینیم که با بررسی معماها دارند به حل مساله کمک می‌کنند. اما اینجا یک سری آدم در دنیای واقعی ما هستند که دارند همین کار را می‌کنند.

این یعنی پا را از روایت صرف داستان کنار گذاشتن. این یعنی یک داستان را وارد زندگی مردم کردن و این یعنی تغییر داستان‌ها همزمان با پخش سریال. 

نمی‌دانم توانستم گوشه‌ای از آنچه در ذهنم بود را باشما در میان بگذارم یا نه؟ این سریال بدون شک نوآورانه ترین سریالی است که تا به حال دیده‌ام. باقی سریال‌ها شاید نوآوری در داستان و خلاقیت‌های دیگری داشته باشند ولی هیچ کدام تا به حال داستانی به این گستردگی و با توانایی خروج از صفحات نمایشگر نساخته‌اند. 

هنوز آنقدر مارشال مک لوهان نخوانده‌ام و نفهمیده‌ام که بتوانم بگویم تاثیر این نوآوری چیست ولی در همین حد هم اگر توانسته باشم بگویم که این نوآوری یک چیز دیگری است خوب هست. 

اگر این سریال را ندیده‌اید در را برای ورود آن به زندگیتان باز کنید.