X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 22:11

در مورد طنز : چرا انقدر جدی؟

مدتی پیش داشتم ویدئویی از بیل ماهر را تماشا می‌کردم. در خلال مصاحبه، بیل ماهر به نکته تامل برانگیزی اشاره کرد. بیل ماهر معتقد است که طنز بیش از هر چیزی موجب عصبانیت سیاستمداران می‌شود. کسانی که بیش از هر کس می‌خواهند همه چیز را غیر از آن چیزی که هست نشان بدهند و خیلی جدی هستند. آن‌ها می‌دانند که خندیدن یک امر ناخودآگاه است و وقتی که مردم به یک جوک و لطیفه می‌خندند یعنی یک جایی در اعماق ذهنشان می‌دانند که آن چیز واقعیت دارد.


هنوز هم به حرف‌هایش فکر می‌کنم. بیل ماهر را خیلی قبول ندارم و در صدر لیست کمدین‌های محبوبم نیست اما این مدل ذهنی برایم خیلی جالب است.


حالا واکنش خودمان به انواع طنز را ببینیم. فضایی وجود دارد که اصولا خطوط قرمز در همه‌جای آن دیده می‌شود. نه لزوما توسط دستگاه‌های دولتی. بلکه در ذهن مردم. یک طنزپرداز به باید همه‌جا حواسش به همه چیز باشد و وقتی که اندکی با خطوط فرضی برخورد کرد با این توجیه احمقانه روبرو می‌شود که : « به اعتقادات دیگران احترام بذار تا به اعتقاداتت احترام بذارن!» یا «فرهنگ ما این نوع ولنگاری را نمی‌پذیرد!» و خیلی حرف‌های احمقانه دیگر.


طنز در چنین فضایی عموما محدود می‌شود به یک سری جوک سطحی که باز هم طنز پرداز باید در خفا خیلی‌هایش را بگوید و اگر محتوای آن جایی درز کرد با هزار زور و قسم بگوید که قصد توهین به کسی را نداشته است.


برایم سوال است که چه می‌شود که رسانه‌های معتبر یک کشور مثل آمریکا تندترین انتقاداتشان را در قالب طنز مطرح می‌کنند و در کشوری مثل ما وقتی انتقادی با طنز گفته می‌شود اوج خلاقیتمان این است که بگوییم پشت آن طنزش مدل ذهنی بوده و فقط صرف خنده نبوده یا همان ضرب المثل معروف «نصف شوخی همیشه جدیه» را گوشزد کنیم. خوب معلوم است که طنز باید واقعیات را با تیغ تیزش گوشزد کند. مگر جز همین است؟ 


تازه در نظر بگیرید که یک نوع کمدی داریم به اسم insult comedy که کمدین ما جلوی یک گروه خاصی هر چه دلش می‌خواهد به آن‌ها می‌گوید. نمی‌گویم با این طنز موافقم اما می‌گویم فرض کنید اگر آدم‌هایی مثل من باشند که موافقش نباشند باز هم این فضا برای این نوع کمدین‌ها وجود دارد که کارشان را بکنند و خوب کسی که دوستشان ندارد دنبالشان نمی‌کند.


همین ترامپی که امروز انقدر بی جنبه بازی در می‌آورد برای این که اثبات کند با جنبه هست، ۵ سال پیش در یک برنامه Roasting شرکت کرد. برنامه‌های روستینگ یعنی تا جایی که می‌توانید هم دیگر را با هر نوع جوکی که می‌خواهید نابود کنید. حالا فکر کنید ترامپ ما نشسته آن وسط و اسنوپ داگ و ست مکفارلن و باقی دوستان جوری از خجالتش در می‌آیند که وقتی من دیدم فکر کردم ترامپ چقدر با جنبه است و آدم بزرگی است :)) 


حالا وضعیت طنز در کشور ما چگونه اینطور شده؟ معنی خاصی دارد؟ اصلا لازم است انقدر حساسیت به خرج بدهیم یا مقایسه کنیم؟


راستش را بخواهید نمی‌دانم. فقط برایم سوال شده. هرچند سوگیری دارم و معلوم هم هست ولی می‌خواهم یک خورده در مورد طنز در ایران و جهان بخوانم و یاد بگیرم. هرازگاهی کارهای کمدین‌های مورد علاقه‌ام را هم با شما به اشتراک می‌گذارم. شاید این سری هیچ وقت به نتیجه خاصی نرسد و شواهد نشان داده که نخواهد رسید و بستگی به مدل ذهنی هر فرد دارد. اما به نظرم شروع و ادامه چنین موضوعی چیز خوبی است. 

