X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

یکشنبه 6 فروردین 1396 ساعت 23:37

ترک شبکه‌های اجتماعی و یک هدیه جدید

پ.ن :  گاهی کامپیوترت هنگ می‌کند و با خودت می‌گویی ۱۰۰۰ شماره که برعکس بشمرم حتمن این هم درست می‌شود. می‌شمری و وسط‌هایش خوابت می‌برد! اینطوری یک روز تمرین نوشتنت عقب می‌افتد :) چیزی که یاد گرفتم این بود که تمرین شمردن برعکس را فقط باید روزها انجام بدهم. شب‌ها حکم لالایی دارد.


طی روزهای گذشته تلگرام را به صورت کامل ترک کردم. یعنی حسابم حدود یک ماه دیگر پاک می‌شود. به توصیه یاور مشیرفر فبلش هم در بازه‌های کوتاه یک روزه و بعد یک هفته‌ای کنار گذاشته‌ بودمش و الان هم به راحتی می‌توانم دیگر به تلگرامم سر نزنم.


از مدتی قبل با خودم قرار گذاشته بودم که در راستای ترک موثرتر شبکه‌های اجتماعی یک عادت لذت‌بخش را برای خودم ایجاد کنم و هدیه‌ای هم در این راستا به خودم بدهم. این هدیه یک کتابخوان الکترونیکی است و عادت کتابخوانی با آن هم قرار است جایگزین ساعت‌های گشتن در شبکه‌های اجتماعی شود. البته بخش دیگری از ساعت‌های تلف شده‌ام که در صبح‌ها بود حالا به مرور نوشته‌های دوستان متممی عزیزم اختصاص پیدا کرده و هر روز صبح با مطالعه تفکرات‌شان روزم را آغاز می‌کنم. عادتی که تا به امروز خیلی مطالب زیادی از طریقش آموخته‌ام.


همان‌طور که قبلا توضیح داده بودم، من در انتخاب ابزار دیجیتالم هم وسواس خاصی دارم و خلاف روند انقباضی معمول پیش می‌روم. برای مثال الان که اکثر انسان‌ها با حداکثر ۷ اینچ و یا یک ابزار که تلفن هوشمندشان است سر و کار دارند، من حداقل با ۳۰ اینچ و ۶ ابزار کارهایم را انجام می‌دهم. 


ابزار جدیدی که در اضافه کردنش به مجموعه ابزار (بخوانید اکستنشن یا دنباله) خودم تردید داشتم کتابخوان الکترونیکی بود. من دوست دارم کتاب‌هایم را به صورت فیزیکی بخوانم و به نسخه دیجیتال علاقه چندانی ندارم. خیلی وقت‌ها شده، درحالی که نسخه پی دی اف یک کتاب به راحتی در دسترسم بوده کلی هزینه کرده‌ام که خود کتاب را داشته باشم و مخصوصا برای کتاب‌های خارجی این هزینه بیشتر هم می‌شود. اما با نسخه الکترونیک که فقط پی دی اف و حداکثر epub آن را تجربه کرده بودم میانه خوبی نداشتم.


امروز کتابخوان کیندل را بعد از مدت‌ها تردید به مجموعه تجربه کتابخوانی‌ام و ابزارهای دیجیتالم اضافه کردم. دلایل مختلفی برای این کار وجود داشت. واضح‌ترین دلیلش مدت‌زمان زیادی بود که طول می‌کشید تا یک کتاب زبان اصلی به دستم برسد. حالا به راحتی می‌توانم کتابم را از کیندل استور بخرم و در عرض چند ثانیه کتاب به دستم می‌رسد.


