X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 00:03

تلاش برای بستن پرونده‌ای که بسته نمی‌شود (مقدمه)

گه گاهی صدای زنگ گوشی بلند می‌شود و شماره دوست قدیمی که سالهاست از او بی‌خبر بودیم یا مدت‌ها به فکر ما نبوده و به فکرش هم نبودیم روی صفحه گوشی ظاهر می‌شود. صمیمیت و علاقه او به دیدار دوباره، حال خوبی ایجاد می‌کند و از طرف دیگر اصرارهای بی‌سابقه او کمی من را مشکوک.


به هر حال قبول می‌کنم تا روزی او را ببینم و پای حرفهایش  (که بین خودمان بماند هیچ وقت هم حرف‌هایی نبوده که تشنه شنیدنشان باشم) بنشینم. صحبت از هر جایی شروع می‌شود و در آخر مانند گربه به یک طرف می‌افتد. به طرف حرف‌های حال به هم زن "مگه تو نمیخوای موفق بشی؟" و "دوست داری با کار کم پولدار بشی؟" و "این یه کار نیمه وقته" و با شکاکیت‌های من به این جملات ختم می‌شود که "اصلن بدبختی ما از این شرکت‌های هرمی هست که اسم این کار رو بد کردن تو ایران" و "حالا تو یه بار بیا شرکتمون ببین کارا چطور هست مطمئنم خوشت میاد." 

البته همه این‌ها در حالتی رخ می‌دهد که شانس خفنی داشته باشیم وگرنه هیچ گفتگویی نمی‌شود و فقط می‌شنویم که دوست محترم قدیمی می‌گوید "کی وقتت خالیه یه وقت بگم برات کنار بذارن." و با کلی کلاس گذاشتن و فخر فروختن که انگار ما هم باید به خاطرش متشکر این علافان بی فکر باشیم در جواب تمامی سوالاتم که در مورد ماهیت فعالیت شرکتشان است می‌شنوم که "حالا تو بیا خودت می‌فهمی!"


با این که می‌دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد با خودم فکر می‌کنم که آیا این چند درصد سودی که به احتمال زیاد به دست هم نمی‌آید ارزشش از دوستی ما که دوستم تصمیم گرفته آن را قربانی پیشرفت ناپایدار شغلی خودش کند بیشتر بوده؟ بعد از کلنجارهای فراوان خودم را به محل شرکت مخفی و مخوفشان می‌رسانم که یا در کیلومتر فلان جاده کرج است یا در فلان طبقه یک ساختمان تجاری است اما سناریو همیشه یکسان است هر چند با اشکالی گاه بسیار با کلاس و گاه در حد یک طویله که گروه‌های انسانی را مانند گله‌های گوسفند به این طرف و آن طرف می‌خوانند تا تهییجشان کنند. (اگر توهینی به گوسفند شد عذر می‌خواهم تنها شکل گروه‌هایشان قابل مقایسه است.)


دوستم مستقیم با من صحبت نمی‌کند و این مطلبی مهم است که باید رعایت کند و فقط از رودرواسی من در دوستی استفاده می‌کند و آقا یا خانمی که بسیار هم رشد خوبی در ماه‌های گذشته داشته و کارش به شدت درست است را معرفی می‌کند تا موضوع را برای من توضیح دهد.

خانم/آقای محترم شروع به صحبت می‌کند و انبوهی از سالاد کلمات و اعداد را جلوی من، روی کاغذ می‌ریزد تا به من ثابت کند این کار مو لای درزش نمی‌رود و من هم متعجب از این که در عصر گوگل چطور یک نفر رویش می‌شود که این همه دروغ به من بگوید و این که آیا اساسن من را چه چیزی فرض کرده می‌گذارم صحبت‌هایش را تمام کند و هزار لعنت و فحش و بدوبیراه بار دوستم می‌کنم که اینطور از کوپن‌های دوستیش خرج می‌کند.