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 16:16

استاندارد شما چیست؟

همیشه و در هر قبیله و گروه و صنعت و بازاری که باشید، یک سری استاندارد خاص وجود دارد. استانداردی که اگر نزدیک به آن رفتار کنید کسی حق اعتراض به شما را ندارد یا حداقل می‌داند که همه جا همینطور است. 


 وقتی که با مدیر یک شرکت مهم و بزرگ و یا یک سرمایه‌گذار قرار ملاقاتی داریم، می‌دانیم که ممکن است ساعت‌ها معطل بمانیم و چند بار هم زمان جلسه تغییر کند.

وقتی که یک فروشگاه اینترنتی می‌گوید ۷ روز ضمانت تعویض داریم، می‌دانیم که فروشگاه‌های اینترنتی دیگر هم تقریبا همین استاندارد را دارند.

وقتی که پروژه‌ای را به صورت برونسپاری به یک تیم فنی می‌سپاریم می‌دانیم که ممکن است هیچ‌گاه پروژه را تحویل نگیریم و بدقولی‌های زیادی هم پیش می‌آید. 

و خیلی وقتی‌های دیگر.

 

اما ما تنها وقتی آدم‌ها و شرکت‌ها و گروه‌ها در ذهنمان ماندگار می‌شوند که بر خلاف استانداردها عمل می‌کنند. یا فراتر از استاندارد موجود و یا بسیار پایین‌تر از آن.


وقتی که یک مدیر و یا سرمایه‌گذار کاملا سر وقت جلسه را برگزار می‌کند، وقتی که یک فروشگاه اینترنتی بعد از ۷ روز هم محصول خراب شما را عوض می‌کند و برخورد مناسبی هم با شما دارد، وقتی که یک پروژه سر وقت تحویل داده می‌شود و اعضای تیم رفتار حرفه‌ای دارند دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست و اسم آن شخص و گروه یا سازمان به عنوان استاندارد در ذهن شما می‌ماند. 


شما همیشه می‌توانید بهانه داشته باشید. به شما اطلاع رسانی درست نشده بود، در ترافیک سنگینی گیر کردید، امان از دست این مسئولین، امان از دست زیردستان بی کفایت ... اما وقتی که یک بار همه چیز درست انجام شود دیگر استانداردها جابه جا می‌شود. استاندارد جدید وقتی است که مجبور به آوردن بهانه نیستید. 


اشخاص و سازمان‌های زیادی به فکر فرمول‌های پیچیده برای برندینگ هستند و هیچ وقت هم قدمی رو به جلو بر نمی‌دارند. این‌ها ساده‌ترین راه برای ساختن برند را فراموش کرده‌اند. چه می‌شد اگر از فردا شما استانداردها را در جهت مثبت جا به جا می‌کردید؟ وقتی ه نیازی به بهانه آوردن نداشته باشید رابطه شما با مشتریانتان چطور می‌شود؟


پ.ن : رضا غیابی از برگزار کنندگان تداکس تهران، آدم حرفه‌ای و دوست داشتنی است. کسانی که او را می‌شناسند و با او برخورد داشته‌اند سروقت بودن و خوش مشرب بودن را از ویژگی‌های بارز او می‌دانند. وقتی که در یک جمع باشد به راحتی می‌توانید او را پیدا کنید. جایی را بگردید که تعداد زیادی از افرا دور یک نفر جمع شده‌اند.

فکر می‌کنم یکی از ویژگی‌های مهم رضا غیابی جابه‌جا کردن استانداردها است. وقتی که خارج از وقتش هم به شما رسیدگی می‌کند و دقیقا سر وقت جلسه را برگزار می‌کند. 

سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 22:47

تبلتم از بدنم کنده شد!

