X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

شنبه 29 آبان 1395 ساعت 20:46

دوستان متممی

مدتی هست که پس از پست محمدرضا شعبانعلی عزیز که در آن وبلاگ دوستانش را معرفی کرده بود و من به عنوان شاگرد کوچک ایشان افتخار داشتم در این لیست حضور داشته باشم، متوجه شدم دیگر دوستان متممی عزیز بنده هم اقدام به معرفی این لیست کرده‌اند که کار خیلی مثبت و مهمی هست. از یک طرف ما متممی‌هایی که در فضای دیجیتال حرف می‌زنیم و کیبورد می‌ساییم با این لینک دادن‌ها بیشتر به چشم می‌آییم و حرف‌هایمان هم بیشتر به گوش هم می‌رسد از طرف دیگر مجبور می‌شویم محتوای بیشتر و بهتری تولید کنیم که به عنوان یک گروه خوب شناخته شویم. 

این مطلب را از این جهت نوشتم که به خاطر تنبلی هنوز این لیست را در وبلاگ خودم ایجاد نکرده‌ام و از دوستان عزیزم عذرخواهی می‌کنم. تصمیم دارم تا آخر این هفته این لیست را ایجاد کنم و محتوای اینجا را هم سر و سامانی بدهم.

شنبه 22 آبان 1395 ساعت 23:04

تنهایی مرگ نیست!

چند روز پیش بحثی با یکی از دوستان عزیز به وجود آمد و در یک جایی دوستم به من گوشزد کرد که «ببین، آدم بزرگتر که می‌شه نمی‌تونه تنها بمونه.» دوست داشتم بحثی را باز کنم اما راستش اصلا حوصله‌اش نبود و از طرفی با خودم گفتم امین، به فرض که بحث کردی، مگر قرار هست همه مثل تو فکر کنند و اصلا می‌دانی چقدر زحمت دارد فهماندن یک چیزی که توی ذهن تو هست؟ خلاصه کوتاه آمدم و به خودم اجازه دادم بحث را در یک فضای مونولوگ گونه مثل این وبلاگ منتشر کنم که وقت کمتری هم از من بگیرد و سر کسی هم درد نگیرد!


به نظرم ما آدم‌ها همیشه تنها هستیم


مدتی پیش یکی از دوستان معمای جالبی را مطرح کرد به این شرح : فرض کنید رنگ آبی که شما می‌بینید و به آن می‌گویید آبی، شخص دیگری همان را قرمز ببیند اما از کودکی آموخته باشد که باید به این رنگ بگوید آبی. اگر بیشتر توضیح بدهیم این می‌شود که من یک رنگی را می‌بینم و یک اسم روی آن می‌گذارم. شخص دیگری همان رنگی که من می‌بینم را به رنگ دیگری می‌بیند اما اسم مشترکی روی آن می‌گذارد. حالا ما توی گفتگویمان با هم یک رنگ را می‌گوییم و فکر می‌کنیم شخص مقابل هم همان چیزها را می‌بیند ولی اینطور نیست. شما چطور می‌توانید این را بفهمید؟


مساله جالبی بود اما وقتی ذهنم درگیرش شد از زاویه دیگری به این مساله نگاه کردم. فرض کنید ما یک تعریفی از کلماتی مانند دوست، دوستی، محبت، عشق، وفاداری و دیگر کلمات ذهنیمان داریم. بدون شک دیگران هم تعاریف خودشان را دارند. وقتی که ما در مورد این کلمات صحبت می‌کنیم، فکر می‌کنیم از یک چیز صحبت می‌کنیم اما به هیچ وجه اینطور نیست. حتی اگر تمام تلاشمان را بکنیم و معانی خودمان را مشخص کنیم باز هم مقداری نارسایی در این میان وجود دارد. 

به نظرم این مساله کافی است که بفهمیم ما همیشه در این دنیا تنها هستیم و در حباب خودمان به سر می‌بریم. تنها کاری که از دست ما بر می‌آید گسترش اندازه این حباب است تا فضای بیشتری برای ورج و وورجه‌مان داشته باشیم و کمی هم نفس بکشیم. تلاش برای تنها نماندن من را یاد دیالوگ ابتدایی فیلم Crash می‌اندازد. بازیگر فیلم می‌گفت  اینجا ما داخل شیشه و آهن خودمان را حبس کرده‌ایم و از بس دلمان برای یک تماس تنگ شده که با هم تصادف می‌کنیم تا شاید چیزی احساس کنیم. من فکر می‌کنم ما آدم‌ها همه اینطور هستیم. یعنی مدل ذهنی من اینطور هست. شاید تلخ و تاریک باشد اما برای من اصلا اینطور نیست. من می‌دانم که اولویتم بزرگتر کردن حباب اطرافم هست. تا بتوانم بیشتر تکان بخورم و چیزهای بیشتری را ببینم.