در این مدت کمی که با این دستگاه کار کرده‌ام نظرم در مورد کتاب‌خوان‌های الکترونیکی کمی عوض شده. تجربه کتابخوانی با کیندل خیلی لذت بخش است و به هیچ وجه نباید با کتابخوانی روی لپتاپ و تبلت (چه برسد به گوشی هوشمند) مقایسه شود. شاید اگر بخواهم مزایای آن را بگویم خنده‌تان بگیرد که چه موارد عجیبی نظر من را جلب کرده اما همین موارد ریز که کنار هم در کیندل جمع شده تجربه بسیار متفاوتی را برای شما ایجاد می‌کند. از باتری که شاید ماهی یک بار نیاز به شارژش داشته باشید تا نور صفحه‌ای که اذیتتان نمی‌کند تا چینش صفحات خوب فرمت‌های مخصوص کیندل (البته در بعضی موارد آنقدرها هم خوب نیست). چیزی که من متوجه شدم این بود که سرعت کتابخوانی‌ام با کیندل بیشتر از کتاب معمولی است. 


البته برای جلوگیری از تغییر کاربری این وسیله به یک وسیله دکوری محدودیت هم برایش گذاشته‌ام و همزمان بیش از ۳ کتاب نمی‌توانم رویش داشته باشم و خیلی از کتاب‌ها را هم باید فقط نسخه فیزیکی‌شان را بخوانم که البته جای بحثش اینجا نیست.


یکی دیگر از ویژگی‌های خوب کیندل وصل بودن آن به گودریدز است که به راحتی می‌شود مسیر کتاب‌خوانی را با دیگران به اشتراک گذاشت و از پیشنهادات گودریدز هم استفاده کرد. این قابلیت در کنار تجربه خوب کتابخوانی می‌تواند جایگزین خوبی برای شبکه‌های اجتماعی معمولی باشد. 


اگر تا امروز شما هم مثل من هیچ دلیلی برای استفاده از کتابخوان‌های الکترونیکی نمی‌دیده‌ایدو فقط با تبلت یا لپتاپ کتاب می‌خوانید، شاید بد نباشد که کمی بیشتر فکر کنید. حداقل دلیلی که وجود دارد، به نظر من این است که کیندل فقط برای کتابخوانی طراحی شده و اگر بخواهید کار دیگری هم با آن بکنید دچار مشکل خواهید شد. اما در تلفن هوشمندتان شاید کتابخوانی مورد سوم و چهارم استفاده هم نباشد. در تبلت و لپتاپ وضعیت کمی بهتر می‌شود ولی باز هم اولویت اول‌تان کتابخوانی نیست و این‌ها را هم کنار بگذاریم تبلت و لپتاپ برای مطالعه کتاب طراحی نشده و نمی‌توانید برای ساعت‌های طولانی با آن مطالعه کنید. البته اگر هم کتابخوان الکترونیکی می‌خرید ترجیحن فقط کیندل بخرید چون محصولات شرکت‌های دیگر آن‌طور که من تجربه کردم حتا نزدیک تجربه کتابخوانی با کیندل هم نیستند. و اگر هم کیندل می‌خرید فقط از دوست و آشنایی که خارج از کشور راهش می‌افتد بخواهید که برایتان بخرد چون در ایران به ناچار باید دو برابر قیمت واقعی هزینه کنید.


تجربه کتاب‌خوانی با کیندل از کتاب خواندن با هر ابزار دیجیتال دیگری ارزشمندتر است اما هنوز هم به نظرم با تجربه کاغذ و در دست گرفتن خود کتاب فاصله زیادی دارد.

جمعه 4 فروردین 1396 ساعت 23:51

در وصف اینگمار برگمن و فیلم Shame

مدتی است که ۱۰ فیلم از اینگمار برگمن را انتخاب کرده ام و هرازچندگاهی یک فیلم از او را «زندگی می‌کنم.» درست است که هر لحظه با تغییرات کوچکی که در ساختار بدن ما ایجاد می‌شود ما دیگر آن آدم قبلی نیستیم، اما با تماشای هر فیلم از کارنامه برگمان، تغییرات به قدری زیاد هست و می‌ماند با آدم که دیگر مثل قبل فکر نمی‌کنی. 


برگمان کارگردانی است که سینما را به بهترین شکل می‌شناسد و سعی می‌کند با آن کارهای جدید بکند. کارهایی که مخصوص سینماست. این حرف را در مورد کوبریک هم گفته بودم. (شاید یکی که خوره سینما باشد بگوید اصلا چرا اسم این‌ها را کنار هم آوردی؟ بگذارید همین جا بگویم که من هیچ چیزی از سینما سر در نمی‌آورم و نظرم یک نظر شخصی است به عنوان کسی که دوست دارد فیلم‌های خوب ببیند. همین.) 