فکر می‌کنم خیلی واضح است که وقتی ما حسی را از دست می‌دهیم، حس‌های دیگرمان قوی‌تر می‌شود. مصداق عینی‌اش استیوی واندر خواننده است که کور مادرزاد بود و حس شنوایی خارق‌العاده‌ای داشت که او را به یک ستاره موسیقی تبدیل کرد.


با از دست دادن یک عضو از بدن هم زندگی روزمره و عادات ما و سبک زندگیمان عوض می‌شود. مثال واقعی‌اش هم برای خودم وقتی بود که آپاندیسم را از بدنم جدا کردند و دیگر دل‌درد به سراغم نیامد و از آن مهم‌تر کسی بعد از غذا به من نگفت که زیاد فعالیت نکن. البته این مثال دم دستی‌اش بود. احتمالن کسانی را دیده‌اید که دستشان را از دست داده‌اند و از پایشان به عنوان دست استفاده می‌کنند و کنترل عجیبی بر ماهیچه‌های کف پایشان دارند. 


مک لوهان تکنولوژی‌ها را هم ادامه‌ای از بدن ما می‌داند. مثلن چرخ ادامه پای ماست. وقتی که ماشین می‌خریم سبک زندگیمان عوض می‌شود. قبل از خریدن ماشین به مسافرت‌ها و گردش‌های درون و بیرون شهری که خواهیم رفت و صرفه‌جویی در وقتمان فکر می‌کنیم و بعد از خرید آن می‌بینیم که چه تنبلی عجیبی به سراغمان می‌آید که به خاطر یک لحظه صبر پشت چراغ قرمز هم اعصابمان به هم می‌ریزد.


حالا فکر کنید در این دنیای عجیبی که امروز ما داریم و صفحه‌های لمسی دارد دور تا دور ما را فرا می‌گیرد، من تبلتم را گم کردم. همین امروز کتاب بیشتری خواندم. می‌ترسم فردا خواب بمانم و مطالعه مقاله‌های توی فیدلی‌ام با کمی دردسر مواجه شده. همه‌اش در این فکرم که چه چیزهایی در آن بود که برایم مهم بود و از دستش دادم؟ بعد خوشحال می‌شوم که فناوری کلود وجود دارد و چیز خاصی را از دست نداده‌ام.


فکر می‌کنم اتفاق خوبی افتاده. فقط وقتم را تلف می‌کرد. می‌خواهم ببینم یک ماه آینده بدون تبلت چه اتفاقی می‌افتد. امیدوارم فردا یکی نیاید بگوید «آقا این تبلت مال شما بود؟»

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 00:45

پراکنده‌گویی حول انتخابات

انتخابات عجیبی بود. درست است که حدود 6 سال پیش به سن قانونی رسیدم و توانستم رای بدهم اما این اولین انتخاباتی بود که فهمیدم بحث بر سر چیست. البته فکر می‌کنم که فهمیدم. اگر واضح‌تر بگویم نفهمیدم و فقط کمی لمس کردم شرایط را. 


اتفاقات عجیبی افتاد. کسی که در سال ۱۳۸۴ خانواده‌های ما را موعظه می‌کرد که به ا.ن رای ندهید امسال کمک‌های ۹ رقمی به ستاد اطرافیان همان شخص کرد. فهمیدم که مهم نیست چقدر بفهمی، تنه‌ات که با تنه یک سیستم برخورد کرد دیگر منافعت هم با آن گره می‌خورد. باید خیلی مراقب سیستم‌هایی که قاطی‌شان می‌شویم باشیم. 


امسال فهمیدم که حداقل ۲ نفر تنها با خواندن نوشته‌های من ترغیب به رای دادن شده‌اند و البته ۳ نفر دیگر را با روش‌های نامحسوس ترغیب به رای دادن کردم. الگوی من در دعوت به رای دادن معلم جغرافی دوم دبیرستانم بود. آقای اینانلو. می‌گفت حق ندارید از هیچ کس بپرسید به چه کسی رای می‌دهد. من هم فقط یک سری کلیات را گفتم و تجزیه تحلیل را به خود اشخاص سپردم. برایم مهم بود که روحانی رای بیاورد اما از آن مهم‌تر رابطه من با اطرافیانم بود. راستی آقای اینانلو را امسال در صف رای‌گیری دیدم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم. آدم حسابی دبیرستانمان بود این آدم. دوست داشتنی‌ترین اتفاق برای من همین بود که بفهمم یک دایره تاثیرگذاری دارم. یک دایره که باید به خوبی از آن محافظت کنم. این که بفهمی اندکی در دنیای اطرافت اثرگذار هستی خیلی لذت‌بخش هست. 