هیچ کس از تنهایی نمرده


زوج‌های زیادی دیده‌ام. آدم‌های مجرد زیادی هم دیده‌ام که قاعدتا از سن ازدواجشان خیلی وقت است که گذشته. آدم‌های زیادی را دیده‌ام که از ترس تنهایی به زور خودشان را با یکی مچ کرده‌اند که نکند خدایی ناکرده تنها بمانند. آدم‌های زیادی هم دیده‌ام که عطای زندگی مشترک را به لقایش بخشیده باشند. اما به هیچ وجه نمی‌توانم بگویم که کدامشان خوشحال‌تر هستند چون هیچ ربطی به تنها بودن یا نبودنشان نداشته. طبق آمارهای علمی که نمیدانم از کدام کانال تلگرام درآمده باید باور کنم که زوج‌ها خوشحال‌تر هستند، حوصله جستجوی منبعش را هم نداشته‌ام. اما در مورد خودم که می‌توانم نظر بدهم ،نمیتوانم؟ پیش آمده وقت‌هایی که کتاب می‌خوانم و خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم چون دیدگاه جدیدی پیدا کرده ام و پیش آمده وقت کتاب خواندنم را به کسی داده‌ام که فکر می‌کردم آدم مناسبی بوده برای من و در آن لحظه خودم را لعنت فرستادم فقط. یعنی در آن دوران از زندگی من نه تنها از بودن با یکی لذت نمی‌بردم بلکه برعکس داشتم زجر می‌کشیدم. نمی‌توانم بگویم که چقدر حس خوبی بود وقتی که چند هفته توانستم خودم را کنار بکشم از این مسایل و توی تنهایی خودم فرو رفتم. آخرش هم خودش فهمید زیاد فکر بدی نیست و از هم جدا شدیم. 
همین حالا هم با علم به این که هیچ کس توجه کم نمی‌خواهد از اول می‌گویم برای من یادگیری از هر چیزی مهم‌تر است و ترجیح می‌دهم به جای 3 ساعت حرف زدن با شما وقتم را به مطالعه و متمم بگذرانم و خوشحال می‌شوم که طرف مقابل هم می‌گوید پس هیچی!


من هیچ وقت بزرگ نشدم


سر این یکی اصلا شوخی ندارم. برای من زندگی همیشه مثل بازی بوده. نه این که همه چیز را به هیچ بگیرم. دنیا برای من همیشه تازگی داشته و دارد و با ترفندهای مختلف همیشه این حالت را در خودم نگه داشته‌ام. این که تو میگویی دیگر ما بزرگ شده‌ایم و باید به فکر سروسامان یافتن‌مان باشیم برایم خنده دار هست. به نظرم آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند. شاید هم سه دسته اما بیشتر از این جا ندارد. 

دسته اول مثل تو فکر می‌کنند که با جلو رفتن در جهت نمودار زمان باید مجهولات زندگی کاهش پیدا کند و زندگی روتین‌تر شود.

دسته سوم به این مزخرفات اعتقادی ندارند. آن‌ها می‌دانند هر مرحله از زندگی را که پشت سر بگذارند آماده بازی بزرگتری شده‌اند و مجهولات باید بیشتر شود و بازی هم سخت‌تر. 

دسته دوم هم یک جایی این وسط‌ها می‌پلکند.


آرزوی من بودن در دسته سوم هست و اگر در دسته دوم هم باشم جای امیدی هست و به تازگی از دسته اول کوچ کرده‌ام.


 این که نگاه تو به بودن با کسی، حکم کم شدن معادلات زندگی‌ات را دارد یک اشتباه بزرگ است. اتفاقا نه تنها آمدن نفر دوم به زندگی معادلات را پیچیده‌تر می‌کند، بلکه معمولا به خاطر ناواردی طرفین گند می‌زند به همه معادلات دیگر. عشق و با هم بودنی که زندگی را ساده‌تر کند و روتین‌تر یعنی یک مرگ زودهنگام. چیزی که در ذهن شماها هست هیچ وقت وجود نداشته و اگر هم اتفاق بیفتد باید فاتحه خودتان را بخوانید.


از بس نگاهمان به گذشته هست یک جایی در آینده گند می‌زنیم


خیلی جدی هستم. از بس به گذشته و آدم‌های نامناسب گذشته فکر می‌کنیم که خودمان را ملزم به گرفتن یک سری تصمیمات احمقانه می‌کنیم. 