دیدن کارهای برگمان را با فیلم مهر هفتم شروع کردم. تاثیرش خیلی زیاد بود. داستان شوالیه‌ای که از جنگ‌های صلیبی برگشته و با مرگ شطرنج‌بازی می‌کند و با دیدن جامعه‌ای که برایش جنگیده متعجب و ناراحت می‌شود. داستان مرگ و زندگی. چطور می‌توان بهتر از برگمان ادامه زندگی را نشان داد؟ حتا اگر مرگ سایه به سایه به دنبالمان باشد. 


کارهای برگمان به ترتیب تاریخ، طبق معمول دچار یک پختگی عجیبی هم می‌شوند. شاید الان که هنوز ۸ فیلم از او را دیده‌ام نباید نتیجه‌گیری کلی کنم. اما به نظرم در ابتدا کارهای برگمان، در عین حال که تلخی واقعی داشت، در پایانش یک نور امیدی بود. تابستان با مونیکا مشکلات عشق آتشین جوانی را نشان می‌داد اما در آخر یک جوان پخته با نمادی از نسل آینده در دستانش به نظرم یک نور امید است. مهر هفتم و توت‌فرنگی‌های وحشی و ... هم از همین الگو پیروی می‌کنند تا این که جلوتر می‌آییم و به فیلم عجیب و غریب پرسونا می‌رسیم. وقتی که پرسونا را دیدم، فهمیدم که تفکرات برگمان حالا خیلی پخته‌تر شده و او حرف‌های خیلی بیش‌تری برای گفتن دارد. دیگر راجع به کارهایش قضاوت نمی‌کنم و گذاشته‌ام وقتی حداقل ۲۰ فیلم از کارنامه‌اش دیدم و شاید بعضی فیلم‌ها مثل پرسونا را حداقل یک بار دیگر دیدم، که شاید آن هم حدود ۴ یا ۵ سال طول بکشد، آن موقع یک جمع‌بندی کلی از مدل ذهنی‌اش داشته باشم.


شب گذشته در میانه مطالعات کنکور برای کمی استراحت و جدا شدن از بحث‌های تکراری، فیلم شرم (Shame) را تماشا کردم. فیلم ساخته شده تا فضای جنگ را به ما بفهماند. مونولوگ‌های فیلم شاهکار است. همانطور که همه‌چیز دیگرش هم شاهکار است. در یکی از مونولوگ‌ها بازیگر نقش ایوا که به همراه همسرش به دلیل اتهامات بی اساس در بازداشتگاه به سر می‌برد می‌گوید که دقیقش را یادم نمی‌آید ولی مضمونش این بود : گاهی همه‌چیز به قدری به هم ریخته و عجیب است که فکر می‌کنم در رویای فرد دیگری هستم. اگر این آدم از خواب بیدار شود احساس شرم نمی‌کند از این اتفاقات؟ 


این یعنی جنگ. شخصی که هیچ طرفی را در جنگ ندارد. هیچ هویتی ندارد و بدون هیچ دلیل مشخصی اتهاماتی به او وارد می‌شود تا درس عبرتی برای دیگران شود. جنگ یعنی رویای یک عده احمق که شاید هیچ وقت بیدار هم نشوند که احساس شرم هم بکنند. 


برگمان طوری فضای جنگ را تصویر می‌کند که تا همین امروز هم هیچ فیلمی نتوانسته به این خوبی ماهیت جنگ را به این اندازه درست و به جا نشان دهد. شاید اشتباه گفتم. برگمان داستانی از جنگ را روایت می‌کند، که تا همین امروز هم هرکس که بخواهد فیلمی در مزمت جنگ بسازد باید از الگوهای داستانی او پیروی کند و هیچ‌کس هم در روایت داستان مهارت خود این استاد بزرگ را ندارد. شاید بد نباشد اگر حتا حوصله دیدن فیلم را هم ندارید، این یک فیلم از برگمان را ببینید. شاید نظرتان نسبت به فیلم و سینما عوض شد. 



