X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ساعت 13:01

چند کلمه خودمانی در باب خلاقیت و ایده‌پردازی

شاید موارد زیر برایتان آشنا باشد :‌


وقتی توی ترافیک گیر افتاده‌ای و دستت به هیچ تکنولوژی بند نیست و کلی ایده جذاب به ذهنت می‌رسد و به دنبال یک کاغذ یا گوشی‌ات می‌گردی تا ایده را یک جایی بنویسی.

وقتی که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی و سعی می‌کنی که بخوابی اما تنها چیزی که آمادگی‌اش را نداری خواب است. تمام فکرهایی که به نتیجه نمی‌رسیدند حالا کنار رفته‌اند و راه حل‌هایشان دارد ظاهر می‌شود. 

وقتی که برای مدتی وبلاگت را رها می‌کنی و می‌گویی می‌خواهم چند روزی ننویسم اما کوچک‌ترین حرکتی که از هر جنبنده‌ای را مشاهده می‌کنی سوژه جالبی برای نوشتن به نظر می‌رسد.


شاید بی‌راه نیست که خیلی می‌شنویم در محدودیت‌ها، خلاقیت‌ مجال بروز پیدا می‌کند.  وقتی که اینترنت قطع می‌شود، وقتی که هنوز گجتی را که می‌خواهید بخرید، نخریده‌اید، وقتی که به خیلی از چیزهای روزمره دیگر دسترسی ندارید. اما سوال مهمی که وجود دارد این است که چرا خودمان ایجاد یک محدودیت خودخواسته را جدی نمی‌گیریم؟


مشکل بعدی که وجود دارد فراموش شدن ایده‌ها به دلیل نبودن ساز و کار مناسب برای ثبت آن‌ها در زمان پدیدار شدنشان است. 


بدون شک شما هم تجربه کرده‌اید که وقتی ترافیک تمام می‌شود و به خانه می‌رسید، زمانی که صبح روز بعد بیدار می‌شوید و وقتی که بعد از ۲۰ روز به وبلاگتان باز می‌گردید دیگر اشتیاقی برای اجرای ایده‌ها ندارید یا بدتر از آن، اینکه ایده‌هایتان را جایی ثبت نکرده‌اید تا بعدها به یاد بیاورید.


ایجاد محدودیت خودخواسته و یک ساز و کار مناسب برای ثبت ایده شاید مهم‌ترین ابزار یک فرد خلاق باشد.


یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 23:57

پایان تمرین ۳۰ روزه

امروز آخرین سری از نوشته‌های بیش از ۵۰۰ کلمه را می‌نویسم. طبیعتا آخرین پست این سری هم به خود این سری تعلق دارد و دوست دارم در مورد تجربه‌ام کمی صحبت کنم.


فهرست نوشته‌های ۱۵ روز اول را می‌توانید از اینجا ببینید. 


فهرست نوشته‌های ۱۵ روز دوم هم به شرح زیر بود :


۱۶. نوشتن بدون توقف و پیش زمینه ذهنی در مورد موضوع در زمان محدود  (تجربه سختی بود. باز هم پیشنهاد می‌کنم نخوانیدش. فقط در حد یک تمرین خوب بود.)

۱۷. یک تحلیل شخصی از روند‌های موجود (وقتی که موضوع کم می‌آوریم بهترین موضوع همین تحلیل‌ها است)

۱۸. ترغیب کردن به یک فعالیت (آمار ۱۰ دانلود از حدود ۲۲ بازدید تا الان که ۲ تایش خودم بودم برای من امیدوار کننده است)

۱۹. صحبت از یک تصمیم شخصی و شرح مدل ذهنی در یک زمینه خاص

۲۰. تصویر کردن یک دنیای ذهنی

۲۱. صحبت از چیزی که الهام بخش بوده

۲۲. صحبت از یک تجربه شخصی و کمی هم ترغیب (باور کنید از کسی پول نگرفته‌ام. فقط یک تمرین نویسندگی‌ است :) )