در این مدت حدود ۱۰۰۰ نفر به واسطه نوشته‌های من در مورد انتخابات به وبلاگم سر زدند که البته بیش از نیمی از آن به خاطر مطلب رای دادن یا ندادن بود. البته طبق اعلامی که کرده بودم آن پست موقت بود و حذف شد و بهتر است به جای جذب مخاطب بر اساس رویداد به فکر جذب مخاطبان علاقه‌مند به روندها باشم. یک خورد احساس می‌کنم گوگل الکی روی مطالبم حساب باز کرده بود و مخاطب اشتباهی سمتم فرستاد.


روز خیلی خوبی بود و از دیدن شادی و خوشحالی مردم، من هم خوشحال شدم. شادی که امروز در سطح شهرها دیده‌ می‌شد، شادی رها شدن و امید و آرزو بود. شاید هنوز هم دیوارها خیلی بلند باشند و شاید مرزها هنوز خیلی تنگ باشد اما برق امیدی که در چشم مردم دیده می‌شود برای یک لحظه تمام احتمالات منفی را از ذهن آدم دور می‌کند.


بیشتر از این نمی‌نویسم. فقط عکسی را در ادامه می‌آورم که تیتر یک مقاله بود که خیلی دوستش داشتم. جدای از محتوای خود مقاله که شاید خیلی با مدل ذهنی من سازگار نبود و موافقظ نبودم، تیتر هوشمندانه آن خیلی برایم جذاب بود. مقاله نوشته تریتا پارسی است که شاید خیلی‌ها خوششان نیاید از او ولی زیبایی عنوان مقاله را نمی‌توان انکار کرد.






پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 11:33

این روزها با باب دیلن در خیابان‌ها قدم می‌زنم

روزهای عجیبی است. وقتی که در کتاب‌های تاریخ چنین روزهایی را می‌خوانی با خودت می‌گویی که چرا مردم آن زمان اینقدر هیجان داشته‌اند و احساساتی بوده‌اند؟ اما غافل از این که مهم مردم آن زمان نیستند و شرایط است که حتی تو را هم به شکل همان مردم توی تاریخ در می‌آورد. اینطور می‌شود که می‌فهمی خودت هم جزو تاریخ هستی. 


در حال خواندن کتاب زندگینامه استالین توی اتوبوس ایستاده‌ام و با خودم فکر می‌کنم چرا امروز از هر کسی پرسیدم استالین را می‌شناسی همه با یک صدای بی حوصله گفتند «نه»؟ آن هم در جامعه‌ای که یک سری چشم بسته هیتلر را دوست دارند! چقدر تاریخ باید خودش را تکرار کند تا ما به خاطر بسپاریمش؟


در حال خروج از اتوبوس چند نفر پشت سرم همه‌اش من را به جلو هل می‌دهند و نمی‌فهمند که جلوی من هم شلوغ است و به فرض که از اتوبوس هم سریع پیاده شوند ایستگاه به اندازه کافی شلوغ هست و باز هم باید صبر کنند و اصلن این احمق‌ها برای چه چیزی اینقدر عجله دارند؟ برای رفتن به خانه و خوابیدن؟ برای تلگرام چک کردن؟ برای چه چیزی؟ چراغ قرمزها هم که اهمیتی ندارد برایشان پس حتما کار خیلی مهمی دارند. اگر این همه آدم کارهای مهم می‌کنند پس چرا هیچ وقت اهمیتی پیدا نمی‌کنند؟ بیخیالشان می‌شوم و می‌روم کنار تا زودتر به مقصدشان برسند و آخر از همه با خیال راحت از اتوبوس پیاده می‌شوم. چقدر باید هم دیگر را هل بدهیم و زیر دست و پا له کنیم تا بفهمیم با عجله کردن فقط اوضاع را بدتر می‌کنیم؟


به سمت پیاده رو که می‌روم جمعیت زیادی که در آن‌جا جمع شده توجهم را جلب می‌کند. آدم‌های یک شکلی را می‌بینم که می‌خواهند آدم‌های معمولی را شبیه خود کنند. یک الگوی تکرار شونده. چند آدم یک شکل که پوستر یک کاندیدا در دستشان است از عابران می‌پرسند چرا به کاندیدای ما رای نمی‌دهی و می‌خواهند متقاعدش کنند که به کاندیدای آن‌ها رای دهد. دلایل احمقانه است در این حد که «اگر تورم تک رقمی شده پس چرا هنوزم انقدر گرونی داریم؟» نگاه تحقیر آمیزی به همه‌شان می‌کنم و بدم نمی‌آید یک چیزکی بهشان بگویم و سر صحبت را باز کنم اما نمی‌دانم چرا بیشتر انزجار دارم از این کار. منتظر اتوبوس دوم نمی‌مانم و پیاده به سمت خانه می‌روم. حدود ۴۰ دقیقه پیاده روی دارم اما حوصله تحمل چند ثانیه دیگر آن‌ها را ندارم. 


چه‌قدر این شبح‌های سیاه یک رنگ و یک دست دوست دارند آدم‌های رنگی و متفاوت را شبیه خود کنند. می‌گویند ما از جنگ نمی‌ترسیم. رنگ سبز را روی سیاهی‌شان می‌کشند که کسی نفهمد رنگ واقعی‌شان چیست. چقدر آدم باید کشته شود تا بفهمیم که دیگر جنگ کافیست؟


عکس سید خندانی را روی زمین می‌بینم و با خودم می‌گویم که این جایش روی زمین و زیر پا نیست. برش می‌دارم. یک نفر توی ترافیک ایستاده و داد می‌زند. از آن عشق چه‌گوارایی‌هاست. از همان‌هایی که فکر می‌کند با داد زدن به همه می‌‌فهماند که حق با اوست. ماشین‌ها هم با بوق‌شان خفه‌اش می‌کنند. ماشین‌ها به او می‌فهمانند که حق با آن‌هاست چون صدای هیچ آدمی به بوق ماشین نمی‌رسد. چقدر بوق لازم است که گوش کرشان صدای بیرون را هم بشنود؟


هر چه از مرکز شهر دور می‌شوی نمایش هم کم رنگ‌تر می‌شود. تا این که به خانه می‌رسی. اینجا دیگر خودت هستی و نمایشی در کار نیست. به کسی نمی‌خواهی چیزی را بفهمانی. تنها سوالت این است که چقدر باید بگذرد تا بار دیگر سازت را از کیفش بیرون بیاوری؟ چقدر دوست داری آهنگ Blowin in the Wind را گوش کنی و فکر می‌کنی چرا خودت تمرین نکنی و آن را نخوانی. کلی تمرین می‌کنی و نتیجه‌اش می‌شود این. نسخه‌ای که شاید صدایش به گوشخراشی باب دیلن نباشد و احساسات هم آنقدر تویش نباشد. فقط یک تقلید که آدم را آرام می‌کند. چقدر باید این آهنگ را گوش کنی و بخوانی تا آرام بگیری؟

اما جواب فقط یک چیز است. همان که باب دیلن می‌گوید :


How many roads must a man walk down
Before you call him a man
How many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand
Yes, and how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind
Yes, and how many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea
Yes, and how many years can some people exist
Before they're allowed to be free
Yes, and how many times can a man turn his head
And pretend that he just doesn't see
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind
Yes, and how many times must a man look up
Before he can see the sky
Yes, and how many ears must one man have
Before he can hear people cry
Yes, and how many deaths will it take till he knows
That too many people have died
The answer, my friend, is blowin' in the wind
The answer is blowin' in the wind

Bob Dylan



پ.ن : آهنگ اصلی را اگر نشنیده‌اید یک جوری آن را تهیه کنید و با جان و دل آن را گوش کنید. این آهنگ در همان زمان که منتشر شد، تبدیل به نماد جریان اعتراضی سیاه پوستان شد. بعد از آن هم مرهم دل خیلی از افراد و گروه‌ها و جریان‌ها بود. چند سالی هم هست که همراه همیشگی من در هرجایی است که بتوانم آهنگی گوش کنم. 
1 2 3 4 5 ... 14 >>