پنج‌شنبه 3 فروردین 1396 ساعت 23:34

دنیای شگفت انگیز من

من از کودکی عاشق داستان‌های تخیلی بودم. نه هر تخیلی. تخیلی به این معنی که با پذیرفتن همین جهانی که داریم و تویش زندگی هم می‌کنیم (تا وقتی که شد) چه داستان‌های جالبی می‌توانیم بسازیم که وجود ما در این دنیا را کمی شگفت انگیز و سرگرم کننده کند؟ 


یک خورده مبهم شد. خوب یک مثال می‌زنم. یک داستان می‌تواند این باشد که همه چیز از بیگ بنگ شروع شد و ادامه پیدا کرد تا به امروز. یک داستان می‌تواند این باشد که ما خلق شدیم توسط یک هوش فراتر از خودمان و در این جهان قرار داده شدیم(یک جورهایی روبات یا هوش مصنوعی هستیم یعنی که جرقه این ایده می‌تواند از سریال Westworld باشد یا AI). یک داستان این است که این دنیای ما شبیه‌سازی شده است. 


دقت کنید که تاکید من روی داستان است. کاری به علمی بودن یا نبودنش ندارم. اصلا اینجا فقط بحث خود داستان است. 


در این میان داستانی که خودم بیش‌تر از همه می‌پسندم به این صورت هست : تصور کنید که ما به یک تکنولوژی دست پیدا کرده‌ایم که در ازای پرداخت هر منبعی که در آن زمان ارزشمند باشد می‌توانیم در یک دنیای شبیه‌سازی شده قرار بگیریم که مختص خود ماست. داستان‌ها طوری طراحی شده که ما با چالش‌های مختلفی روبه‌رو شویم و با حل آن چالش‌ها یک سری احساسات را تجربه کنیم. 

من فرض می‌کنم در آن دنیایی که به این تکنولوژی دست پیدا کرده‌ایم، جمعیتمان خیلی محدود است، مرگ دیگر معنی ندارد، جنگی در کار نیست، هیچ نیازی به تولید مثل وجود ندارد و بنابراین چیزی به اسم عشق رومانتیک دیگر وجود ندارد و به همین میزان از دست دادن و افسردگی و خیلی چیزهای دیگر معنی ندارد. یک چیزهایی مثل دنیای قشنگ نو با این تفاوت که به نظر من طور هیچ دولت و یا سازمانی ما را به آنجا نکشانده و تمامی این اتفاقات طبیعی رخ داده است. حال در این دنیا احساسات گذشته یک چیز لوکس یا نوستالژیک به حساب می‌آید. خیلی‌ها هم حاضرند برای تجربه کردنش کلی از منابعشان را مصرف کنند. منابع ارزشمند آن زمان هم پول نخواهد بود. نمی‌دانم چیست ولی برای تخیلی ماندن داستان فعلا دوست دارم اینطور فکر کنم.


تکنولوژی که من از آن صحبت می‌کنم، به شما این امکان را می‌دهد که یک سری شخصیت که در گذشته و یا حال شما وجود دارند و شما دوست دارید در این تجربه جدید، آن‌ها را در داستان خود ببینید را انتخاب کنید. با انتخاب کردن داستان دیگر هیچ چیزی در دست شما نیست. داستان‌ها طراحی می‌شوند و شما وارد دنیای جدید می‌شوید. فکر کنم نیازی هم نیست که بگویم بعد از ورود به این دنیای جدید که ممکن است با قرار دادن یک چیپ در مغز شما انجام شود و یا با گذاشتن یک چیزی بثل هدبند دور سرتان، هیچ چیزی از دنیای واقعی(برای راحتی به دنیای آینده که شرح دادم می‌گویم دنیای واقعی) به یاد نمی‌آورید. علاوه بر این به یاد هم نمی‌آورید که شخصیت‌های توی داستان در دنیای واقعی چه کسانی بودند. درضمن این تکنولوژی جدید قابلیت تجربه یا بازی گروهی را هم در اختیار شما می‌گذارد.