۲۳. یک تحلیل شخصی دیگر (زیاد مورد استقبال قرار نگرفت. فکر کنم عنوان مطلب را بد انتخاب کرده بودم)

۲۴. رابطه ما با کتاب و نویسنده

۲۵. کلکسیون تداعی‌ها (الهام از میلان کوندرا)

۲۶. یک تجربه شخصی و برداشت من از آن

۲۷. تقلید از سبک نویسنده دوست داشتنی‌ام (همان میلان کوندرا. و چقدر شکست در راه تقلید زیباست. با شکست در راه تقلید اصل خودت را می‌شناسی)

۲۸. مهاجرت

۲۹. صحبت از چیزی که می‌دانم (ساده‌ترین کار)

۳۰. در وصف پایان


امروز که این نوشته را می‌نویسم ۴۰ روز از روزی که این تمرین را شروع کردم می‌گذرد. حدود ۱۰ روز به بهانه‌های مختلف ننوشتم اما سعی کردم تا جایی که می‌توانم تمرین را عقب نیندازم.


این ۴۰ روز از پر چالش‌ترین روزهای من بود. بیشتر از این که مهارتی در من تقویت شود، فهمیدم که محدودیت‌ها و ضعف‌هایم کجاست. ایده‌های بسیاری به ذهنم رسید که چون نمی‌توانستم به خوبی شرحشان دهم به چرکنویسی در وبلاگم یا در ذهنم تبدیل شدند. هر روز دغدغه من این بود که از چه بنویسم؟ داستان چه چیزی را تعریف کنم؟ اگر سوژه مناسب پیدا کردم، حالا چطور شروع کنم و چطور به پایان برسانم؟


در این ۴۰ روز فهمیدم که داستان‌گویی چقدر در کیفیت دید من به دنیای اطرافم تاثیر می‌گذارد. نگاهی که یک قصه‌گو به دنیای اطرافش دارد جادویی است. شاید یک یا دو بار من در این ۴۰ روز به خوبی چنین چیزی را تجربه کردم. یک اتفاق معمولی می‌افتاد و جرقه‌ای در ذهن من زده می‌شد در حالی که برای دیگران زندگی معمولی در جریان بود. این برای من یک تجربه ناب بود.


البته جرات نوشتنم نسبت به ۳۰ روز قبل افزایش چشم گیری داشته. حالا آزادتر می‌توانم بنویسم. انگار فهمیده‌ام مرزهایم کمی دورتر از آن چیزی بوده که تصور می‌کردم. 


در این ۳۰ روز فهمیدم که ۳۰ روز تمرین کافی نیست و فقط نوشتن به این شیوه هم بهترین نوع تمرین نیست. نوشتن وجوه مختلفی دارد که البته وارد جزئیات نمی‌شوم و دوست عزیزمان شاهین کلانتری صحبت‌های جالبی در این زمینه دارد.


تصمیم گرفتم در سال جاری حداقل در تسلط کلامی خودم را تقویت کنم و البته برای تولید محتوای بهتر هم تمرین‌های دیگری دارم که بعدها که پخته‌تر شد انجامشان می‌دهم. 


ممنون که در این ۳۰ روز توجه و وقت و منابعی که از شما گرفتم را تحمل کردید. اگر بیهوده حجم اینترنتتان به هدر رفت، اگر جای الکی در فیدخوان‌هایتان گرفتم به بزرگواری خودتان ببخشید . این تحمل شما باعث شد که نکات زیادی را یاد بگیرم. 


از امروز سعی می‌کنم همانطور که درخور نام این وبلاگ هست، مطالبی را منتشر کنم که به موشکافی نزدیک‌تر است. البته در ۲۰ روز آینده به احتمال زیاد چیز زیادی نخواهم نوشت یا بهتر بگویم، شاید هیچ مطلبی منتشر نشود. نوشتن را ترک نکرده‌ام. همان کنکوری که گفتم نزدیک تر از آن چیزی شده که به نظر می‌رسد. بیشتر وقتم صرف آن می‌شود در دو هفته آینده.



یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 00:10

چند استارتاپ که خیلی دوستشان دارم

من معمولن از فضای استارتاپی که حرف می‌زنم فقط نقد می‌کنم. این قضیه هم مشکلات زیادی را برایم ایجاد کرده. نق زدن معمولا دردی را دوا نمی‌کند و از طرفی دیگران هم که ببینند فقط داری نکات منفی را گوشزد می‌کنی، کم کم در مقابلت کر می‌شوند. که چی بشود؟ همه جای دنیا هم که نگاه کنی از این مشکلات کم نیست. همیشه عده کمی استارتاپ هستند که می‌مانند و به سازمان‌های تاثیرگذار تبدیل می‌شوند. توی همان سیلیکن ولی که پدرخوانده کل اکوسیستم‌های استارتاپی است اگر اسم گوگل و فیسبوک و اوبر و نت فلیکس و چندتای دیگر را ازشان بگیری ممکن است از خفگی بمیرند. همیشه جنس خوب کمیاب است به خصوص از نوع سازمان‌های انسانی‌اش. 


بگذریم. گفتم اینجا به چند استارتاپی که خیلی دوستشان دارم اشاره کنم. البته دوتایشان ایرانی هستند و بقیه هم آنور آبی هستند. آن آنور آبی ها استارتاپ‌هایی هستند که خیلی دوست دارم خودم شبیهشان را داشته باشم. نه خود ایده بلکه شبیهشان، دقت کنید به این موضوع.


اولین استارتاپی که خیلی دوستش دارم ترب هست. ترب ایده خیلی جالبی دارد. یک جورهایی گوگل از نوع ایرانی‌اش هست و یا می‌شود. اگر حوصله توضیحات من را ندارید سری به سایتشان بزنید. کمتر از چند ثانیه می‌فهمید که چیست. ترب محصولات فروشگاه‌های اینترنتی را رصد می‌کند و با مقایسه قیمت و  ویژگی‌های مختلف به شما نشان می‌دهد. شما اگر قصد خرید محصولی را داشته باشید به ترب سر می‌زنید و به جای بررسی چند سایت فقط اسم محصول را در ترب جستجو می‌کنید. بعد از مقایسه روی لینک صفحه محصول در وبسایت مورد نظر کلیک می‌کنید و می‌توانید خرید خودتان را انجام دهید.


به همین سادگی. اما همین جا یک اتفاق خیلی مهم افتاد. کسی به ترب سر می‌زند که قصد خرید داشته باشد و دقیقا به همین خاطر نرخ تبدیل ترب خیلی بالاست. عدد دقیق یادم نیست، شاید ۱۰ کلیک از ۱۰۰ تا بود اما زیاد این رقم من را جدی نگیرید. نرخ تبدیلش نسبت به تبلیغات معمول اینترنتی خیلی بیشتر است و همین باعث شده که فروشگاه‌های اینترنتی حاضر باشند برای این ارزش افزوده و دریافت خدمات بیشتر و دیده شدن بیشتر بابت خدمات ترب پول بپردازند. 


به شخصه فکر می‌کنم در چند سال آینده خیلی از ترب و تیمش خواهیم شنید.


استارتاپ دومی که خیلی دوستش دارم ایوند است. ایوند ایده خیلی جدید و متفاوتی ندارد. ابزارهای آنلاینی را در اختیار برگزار کنندگان همایش‌ها و دوره‌های آموزشی قرار می‌دهد تا به راحتی بتوانند بلیط بفروشند و کمپینشان را رصد کنند و تبلیغ هم بکنند. البته همین ایوند با این ایده ساده‌اش در بازارش پیشرو است. اکثر دوره‌هایی که نیاز به خرید بلیط آنلاین دارند از خدمات ایوند استفاده می‌کنند. اما این دلیلی نیست که من ایوند را دوست دارم. بیشتر از هرچیزی ایوند را به خاطر حمیدرضا احمدی که CEO ایوند هست دوست دارم. 