چه کسی گفته چون کسی تو را ول کرده و رفته پس حتما تو باید سریعا یک رابطه دیگر را شروع کنی تا حس ارزشمند بودن خودت را دوباره به دست بیاوری؟

چرا فکر می‌کنی چون یکی تصمیم گرفته تنها باشد پس یعنی تو هم باید تنها بمانی و یا برعکس؟ چرا انقدر برای تصمیماتمان باید به گذشته نگاه کنیم. از این راننده‌های احمق که سرشان توی 5 اینچ توی دستشان هست که بگذریم راننده‌ای که فقط آیینه عقب را نگاه کند ناچار یک جایی باید تصادف کند. شیشه جلویی به این بزرگی را ول کرده‌ای و یک تکه آیینه عقب را چسبیده‌ای که چه؟ کلی گزینه وجود دارد که اگر عجله نکنی و تمرکزت جای درست که خودت باشی باشد می‌توانی به موقع انتخاب درستی بکنی. شاید فهمیدی باید تا آخر عمر طعم شیرین تنهایی را بچشی و شاید دیدی عاقلانه‌ است که شیرینی با کس دیگری بودن را تجربه کنی و شاید هر دوی این تصمیم‌ها را در آینده و با فواصل زمانی خاصی گرفتی. اما هیچ وقت نگاهت به آن گذشته لعنتی و همینطور به این جامعه عقب مانده نباشد که بدجوری می‌بازی. 


چقدر حرف‌های مسخره زدم. باورم نمی‌شد در این زمینه‌ها این همه حرف داشته باشم. از تو چه پنهان که با این نوشتن دل خودم هم آرام گرفت از آن همه حرف که به تو نزده بودم. احتمالا هیچ وقت این متن را نمی‌بینی اما هدف من دیدن تو نبود و دلخوشی خودم بود. گفتم که اولویت من بهتر کردن فضای این حبابم هست.

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 22:31

ترامپ و قوی سیاه

امروز صبح دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد.

واکنش کاربران ایرانی شبکه‌های اجتماعی که هرکدوم تبدیل به یک تحلیل‌گر خبره شده بودند که از قبل می‌دانستند ترامپ رئیس جمهور خواهد شد و اگر هم نمی‌دانستند به خاطر این بود که فکر نمی‌کردند ملت آمریکا دور از جان خودشان انقدر احمق باشند. 

تحلیل از آینده آمریکا کم نیست. یک سری معتقدند ساختارهای سیاسی آمریکا اجازه اقدامات خیلی رادیکال نمی‌دهد و از آنجایی که ساختار مهم‌تر هست تفاوت چندانی را شاهد نخواهیم بود و برخی هم می‌گویند بیچاره شده‌ایم. من اما چون از اقتصاد و سیاست و اجتماعیات و ساختار سر در نمی‌آورم و هر چه زور می‌زنم به هیچ جا نمی‌رسد آخر، اظهار نظری نمی‌کنم.

اما خیلی دوست داشتم از دید نسیم طالب پدیده ترامپ را بررسی کنم. ترامپ یک قوی سیاه  بی چون و چرا بود. از اول که آمد هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت و بعد که کمی جدی شد گفتند طرفدار ندارد و عددی نیست و بعد از این که به مرحله نهایی رسید هم جبهه مقابل که بهترین چهره‌ها را در اختیار داشت با خیال راحت او را به گوشه رینگ برده بود و داشت ناک اوتش می‌کرد و شاید بازی خود ترامپ هم خوب بود که دل ما را خوش کرد که دیگر قضایا تمام شده.

اما امروز صبح که از خواب پاشدیم (و یک چرتی که زدیم) دیدیم نتایج به نفع آقای قوی سیاه شد. 

ست گادین گفته بود که گویا این آدم بی همه چیز تمام کتاب‌های من را خوب خوانده و چقدر حرصش می‌گرفت ولی باز هم دوست داشتیم دلمان را خوش کنیم. این شد که ناگهان ترامپ آمد و دوباره همه ما گفتیم که از اولش هم معلوم بود در حالی که اصلا هم اینطور نبود.


از این قضایا که بگذریم ویدئوی زیر به نظرم بهترین تحلیلی بود که قبل از این قضایا فقط برای من خنده‌دار بود اما امروز که دوباره نگاهش می‌کنم فقط سکوت می‌کنم و لذت می‌برم از حرف‌هایی که در آن گفته می‌شود.
اگر انگلیسیتان خوب هست ویدئوی زیر را ببینید و لذت ببرید.



سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 20:48

از بس که توی ذهنمان فرو کرده اند

صبح هست و البته نه صبح خیلی زود و دیر سر کار می‌رسم. طبق روال دو روز پیش وقتی از در دانشگاه وارد می‌شوم می‌پرسند از کجایی و چرا کارت نداری و چرا مرکز رشد کارت نمی‌زند و زحمت ما را زیاد می‌کند؟

امروز اما آدم متفاوتی در اتاق حراست نشسته و همین امید من را به شدت افزایش می‌دهد که تفتیش نمی‌شوم و بدون حس نگرانی از این اتاق بیرون می‌روم. در را که باز می‌کنم اما جوری چشم‌هایم با نگرانی از نگهبان به میز و از میز به در و از در به نگهبان می‌چرخد که هر کس باشد فکر می‌کند مشکلی دارم.

ـ "جناب کارتتون؟" 

اه لعنتی، حالا باید همان جمله تکراری را بگویم که مرکز رشد می‌روم و نامه ما را هنوز مهر نزده‌اند. نامه‌ای که فقط اسمش را شنیده‌ام و احتمالا در سطل آشغال یکی از ادارات دانشگاه هست یا چرک نویس شده و یا اصلا فرستاده نشده که بخواهد مهر و امضا شود ولی خودم که می‌دانم از مرکز رشد هستم.

اما این بار همه چیز فرق می‌کند! 

ـ"کجای مرکز رشد؟ کارتون چیه؟"
ـ کک....ک

ذهنم قفل می‌شود. کارم چیه؟ چی بگویم؟ بگویم توی مرکز رشد کار می‌کنم؟ خوب باز هم می‌گوید کجاش. دلم نمی‌آید کلمه مختصر و مفید کارمند فلان جا را به زبان بیاورم از بس که حالم از کلمه کارمند به هم می‌خورد. سال‌ها افراد فامیل و خانواده‌ام را دیده‌ام که به زور صبح‌ها از خواب بیدار می‌شوند و شب‌ها انگار از زندان برگشته‌اند و کلی خوشحالند و از طرفی ناراحتند که فردا باید در نقش کارمند در محل کار ظاهر شوند. از لفظ کارمند متنفرم اما نمی‌فهمم چرا اینقدر. شاید به خاطر آن همه تاکیدات رابرت کیوساکی و بعدها بچه‌های سیلیکن ولی بوده که این همه می‌ترسم بگویم کارمند جایی هستم. به هر حال یک بخشی از من خودش را محق لفظ سی ای اُ می‌داند یا حداقل فاوندر یک جایی. کارآفرین هم کفاف ذهن لوس من را نمی‌دهد، چه برسد به کارآفرین. 

بر خودم غلبه می‌کنم و می‌گویم "کارمند فلان واحد هستم " و غرهای همی‌شگی چرا نامه و کارت ندارید را بدون این که بشنوم از گوشم رد می‌کنم و با سر پایین وارد دانشگاه می‌شوم.

بالاخره کار خودشان را کردند. مجبورم کردند بگویم کارمند. حالا باید یک عمر به زور از خواب بیدار شوم و با خوشحالی از زندان کار برگردم و ترس صبح‌های شنبه و ذوق عصر پنج شنبه را داشته باشم. حالا تمام زندگی من می‌شود دو روز نصفه و نیمه آخر هفته. اما این‌ها همه احمقانه هست. مگر من تا الانش هم مثل بقیه زندگی کردم که بخوام مثل بقیه‌شون باشم. من کارم را دوست دارم و لذت می‌برم وقتی دانشجو‌ها می‌گویند فلان دوره خیلی خوب بود و دستتون درد نکنه. هرچند دوست دارم زودتر توی زمینه‌های مورد علاقه خیلی پر ارزش بشوم و جاهای خفنی کار کنم یا شاید هم خودم کاری راه بیندازم اما جایی که هستم را دوست دارم و وقتی به روزی فکر می‌کنم که اگر بیرونم نینداختند و خودم خواستم جای دیگری کار کنم چطور دلم می‌آید که به همکارانم بگویم می‌خواهم بروم؟ چقدر دلم برای همه‌شان تنگ می‌شود. برای من همه این‌ها مثل یک بازی سرگرم کننده هست. تلاش می‌کنم امتیاز بگیرم که یک لول بالا بروم و از جایی هم که هستم و کارهایی که می‌کنم برای کسب امتیاز کلی لذت می‌برم.
گور بابای هرکی گفت کارمندی بد هست و بی خیال هر کی تصویر بدی از کارمندی در من ایجاد کرد. من فعلا کارمند هستم و واقعا هم از این جایگاه لذت می‌برم. حالا به محل کارم رسیده‌ام و با صدای سرما خورده‌ام، یکی از همکارانم لیمو شیرین به من تعارف می‌کند. مگر می‌شود اینجا جای بدی باشد؟