حالا با این فرضیات ممکن است پدر و یا مادر من یک شخصیت در گذشته بوده باشند که خیلی دوست داشته‌ام زندگی با آن‌ها را تجربه کنم. ممکن است بدن یا آواتاری که در آن هستم اصلا بدن من نباشد و یک شخصیت در گذشته باشد که دوست دارم داستان زندگی‌اش را تجربه کنم. ممکن است آدمی که با او آشنا می‌شوم یک شخصیت توی دنیای واقعی باشد و خیلی از «ممکن است»های دیگر. داستان هم به صورت realtime ساخته می‌شود و داستان تکراری نداریم. 


حالا فرض کنید که وقتی شب‌ها می‌خوابیم در واقع هدبند را از سرمان درآورده‌ایم و از این دنیا دیسکانکت می‌شویم. خواب‌هایی که می‌بینیم هم مربوط به آن دنیای آینده نیستند بلکه وقتی دوباره هدبند را به سرمان می‌گذاریم به سرعت تصاویر رندومی ساخته می‌شوند تا فکر کنیم در خواب دیده‌ایم. اگر نخوابیم شاید در دنیای واقعی از گرسنگی بمیریم. شاید هم خیلی اتفاقات دیگر بیفتد.


حالا فرض کنید بازیگر نقش هیتلر در دنیای ما در آن دنیا دوستتان هست. وقتی هدبند را از سرتان در می‌آورید بهش می‌گویید «این چه کاری بود که کردی؟» و او هم می‌گوید «واقعی نبود که. ولی خیلی تجربه جالبی بود. حیف که دیگه داستانم سوخت و باید یکی دیگه بخرم.» بله کشته شدن یا مردن یعنی منقضی شدن یک اکانت و اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. تجربیات دردناک اینجا هم در آن دنیا هیچ معنی خاصی نمی‌دهند و فوقش هیجان انگیز بوده برایمان.


البته همین الان هم می‌توانید ببینید که این دنیای ساختگی من خیلی تاثیر گذفته از ماتریکس، آینه سیاه و دنیای غرب هست. شاید یک سری داستان در مورد این دنیای واقعی و ترکیبش با این دنیای خودمان در آینده گفتم. فعلا خواستم این داستانی که برایم خیلی جالب بود را برایتان تعریف کنم. به نظر خودم که خیلی چیز جالبی می‌شود. البته یک سری داستان آلترناتیو دیگر هم دارم که شاید آن‌ها را هم در آینده تعریف کردم.

چهارشنبه 2 فروردین 1396 ساعت 23:50

چرا تصمیم گرفته‌ام ارشد بخوانم ؟

درست است که این نوشته جزو سری بیش از ۵۰۰ کلمه محسوب می‌شود اما موضوعش برای من خیلی مهم هست. به دلایلی تا امروز دوست نداشتم به صورت علنی از این موضوع چیزی بنویسم. یک چیزی از درون، این تصمیم را نشانه ضعف در تفکر استراتژیک من می‌دانست و شاید ترس از علنی کردن مدل ذهنی خودم در این زمینه هم به اندازه خودش کارساز بوده.

امروز اما تصمیم گرفته‌ام که دلایلی که برای خودم مهم بوده را اینجا بنویسم و حداقل اگر ۶ ماه بعد خواستم این تصمیم خودم را نقد کنم یا ببینم آیا دانشگاه واقعا ارزشش را دارد یا نه، بدانم که در این لحظه که دارم کتاب‌های کنکوری را زیر و رو می‌کنم به چه چیزی فکر می‌کرده‌ام؟ آیا این یک ماه تا کنکور واقعا ارزشش را داشت که من از بسیاری از مطالعات دیگرم و به خصوص متمم دست بکشم و برای کنکور آماده شوم؟ یا یک اشتباه استراتژیک کردم و نباید هیچ وقت دوباره به آن فکر کنم؟


در این متن دوست ندارم خیلی تمیز و با شماره دلایلم را بگویم. راستش دلایل به هم پیوسته هستند. مثلا من نمی‌دانم که دلیلم برای این کار بیشتر تحت تاثیر دلیل فرصت خریدن برای ورود به بازار کار مورد نظر هست یا فرار از سربازی؟ شاید وقتی که این متن به پایان رسید فهمیدم که چقدر احمقانه فکر می‌کردم و تصمیمم را تغییر بدهم.


خوب اسمش که آمد باید با همین شروع کنم. سربازی. اگر همین الان به سربازی بروم وقتی که از در پادگان یا اداره بیرون می‌آیم حداقل ۲۵ سالم شده. البته سناریوی دیگری هم هست که می‌گوید اصلا چه نیازی داری بروی به سربازی؟ فقط نمی‌توانم از ایران بیرون بروم که فعلا اصلا قصدش را هم ندارم. ولی وقتی که همیشه یک چیزی بالای سرت باشد که تا تکان می‌خوری سرت به آن بخورد و از ترسش اصلا سرت را بلند نکنی کمی زندگی سخت می‌شود. حداقل من که اینطوری هستم. پس یک جوری باید تکلیف سربازی‌ام را مشخص کنم و می‌دانم هرچقدر هم که دیر شود بدتر هست و فرار از آن چیزی را دوا نمی‌کند.


سربازی را که نادیده بگیریم، می‌توانم مثل همین الان کار بکنم. اما یک مشکل این وسط برای من وجود دارد. من حدود ۵ سال به معنای واقعی به دلیل دانشجو بودنم فقط می‌توانستم در تهران باشم و حالا دیگر دلیلی برای بودن من در آنجا نیست و در آن مدت هم خیلی به خانواده مادربزرگم فشار آوردم. حالا با برگشتن من به قزوین همه چیز در این زمینه عوض می‌شود. بیشتر روابط دست و پا شکسته‌ای که داشتم در تهران بود و در قزوین شبکه خاصی ندارم. حداکثرش چند نفر هستند که ایده‌های فشل استارتاپی می‌دهند و ذوق می‌کنند بیا لوکال کار کنیم. البته برگشتن به قزوین یک ترسی را هم در من ایجاد می‌کند. تکیه کردن به خانواده ممکن است تنبلم کند. دیگر به سختی دنبال پیدا کردن یا شروع کار نباشم. در تهران مجبور بودم کار کنم اما اینجا نه! می‌دانم همه چیز به مدل ذهنی‌ام باز می‌گردد اما ساختار هم بی تاثیر نیست. اگر بخواهم ارشد بخوانم شاید دو سال فرصت باشد که برای دو مساله بالا فکر جدی بکنم. یکی وضعیت سربازی که با پروژه گرفتن سبک‌تر شود. یکی هم محکم‌تر کردن جای پایم به کمی دور از خانواده تا درگیر رخوت نشوم. البته می‌دانم که این‌ها هم، همه احتمال دارد اتفاق نیفتد. 


دیده‌اید که می‌گویند «اگر الان ادامه تحصیل ندهی بعدها به خاطر این تصمیمت پشیمون می‌شی»؟ این فکر متاسفانه توی سرم افتاده. رشته کارشناسی من مهندسی مواد بوده. به دلایلی، دیگر دوست ندارم در آن زمینه کار کنم. حالا خیلی وقت‌ها حتا آدم‌های خیلی اوپن مایند هم می‌پرسند تو که رشته‌ت مواد بوده چرا داری کار غیر مرتبط می‌کنی؟ البته چیز مهمی شاید نباشد اما فکر می‌کنم اگر ام بی ای بخوانم این کمی جای پای محکم‌تری دارم و از طرف دیگر می‌دانم اگر الان ادامه ندهم هیچ وقت دیگر هم ادامه نمی‌دهم. یعنی دیگر خیلی احمقانه می‌شود. شاید الا هم احمقانه باشد ولی نمی‌دانم چرا برای خودم منطقی است. شاید مدرک تحصیلی هیچ ارزشی نداشته باشد در بخش خصوصی. اما وقتی جای پای محکمی هم نداشته باشی شاید برای شروع کمی کمکت کند.


در کنار همه این تصمیم‌ها علاقه طبیعی من به درس‌های مدیریت کسب و کار را هم باید در نظر گرفت. شاید در قالب دو سال ارشد فرصت خیلی بیشتری برای یادگیری و مطالعه خیلی زیاد باشد. کاملا هم ایمان دارم که یادگیری اصلی من در متمم و کتاب‌ها و تجربیات دیگر خواهد بود. اما دلایل قبلی وجود یک دانشگاه را هم توجیه‌پذیر‌تر می‌کند.


این‌ها در یک قالب شده دلیل تصمیم من به خواندن ارشد. کمی فرصت بیشتر. کمی جای پای محکم‌تر و ... شاید این کمی‌ها حاصل تفکرات اشتباه من باشد. نمی‌دانم. این‌ها دلایلی هست که من یادم می‌آید که بر اساس آن‌ها تصمیم گرفتم.


احساس کردم این‌ها را اینجا بنویسم. حتا اگر مدل ذهنی‌ام خیلی ناقص باشد. به هرحال خود این اعتراف به من کمک کرد که مولفه‌های تصمیم‌گیری‌ام برایم روشن‌تر شود. البته تصمیم برای تغییر این تصمیم یا ماندن در همین راه را به ماه خرداد موکول کرده‌ام. دلیلش هم ساده بود، تا تصمیم‌های تکانشی نگیرم و هی مسیر عوض نکنم. خرداد می‌شود ششمین ماهی که این تصمیم را گرفته‌ام. حتا اگر تا خرداد فکر کنم این تصمیمم احمقانه است تا آن موقع صبر می‌کنم.


قاعدتا اگر من را بشناسید دوست ندارم که در قالب مشاوره گرفتن از دیگران، بار اشتباهات آینده‌ام را به دوش کسی بیندازم پس به هیچ وجه انتظار راهنمایی از کسی ندارم و اگر هم شکست بخورم می‌دانم که ضعف در یادگیری و توسعه مدل ذهنی‌ام من را شکست داده. هرچند دوست دارم از تجربیات شما بشنوم و بدانم وقتی که در سن من بودید یا اگر هستید و دارید با این چالش‌ها دست و پنجه نرم می‌کنید، چطور به آن‌ها فکر می‌کنید و با آن‌ها کنار می‌آیید؟ 

دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 22:52

ملکه شب

گونه‌ای از کاکتوس هست که اسم عجیب و غریبی دارد : Selenicereus Grandiflorus

ویکیپدیا می‌گوید گونه خیلی نادری است و در محیط‌هایی می‌روید که دسترسی به آن سخت هست و در اغلب موارد هم در میان بته‌های سمی می‌روید. البته نام دیگری هم روی این گونه کم یاب گذاشته‌اند : ملکه شب (Queen of the Night)

جدای از دسترسی سخت و کمیاب بودنش، گل این کاکتوس هر ۲ یا ۳ سال یک بار و آن هم در یک شب خاص می‌شکفد. منظره شکفتن آن به قدری دیدنی و زیباست که هستند افرادی که همه سختی‌هایش را به جان می‌خرند و خطر مرگ را هم قبول می‌کنند و به دیدنش می‌روند. فکر کنید در یک صحرا که پر است از بته‌های سمی و حیوانات خطرناک چقدر دیدن یک پدیده باید جالب باشد که آدم همه این خطرها را بپذیرد. البته ما در عصری هستیم که همین پدیده را در گوشی‌مان هم می‌توانیم ببینیم. بدون پذیرفتن هیچ گونه خطری. لذتی که از دیدن این صحنه می‌بریم آنقدرها زیاد نیست اما حداقل می‌توانیم ببینیم که چه پدیده‌ای بوده که باعث سرودن شعر زیبای «به دور از هر جاده» شده است.


ما که در عصر دیجیتال، با یک کلیک صدای مظفرالدین شاه را می‌شنویم و به سبیل‌های درازش می‌خندیم سخنرانی‌های هیتلر را بدون این که بفهمیم چه می‌گویدمی‌توانیم گوش بدهیم و برایمان خیلی جالب باشد که چقدر با صلابت سخن می‌راند و اطلاعی از اتفاقات قبل و بعد و حین همان سخنرانی نداریم، با دیدن ویدئوی شکفتن کاکتوسی نایاب که قبل‌تر برای دیدنش تنها هزینه‌ای که می‌شد داد جان آدم بود هم هیچ چیزی نمی‌فهمیم و فقط می‌گوییم «واییی چه قدر قشنگه» و چهار پنج‌تا استیکر هم روانه‌اش می‌کنیم.