در حین صحبت‌های آقا یا خانم محترم بنده هیچ حقی برای به چالش کشیدن حرف‌های احمقانه‌شان ندارم چون دوستم به من یادآور می‌شود که وقت ایشان بسیار با ارزش است و بعدا خودش همه چیز را برایم توضیح می‌دهد. خلاصه حرف‌های این اهرم فشار که تمام می‌شود نفس راحتی می‌کشم که خوب تسلیم نشدم و می‌توانم با خیال راحت بگویم که دوست ندارم در این زمینه کار کنم و خیلی محترمانه محیط طویله را ترک کنم تا به زندگی خودم برسم که یک آقا و یا خانم نه چندان محترم جلوی من می‌نشیند و یکی هم از دور آن‌ها را می‌پاید. ای بابا دست از سر آدم بر نمی‌دارند خوب هر کاری می‌کنید و هرچقدر هم پول در می‌آورید نوش جانتان و چشم من و امثال من کور اگر نمی‌توانیم ببینیم ولی حداقل اگر شعور ندارید آزاده باشید و راه بدهید که بروم وقت خودم را آنجور که دوست دارم آتش بزنم نه با این مزخرفات شما! اما گوششان شنوا نیست و انگار تا من را قانع نکنند که از این کار پول خوبی در می‌آید به نان شبشان محتاج می‌مانند.

به هر حال مجبور می‌شوم که به حرف‌های اهرم فشار بعدی هم گوش بدهم و اگر دودل و در شک بودم باز هم اهرم فشار دیگری با نیروی بیشتر را بر سرم خراب می‌کنند.


همیشه یک یا چند نفر مدیر در آن مجموعه هستند که کارشان خیلی خیلی خفن و درست است و اصولن از بازمانده‌های شرکت‌های هرمی منقرض شده هستند که چون خیلی خوب با شرایط وفق پیدا کرده‌اند طبق نظریه داروین الان جزو گونه غالب هستند و چنان از آن‌ها تعریف می‌شود که آدم دوست دارد چشم بسته مریدشان شود.


یک یا چند ماشین  لوکس هم دم درب شرکت پارک است و چند سوئیچ در دست این آدم‌های خفن که با صحبت‌های آزمندیانی و برایان تریسی طورشان درحال تهییج گله، ببخشید جمعیتی هستندو جوری از درآمدشان بعد از دو سه سال کار پاره وقت صحبت می‌کنند که انگار از بهشت موعود سخن می‌گویند.


به هر زوری که می‌شود خودم را از این آدم به آن آدم فراری می‌دهم تا مگر وجدانشان اجازه بدهد و بی‌خیال من شوند ولی باز هم می‌شنوم که "آخه تو کارت درسته و مطمئنم که موفق می‌شی" یا "خوب کارت رو بکن و این کار رو هم کنارش داشته باش به عنوان تامین مالی زندگیت" و مسخره ترینشان این که "اگر ما داریم اشتباه می‌کنیم پس این همه آدم این جا دارن چی کار می‌کنن؟" 

اما باز هم موفق می‌شوم و دوام می‌آورم و با خودم می‌گویم اگر جایزه‌ای داشت حتما باید نصیب من می‌شد که این همه استقامت به خرج دادم. بعد از کلی اصطکاک فکری و فرسوده شدن روحی ناشی از صحبت‌های بی سروته و پر از مغلطه، مکان را ترک می‌کنم و جوری رفتار می‌کنم که انگار خشم و غضب دوستانم نسبت به خودم را احساس نمی‌کنم. اما نگاهی به پشت سر می‌اندازم و انبوهی از افراد ناآگاه و توی رودرواسی گیر کرده و یا حتی به امید یک درآمد خوب و فردای روشن را می‌بینم که از آنجا بیرون نمی‌آیند و مدتی می‌گذرد تا بفهمند که چه کلاه گشادی به سرشان رفته است.


این سری مطالب را برای آن‌ها می‌نویسم. برای آن‌هایی که اطلاع زیادی از این سیستم‌ها ندارند و مثل من بیکاریشان نگرفته که توی انبوهی از مقالات بچرخند و جواب سوالاتشان را پیدا کنند. کسانی که نمی‌دانند بر چه اساسی تصمیم بگیرند و حتی سری به وبسایت وزارت صنعت، معدن و تجارت هم نمی‌زنند که ببینند آیا در همان جلسه آیا تخلفی جلوی رویشان صورت گرفته یا نه؟ 


این سری مطالب مطمئنا دچار سوگیری خواهد بود اما سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم بی طرف به موضوع بپردازم و فقط منابعی را در اختیار افراد قرار بدهم تا بتوانند بهتر تصمیم بگیرند. امیدوارم سری بازاریابی شبکه‌ای این وبلاگ نه مانند مجیزگویان این مدل کسب و کار فقط به تعریف از آن بپردازد و نه مانند منتقدان چشم بسته فقط نقاط ضعف آن را یادآور شود و نیمه پر لیوان را  دور بریزد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :