X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

شنبه 25 دی 1395 ساعت 21:49

قدم کوچک اول در ترک شبکه‌های اجتماعی

مدتی هست که به فکر ترک شبکه‌های اجتماعی هستم و به لطف نظرات دوست ارزشمندم یاور مشیرفر این فکر بیشتر توی من تقویت شده. پیشنهاد می‌کنم یادداشتش رو در این زمینه بخونید.

اما این‌بار به جای این که صبر کنم تا روند درمان (بله درمان می‌گم چون من معتاد شبکه‌های اجتماعی هستم) کامل بشه و گزارشی بنویسم، دقیقن همون زمانی که هر چیزی اتفاق میفته گزارشش رو بنویسم. پس به صورت خلاصه هر هفته، روزهای شنبه گزارشی از تمام روزهای هفته می‌نویسم که در روند درمانم چه تصمیماتی گرفتم و چه اتفاقاتی پیش اومد. این کار رو هم از این جهت می‌کنم تا دچار خطای توجیه گذشته نشم. اگر در آینده بخوام گزارشی بنویسم بدون شک قسمت اعظمش توجیه الکی می‌شه و توی نگاه دوباره به گذشته یک سری داستان‌ها رو از خودم می‌سازم و یک سری ارتباط‌هایی ایجاد میذکنم بین اتفاقات که معنی خاصی نداشته. 


برای امروز بهتره با این نکته شروع کنم که اکانت فیسبوکم رو توی مسیر پاک شدن قرار دادم و باید 14 روز به حال خودش رها کنم تا از بین بره. اما چرا از فیسبوک شروع کردم؟


فیسبوک شبکه‌ای بود که مدت‌ها رها کرده بودمش و شاید دو هفته‌ای یک بار بهش سر می‌زدم. شاید چیز مهمی به حساب نیاد اما این دو هفته سر زدن برای من مهم بود. فیسبوک توی سبد شبکه‌های اجتماعی من حکم یک گزینه‌ای رو داشت که وقتی از گزینه‌های دیگه دلسرد می‌شدم بر می‌گشتم به آغوشش. برای ترک اینستاگرام به فیسبوک سر می‌زدم. وقتی وبلاگ قدیمی خودم رو پاک کرده بودم هم بیشتر اونجا می‌نوشتم و واقعن متاسفم زمانی نوشتن در فیسبوک رو به نوشتن در وبلاگ ترجیح داده بودم. پس اگر دیگه اون گزینه وجود نداشته باشه من باید به فکر یک گزینه بهتر و پایدارتر باشم. یک اعتیاد منفی رو نباید با اعتیاد منفی دیگه درمان کرد.


اما چرا فیسبوک همیشه اون گوشه‌ها بود؟

من به مدت 4 سال مداوم کاربر فعال فیسبوک بودم. کلی چت و عکس و مطلب مختلف گذاشته بودم. یک جورایی دفترچه خاطرات بود برام که هر بار بهش نگاه می‌کردم به حماقت خودم در لحظه نگارش خنده‌م می‌گرفت. همیشه هروقت که به فکر ترک فیسبوک می‌افتادم به این فکر می‌کردم که با پاک کردن فیسبوک بخش اعظمی از این خاطرات برای همیشه پاک می‌شن. 

نیازی نیست بگم که اثر شبکه توی فیسبوک معنای خاصی نداره چون از مدت‌ها پیش شاهد کوچ عظیم و گسترده ایرانیان از فیسبوک به اینستاگرام و تلگرام بودیم.


چرا الان دیگه برام مهم نیست که فیسبوکم باشه یا نباشه؟

قسمت مسیج‌هام رو باز کردم و کمی پیام‌های قدیمیم رو خوندم. دیدم گذشته‌ای که توی فیسبوک داشتم چیزی نیست که سالها بعد برگردم و بگم یادش بخیر یعنی هیچ ارزشی نداشت دیگه برام. از طرفی دیگه حوصله این رو نداشتم که این گزینه توی روند ترک شبکه‌های اجتماعیم اختلالی ایجاد کنه و می‌دونستم که باید از جزئی ترین قدم‌ها شروع کنم تا بتونم بعد‌ها گام‌های مطمئن‌تری رو بردارم.



چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 22:22

آگاهی بی حد و مرز، کابوس این روزٔهای من

پیش‌نوشت 1 : حدود دو سال پیش در یک جمع خانوادگی، مادربزرگم احساس کرد که فشارش افزایش پیدا کرده. خوشبختانه یک دستگاه فشارسنج همراه داشتیم و فهمیدیم که این حدس درست بوده. مادربزرگم استرس داشت و به همین خاطر در فواصل زمانی 5 دقیقه‌ای سنجیدن فشار خود را تکرار می‌کرد. هرچه زمان می‌گذشت و این عمل تکرار می‌شد استرس مادربزرگ من بیشتر می‌شد و فشارش هم افزایش پیدا می‌کرد. حال خوبی نداشت و فقط نگران بود. ما هم تلاش می‌کردیم که بگوییم این همه سنجیدن فایده‌ای ندارد و فقط تاثیر بد می‌گذارد. قبول نمی‌کرد و از ما هم کاری ساخته نبود. خوشبختانه اتفاق بدی نیفتاد اما آن خاطره در ذهن من ثبت شد.


پیش‌نوشت 2 : در دو هفته گذشته خواهرزاده 8 ماهه‌ام حال خوبی نداشت. به مدت تقریبی 1 هفته در بیمارستان بستری بود و گویا از یک بیماری واگیردار رنج می‌برد. روند درمانش طی شد و امروز هم به خانه بازگشت. اما این تمام ماجرا نبود. از آنجایی که من تهران و پیش مادربزرگم زندگی می‌کردم این چند روز باز هم تکرار یک رفتار را مشاهده کردم. هر روز دوبار با خواهرم و یا مادرم تماس می‌گرفت تا از احوال نتیجه‌اش با خبر شود. بیماری‌های اینچنینی وضعیت ثابتی ندارند. بیمار تب می‌کند و بعد خوب می‌شود. روز بعد دوباره حالش بد می‌شود و یک دوره اوج بیماری را طی می‌کند و در این میان هم هر لحظه یک اتفاق می‌افتد. ما از راه دور از تمامی این اتفاقات باخبر بودیم و شوک‌های زیادی به ما وارد می‌شد. نتیجه این بود که در تماس بعدی فقط نگرانی اطرافیان بیمار را بیشتر می‌کردیم. به هر حال وقتی در مورد یک موضوعی تماس زیادی با ما گرفته شود نا خودآگاه اهمیت و حساسیت آن موضوع بالا می‌رود. 


-------------------------------------------------------------------------------------------------------


اصل موضوع : ابزارهای نوین ارتباطی این امکان را به ما داده‌اند که نه تنها از اطرافیان خود، بلکه از تمامی اتفاقات ریز و درشت دنیای اطرافمان در هر لحظه خبر داشته باشیم. نیازی نیست برای حس کردن این روند بالای 90 سال سن داشته باشید تا دوران قدیم را به یاد داشته باشید. پیش از رواج تلفن‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی این شکل از باخبری از تمام مسائل کمتر بود. باز هم قبل‌تر از آن وقتی که تلفن همراه یک چیز لوکس بود نمی‌شد در همه حال از کسی خبر داشت. من حتی زمانی را به یاد می‌آورم که همه افراد در خانه‌شان تلفن نداشتند و با اجازه گرفتن از همسایه‌ها از تلفن آن‌ها استفاده می‌کردند. برای یک مقایسه کلی کافی است بگویم همین 10 سال پیش، صدا و سیما رسانه غالب میان مردم ایران بود و بیشتر اتفاقات را از طریق آن می‌فهمیدیم. 

شاید یک جور دیگر هم بشود مقایسه کرد. زمانی بود که در جمع‌های فامیلی همیشه یک نفر بود که از اسرار غیب خبر داشت و چیزهایی می‌دانست که سرویس‌های امنیتی پیشرفته‌ترین کشورها هم نمی‌دانستند. رفته رفته تعداد این افراد زیاد و زیادتر شد تا این که امروز در این جمع‌ها همه از همه چیز خبر دارند. مسلما نمی‌خواهم چیزی را به شما اثبات کنم که جلوی چشمانتان هست. فقط در حد یک سری شواهد که ممکن است دچار خطای بسیار زیاد باشد در نظر بگیریدشان.


تکنولوژی ما را به سمتی برد که دیگر به صورت کامل به جهان اطرافمان متصل شدیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم در معرض این اطلاعات قرار می‌گیریم. تلاش کنید یک شبانه روز گوشی خودتان را خاموش کنید و دسترسی خود را به اینترنت هم قطع کنید. هرجا که می‌روید یکی پیدا می‌شود که بگوید «فهمیدی چی شده؟» 

این اتصال به جهان و ارسال و دریافت بی حد و اندازه اطلاعات، ما را بدون هیچ سرپناهی در یک میدان  جنگ که مدام در معرض تیراندازی و بمباران است قرار داده. عدم پردازش منطقی به دلیل نبود زمان کافی تا بمباران بعدی ما را به یک سری موجودات منفعل احساسی تبدیل کرده که در حلقه‌های مختلف این بمباران را تشدید می‌کنیم. 

مادربزرگ من از خواهر من حال فرزندش را می‌پرسد و نگران می‌شود و سوال‌هایی از خواهرم می‌پرسد و تماس‌های بیشتری می‌گیرد که او را نگران‌تر می‌کند. خواهر نگران من در تماس بعدی، دست و پای خودش را گم می‌کند و با نگرانی بیشتر جواب می‌دهد و این چرخه ادامه پیدا می‌کند و این فقط یک حلقه بسیار کوچک از هزاران و شاید میلیون‌ها حلقه اطراف ماست.


تبدیل شدن ما به ماشین‌های بروز واکنش و احساسات، برای کسی که عامدانه خود را از تعامل با خیلی از تکنولوژی‌ها محروم می‌کند وحشتناک است. کسی که به کلی وارد این سیستم می‌شود بعد از مدتی مثل کسی که مدام در معرض مشت و ضربه قرار گرفته بی حس می‌شود و دردی احساس نمی‌کند. اما کسی که با احتیاط برخورد می‌کند و در این سیستم پیچیده خیلی از چیزها از کنترل او بیرون است، مثل کسی است که داروی بیهوشی به اندازه دریافت نکرده و تحت عمل جراحی قرار می‌گیرد. 

این درد ناشی از یک انتخاب هوشمندانه است.دردی که به جان می‌خریم تا شاید بتوانیم کمی استقلال در عمل‌هایمان به دست بیاوریم. شاید هم این توهمی بیش نیست. حداقل مشاهدات من این بود. من در این چند روز می‌دانستم که هیچ کاری از دست من ساخته نیست. در اکثر ساعات روز گوشی‌ام خاموش بود و شاید به تعداد انگشتان دست با خانواده‌ام تماس گرفتم برای دریافت خبر. کارهای زیادی داشتم و مجبور بودم آن‌ها را انجام دهم. وقتی که بیش از حد نگران می‌شدم هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم. اما به خاطر تصمیماتم توانستم احساساتم را کنترل کنم و کارها را پیش ببرم. اما هربار که با چشمان قرمز مادربزرگم مواجه می‌شدم و می‌دیدم که چقدر احساس ناتوانی می‌کنند و تمام فکر و ذکرشان یک چیز است عذاب می‌کشیدم. این تاوان آگاهی بیش از حد بود و هست. 


اگر 50 سال قبل کسی قراردادی روبه‌روی انسان‌های روی کره زمین می‌گذاشت و به آن‌ها می‌گفت که با امضای این قرارداد شما می‌توانید در هر لحظه با استفاده از خدمات ما از تمامی اخبار دنیا مطلع شوید همه هیجان زده می‌شدند. همه این قرارداد را امضا می‌کردند همانطور که این کار را هم کردند. اما این قرارداد خیلی از چیزها را از ما گرفت. ما دیگر نگرش بلندمدت نداریم. توجه ما متعلق به خودمان نیست و با واگذاری توجه‌مان به شرکت‌های بزرگ، به آن‌ها اجازه دادیم هر استفاده‌ای می‌خواهند از آن بکنند. شاید ماجرای اخبار فیک فیسبوک و انتخابات آمریکا را از این منظر هم بتوان دید. انتخابات آمریکا داستان رسانه‌هایی بود که مدام و مدام یک اسم را تکرار کردند. دونالد ترامپ. و در نهایت مردم هم همان چیزی را که آموخته بودند را تکرار کردند. این قدرتی است که امروز ما به سازمان‌ها داده‌ایم. آیا حاضریم برای باز پس گرفتنش جنگ درونیمان را آغاز کنیم؟ آیا حاضریم که از مزایای این دنیای قشنگ نو چشم پوشی کنیم و دنیای خودمان را بازتعریف کنیم؟ 


نمی‌دانم. به دنبال جواب قطعی هم نیستم  اما من می‌جنگم.

دوشنبه 20 دی 1395 ساعت 22:51

لذت مک لوهان (قسمت اول)

تصمیم گرفتم حالا که این همه توی حرف‌هایم از مک لوهان می‌گویم یک خورده هم حرف‌های خودش را که برای من بسیار جالب هست این‌جا نقل کنم. 

این نقل‌ قول‌ها از کتاب Understanding Media بخش اولش انتخاب شده و فقط قسمت‌هایی هست که خودم خیلی دوست داشتم. و البته ترجمه‌ها دقیقن برگرفته از متن نیست و دخل و تصرف عجیبی توسط من صورت گرفته گویا.

 


In terms of the ways in which the machine altered our relations to one another and to ourselves, it mattered not in the least whether it turned out cornflakes or cadillacs.


با توجه به تاثیرات تکنولوژی ماشینی، کادیلاک همانقدر محصول این تکنولوژی بود که کورنفلکس بود.


---------------------------------------------------------------------------------------------


Instead of asking which came first, the chicken or the egg, it suddenly seemed that a chicken was an egg's idea for getting more eggs.


به جای پرسیدن این که مرغ اول بود یا تخم مرغ، به نظر می‌رسید که مرغ ایده یک تخم مرغ برای تولید تخم مرغ بیشتر بوده است.


---------------------------------------------------------------------------------------------


If it works, it's obsolete.


اگر چیزی جواب می‌دهد پس دیگر دوره‌اش تمام شده.


---------------------------------------------------------------------------------------------


It is in our I.Q. testing that we have produced the greatest flood of misbegotten standards. Unaware of our typographic cultural bias,our testers assume that uniform and continuous habits are a sign of intelligence, thus eliminating the ear man and the tactile man.


ما در تست هوش دچار اشتباهات بسیاری شده‌ایم. بدون این که بفهمیم، فرهنگ متنی، ما را دچار سوگیری کرده و ما فرض می‌کنیم که یک سری عادات یک دست و مداوم به معنی هوش است. این تست هوش، حواس دیگر را نادیده می‌گیرد.




پ.ن(خودمونی) : احساس می‌کنم ترجمه نمی‌کردم بهتر بود! ممنون می‌شم اشتباهاتی که می‌بینین رو بهم بگین که تصحیح کنم. البته خیلی توی ترجمه دخل و تصرف کردم و خوب این‌ها اصل مطالب کتاب نیست و قسمت‌هایی هست که من خیلی دوست داشتم و در حین خوندن برام جذاب بودن و طبیعیه که نامفهوم باشن. این نوشته‌ها مربوط به بخش The medium is the message هست. 

یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 01:38

هندزفری، لذت موسیقی و یک سری مشاهدات شخصی

حدود دو هفته‌ای می‌شود که هندزفری جدیدم را که مدتها در ویش‌لیستم بود خریداری کردم و به جرات می‌توانم بگویم از آن روز تا الان کمتر لحظاتی بوده که صدای دنیای واقعی خودمان را بشنوم. راستش من به موسیقی معتادم یک جورهایی. ادا هم در نمی‌آورم که می‌توانم با موسیقی مطالعه کنم و اصلن هم مشکلی پیش نمی‌آید. اتفاقن از بس با آهنگ‌ها حس می‌گیرم که عملا سیستم 2 مغزم وارد کار می‌شود و به سختی می‌توانم کار دیگری را انجام دهم. همین الان که دارم این متن را می‌نویسم یک آهنگ جدید را تجربه می‌کنم و سرعت نوشتنم و احتمالا جمله‌بندی‌هایم تحت تاثیر این آهنگ است و با عوض شدن آهنگ جمله‌بندی‌هایم هم عوض می‌شود.


نمی‌دانم از کی شروع شد ولی از یک جایی به بعد موسیقی جزئی جدایی ناپذیر از زندگی من شد. شاید از زمانی که آن معلم پرورشی احمق می‌گفت موسیقی ذهن را باطل می‌کند یک جورهایی حس کردم باید اعتراضم را با گوش دادن به موسیقی بیان کنم. شاید هم بعدها خوانندگان رپ خیلی حرف‌های دلم را می‌زدند به خصوص بهرام و شاهین و سورنا. بعدها هم تصمیم گرفتم بیشتر به خود موسیقی توجه کنم و با ورود به دانشگاه راک دهه هفتاد و هشتاد من را مسحور خودش کرد و الان هم می‌شود گفت جدای از سبک فقط دوست دارم با موسیقی‌های جدید آشنا شوم. به هر حال خواستم این تجربه خیلی خوبم را با شما در میان بگذارم. حس خیلی خوبی است. اما این که فقط همین را بنویسم برایم سخت است پس گفتم یک سری مشاهداتم را هم بنویسم.


از آنجایی که اکثر اوقات گوشم با موسیقی پر است صداهای اطراف را نمی‌شنوم و به همین خاطر اغلب اوقات خانواده شاکی می‌شوند که چه وضعش است که خودت را کر کرده‌ای و جوابمان را نمی‌دهی. بیشتر که دقت کردم فهمیدم استفاده از هدفون و هندزفری برای استفاده از لپتاپ و گوشی اصلن در نسل‌های قبلی ما چیز عجیبی است. اصولن به فضای شخصی دیگری اعتقاد خاصی ندارند یا اصلا متوجه نمی‌شوند. فیلم و صداهای گوشی‌شان را با صدای بلند پلی می‌کنند و استفاده از ابزاری مثل تلفن هوشمند برایشان چیزی مثل همان تلویزیون و رادیو است. 


شاید یک جورهایی بتوان گفت هر نسلی یک رسانه غالب دارد که هر تکنولوژی دیگری هم جلویش بگذاری مثل همان رسانه غالب از آن استفاده می‌کنند. رسانه غالب نسل مادربزرگم رادیو بوده.صدای بلند توی خانه را اگر ازش بگیری افسرده می‌شود. هرجایی از خانه که باشد صدای تلویزیون و یا رادیو را بلند می‌کند تا فقط صدایش را بشنود. رسانه غالب زمان پدرم تلویزیون بوده. تصویر را که ببیند دیگر متوجه فضای اطرافش نمی‌شود. به قدری تمرکز بالایی بر روی تصویر دارد که گاهی به قدرت تمرکزش بی اندازه حسودی‌ام می‌شود. کاشکی این تمرکز را من در کتاب خواندن داشتم. خلاصه تصویر برایش همه‌چیز است. الان هم در تلگرام یک اکانت ساخته و در گروه‌ها بیش از هرچیزی ویدئو دانلود می‌کند و می‌بیند و البته یک جورهایی هم با متن سر و کار زیادی دارد و بعد از تصویر متن را خیلی می‌پسندد.


برادر و خواهر دهه شصتی‌ام هم رسانه غالبشان چیزی میان ویدئو و ماهواره و تلویزیون بوده. تلفیقی از تمام اینها که به عصر اینترنت می‌رسد. تمام زسانه‌های قبلی کانتنت رسانه جدید شده و این نسل عاشق اینترنت می‌شود. تمام چیزهایی که دوست داشته و یک جورهایی نوستالژی دارد برایش یک جا در این مدیوم جدید گرد هم آمده است. 


من هم اکستنشن غالبی که واقعا عضوی از بدنم شده لپتاپم است. یک جورهایی شخصی بودن تکنولوژی‌هایی که ایزوله بودن را تبلیغ و تشدید می‌کنند برای من و هم نسلان من بیشتر قابل درک هست و همینطور هم ازشان استفاده می‌کنیم. استفاده از هندزفری به همین خاطر است. من و لپتاپم و یا من و گوشی‌ام(البته تکنولوژی گوشی من آنقدر بالا نیست که آهنگ بشود گوش داد با آن، یک جورهایی خودم را از داشتن یک دستیار باهوش توی جیبم محروم کرده‌ام) یک حباب می‌سازیم و بیرون از ما انگار چیزی وجود ندارد. البته این برای هر کسی که از این تکنولوژی‌ها استفاده کند پیش می‌آید اما نه باز هم دقیقا به همین شکل. خوب احساس می‌کنم دیگر حرف‌هایم دارد بی معنی می‌شود. یاد آن لحظه‌ای می‌افتم که فهمیدم رادیو از دهه 20 در ایران رواج یافت و تلویزیون در دهه 40 و انگار که مثل ارشمیدس قانون جالبی یافته باشم شروع کردم برای همکارانم از تاثیراتش با توجه به چیزهایی که از مک لوهان یاد گرفته بودم صحبت می‌کردم و آن‌ها هم همینطور من را نگاه می‌کردند. صحبتم که تمام شد فهمیدم که بیش از حد مبهم حرف زده‌ام و آن‌ها هم تایید کردند که حالم خوب نیست.


اگر الان هم دچار همین مشکل هستم به رویم نیاورید.  بعد از خواندن مک لوهان و این که فکر کنی حرف‌هایش را فهمیده‌ای حال عجیبی به آدم می‌دهد. یعنی هر متفکر اصیلی آدم را دچار این حس و حال می‌کند.


خوب این هم داستان هندزفری و مشاهدات شخصی من.

پنج‌شنبه 16 دی 1395 ساعت 16:13

چرا انقدر عجله

چند روزی می‌شود که تعدادی از دوستانم به سن مبارک 25 سالگی رسیده‌اند و طوری می‌گویند ربع قرن زندگی کردیم که آدم خجالت می‌کشد ربع را ضربدر قرن کند و بفهم آنقدرها هم عدد زیادی نیست. خلاصه با گفتن این ربع قرن پشتبندش نصایحی بار ما جوانترها می‌کنند خصوصن در اینستاگرام که آدم دوست دارد بگوید پدرجان شما چرا انقدر زود پیر شدید آخر؟


اصل بحثم این نیست. دیدم فضای حرف‌های این پستم دور از این مسخره‌بازی‌ها نیست و گفتم زودتر از شما خودم بگویم که چقدر از این فازها بدم می‌آید. اما عادت است دیگر. دست که به قلم و کیبورد رفت باید بنویسی. اگر ننویسی نمی‌شود. آن وقت می‌شوی مثل همه کسانی که وبلاگ ندارند و با کلمات بیگانه‌اند. دیگر بحث را بیشتر از این باز نمی‌کنم چون مجبور می‌شود اسم مارشال مک لوهان عزیز را بیاورم و از بس این چندوقت خودم اسمش را آورده‌ام احساس می‌کنم می‌خواهم ناخواسته از اعتبار حرف‌های او برای حرف‌های نه چندان مهم خودم استفاده کنم.


بحث از اینجا شروع شد که می‌دیدم چقدر سرعت زندگی خودم و جامعه اطرافم بیشتر و بیشتر می‌شود. از بچه‌گی آرزو داشتم بزرگ شوم و یک کار خیلی پر مشغله داشته باشم که وقت سر خاراندن هم به من ندهد و روز به روز هم به این هدفم بیشتر و بیشتر نزدیک شدم. کارها اگر هم کم بود من طوری تقسیم کار می‌کردم که همیشه مشغله‌ای باشد. آخر آدم قیافه مشغله‌داشتن به خودش نگیرد انگار کاری هم نکرده و بقیه هم فکر می‌کنند بیکاری. این الگو را در خیلی از آدم‌های اطرافم هم می‌دیدم. 


مشکل اینجاست که دلیلی هم برای این عجله‌ها و مشغله‌ها نداریم. من هنوز هم نمی‌فهمم چرا برای جواب دادن گوشی هل بشوم و از اتاقی به اتاق دیگر بدوم. یا این که هنوز هم نمی‌فهمم چرا در ایستگاه مترو و بی آر تی عجله کنم و دیگران را هل بدهم در صورتی که تفاوت این همه تلاش و تقلا در حد چند دقیقه است. هنوز هم نمی‌فهمم چرا یک راننده در ترافیک باید همش این خط و آن خط کند در حالی که بعد از ساعت‌ها باز هم چند ماشین فاصله داریم. نمی‌فهمم چرا باید در خواندن عجله کنم در حالی که میذدانم اگر سرعتم را از حد خاصی زیاد کنم خیلی از چیزها جا می‌ماند و درست هضم نمی‌شود. خیلی از چیزهای شبیه به این را نمی‌فهمم. آخر تناقض زیاد است. ما در ایستگاه و در ترافیک و در یادگیری و در رشد و پیشرفت عجله داریم آن وقت زمانمان را به شکل‌های احمقانه هدر می‌دهیم. یک بحث احمقانه بر سر یک موضوع بی ارزش در تلگرام، دوستی با آدم‌هایی که هیچ خروجی ندارند و فقط مانند آدمکوچولاها ما را به سمت زمین می‌کشند، استراحت بیش از حد در زمان ناهار در شرکت و دانشگاه، چک کردن بی شمار ایمیل و شبکه‌های اجتماعی، استاک کردن دیگران، نزدیک شدن به تلویزیون و بعضی از جمع‌های فامیلی و خیلی از هدردهنده‌های وقت دیگر که از بس نامحسوس هستند متوجه‌شان نمی‌شویم آن وقت برای رسیدن به یک قطار همه را طوری کنار می‌زنیم که آدم یاد فیلم‌های جاسوسی جیمزباند و بورن می‌افتد.


من برای اینجور موقعیت‌ها همیشه با خودم می‌گویم که به قدری وقت در دنیا هست که حتا با مردن من هم تمام نمی‌شود. نمی‌دانم چرا اما خیلی آرام می‌شوم و دیگر عجله نمی‌کنم. اصلن از وقتی عجله نمی‌کنم کارهایم بهتر پیش می‌رود.برای مثال  قبل‌ترها وقتی عجله می‌کردم برای نوشتن یک متن و منابع زیادی را بررسی می‌کردم هیچ کدامشان را هم درست نگاه نمی‌کردم و کارها اصلا پیش نمی‌رفت. الان اما با حوصله همه‌شان را نگاه می‌اندازم و برایم مهم نیست که کی کارم به پایان برسد. حتی حاضرم که کارم را نیمه تمام نحویل دهم و با نقص‌های زیاد اما عجله نکنم. بیخود نبود که بچه که بودم به من لقب ایوب را داده بودند. از همان وقت‌ها هم انگار می‌دانستم عجله کردن چیز مسخره‌ای است. الان هم همین فکر را می‌کنم. تا کی می‌خواهیم با عجله این همه کار نیمه‌تمام بکنیم؟ لعنتی یکی‌اش را درست تمام کن بعد برو سراغ چیزهای دیگر.

برچسب‌ها: عجله، صبر، حوصله
1 2 3 4 >>