شاید اینجاست که هنر می‌آید وسط. یک گروه ناشناخته که حتا یک گرمی هم تا به حال نبرده و برای یک آمریکایی تقریبا ناشناخته است چه برسد به من اینور آبی، ۱۴ سال پیش آهنگی را می‌سازد که خیلی‌ها تا دو سال پیش آن را نمی‌شنوند. برای مدت ۱۲ سال هیچ خبری از این آهنگ نمی‌شود تا این که در سریال شاهکار True Detective این آهنگ می‌شود آهنگ تیتراژ شروع سریال. آهنگ به قدری زیباست و با داستان سریال همخوانی دارد که انگار این دو برای هم ساخته شده‌اند.


داستان آهنگ در مورد یک مرد و یک زن است که به عشق تماشای شکفتن ملکه‌ی زیبای شب با اختلاف زمانی راهی بیابان می‌شوند و بر اثر اتفاقات مختلفی در این راه جان خود را از دست می‌دهند. این کاکتوس می‌شود نماد عشق آن‌ها. حالا بعد از مدت‌ها که چیزی از جنازه‌های آن‌ها باقی نمانده، این دو تا ابد دور این کاکتوس به هم عشق می‌ورزند و زندگی و عشقشان برای همیشه با ملکه شب گره می‌خورد.


اینجاست که یک آهنگ می‌آید و به ما نشان می‌دهد که شکفتن ملکه شب یعنی چه. من امروزی که با دیدن ویدئوی این پدیده هیچ احساس عجیبی پیدا نمی‌کنم حالا با شنیدن این آهنگ معنی و ارزش تازه‌ای در آن پیدا می‌کنم. ارزش این شعر و موسیقی زیبا فقط به یادآوری یک احساس خاص در گذشته نیست. این آهنگ یک نماد است برای من. نماد انسانی که دارد روز به روز بیشتر احساساتش را از دست می‌دهد. همه چیز در دسترسش هست و هیچ تلاشی برای رسیدن به بک مقصد برایش معنی نمی‌دهد. شاید عجیب نیست اگر مفهوم شکفتن این کاکتوس با مفهوم عشق گره خورده. ما همانطور که احساس دیدن شکفتن ملکه شب را فراموش کرده‌ایم، عشق ورزیدن هم فراموشمان شده. دیگر هیچ چیز راضی‌مان نمی‌کند و هیچ چیزی برایمان ارزش گذشته را ندارد. 


بروس دیکنسون، خواننده گروه معظم Iron Maiden یک زمانی در مصاحبه‌ای در مورد انقراض گونه خاصی از پرنده‌ای به اسم درنا در ژاپن صحبت می‌کرد. درنا نماد ملی کشور ژاپن هست و وقتی از مردم ژاپن در مورد انقراض درناها پرسیده‌بودند در جواب شنیده بودند که «وقتی عکس درنا را در موزه‌ها داریم دیگر چه نیازی به خود درنا هست؟». بروس دیکنسون با عصبانیت می‌گفت که این خود دنیای لعنتی قشنگ نو است. او هم یک جا نمی‌نشیند و آهنگ زیبای Brave New World را با الهام از همان کتاب معروف می‌سازد. حالا به نظرم دغدغه ساخت آهنگ Far From Any Road زیاد فرقی با دغدغه پشت آهنگ دنیای قشنگ نو ندارد.


حالا با این دید سعی کنید این آهنگ زیبا را گوش کنید. دیدن ویدئوی شکفتن کاکتوس ملکه شب هم با خودتان. بعد از سختی‌های نه چندانی که می‌کشید برای پیدا کردنش، می‌ارزد چندین بار نگاهش کنید.


لینک دریافت آهنگ Far From Any Road



1 2 3 4 5 ... 11 >>