حمیدرضا احمدی همان برگزار کننده اصلی دوره‌های معروف استارتاپ ویکند است. یعنی بود. برخلاف استارتاپ ویکند که اصلن دوستش ندارم (هرچند یک بار جزو تیم اجرایی بودم) ولی خود حمیدرضا احمدی را خیلی دوست دارم. اگر در استارتاپ ویکند قدیم‌ها شرکت کرده بودید به احتمال قوی بلیطتان را هم از وبسایت ساده مای ایوند خریداری کرده بودید. ایوند همان مای ایونت قدیم است. حمیدرضا استراتژی خیلی خوبی داشت و با برگزاری دوره‌ها و ثبت نام آن از طریق مای ایوند محصولش را هم تست کرد و هم به افراد خیلی زیادی که بعدها مشتری‌اش شدند شناساند. فهمیدن استراتژی تنها چیزی نیست که حمیدرضا احمدی را در جامعه استارتاپی متفاوت کرده. در واقع چیزی که من خیلی بیشتر دوست دارم این است که او اکثر مواقع در حال مطالعه است و مطالعه را خیلی جدی می‌گیرد و تیمش هم مثل خودش بار آمده‌اند. همین می‌شود که ایوند بر خلاف ظاهر ساده‌اش محصولی بسیار قدرتمند شده که به راحتی نمی‌شود جایش را گرفت.


استارتاپ جالبی که چند وقت پیش با آن برخورد داشتم در واقع اصلن استارتاپ نیست. یک جورهایی یک نوع بازاریابی محتوا است. اپلیکیشنی هست به اسم ColorSmart. این اپلیکیشن محصول جانبی شرکت تولید رنک BEHR است. در این اپلیکیشن شما می‌توانید از فضای خانه خود عکس بگیرید و به دلخواه رنگ‌های دیوارتان را در عکس عوض کنید. پس از رسیدن به ترکیب رنگی دلخواه می‌توانید رنگ مورد نظرتان را سفارش دهید. شرکت BEHR به مقدار کافی و دقیقا همان رنگ‌ها را برایتان می‌فرستد. این ایده برایم خیلی جذاب بود و از روزی که با آن آشنا شده‌ام همش توی سرم می‌چرخد و دوست دارم از روش بازاریابی این شرکت استفاده کنم(که البته مختص به این شرکت نیست و خیلی جاهای دیگر هم استفاده می‌شود ولی این جالب‌ترین موردی بود که دیدم). 


استارتاپ آخری که می‌خواهم معرفی کنم هم Houzz نام دارد. هوز یک جورهایی یک شبکه اجتماعی مخصوص طراحان ساختمان است. البته از بس این روزها همه چیز شبکه اجتماعی یک چیز دیگر معرفی می‌شود آدم دیگر به شبکه اجتماعی آلرژی پیدا می‌کند. این روزها هم هوش مصنوعی بهش اضافه شده! بگذریم. هوز به طراحان مختلف این امکان را می‌دهد که یک پروفایل بسازند و طرح‌های خود را در این پلتفرم قرار بدهند. البته این تمام ماجرا نیست. خود هوز طراحی‌های جالبی را هم به شما نشان می‌دهد و شما هم می‌توانید بفهمید طراحش کیست تا اگر خواستید با او کار کنید و هم می‌توانید لوازمی که در عکس‌ها برایتان جذاب هستند را سفارش دهید. 


کار هوز فقط تولید محتواست تا آن جایی که می‌دانم و محصولات مربوط به افرادی است که از این پلتفرم استفاده می‌کنند. با این که هوز نسخه فارسی ندارد و در ایران کمتر کسی آن را می‌شناسد، وقتی که به خواهرم این اپلیکیشن را معرفی کردم خیلی علاقه‌مند شد که در آن اکانتی بسازد و کارهای خودش را در آن‌جا بگذارد و کلی هم ایده جدید و جالب بگیرد. کمی که جستجو کردم دیدم چند طراح ایرانی هم در آن هستند و البته به نظرم بیشتر جنبه معرفی در شبکه حرفه‌ای برایشان داشته. شاید هم در بازار خارج از ایران مشغول به ارائه خدمات هستند.


Houzz همان چیزی است که دوست دارم خودم شبیهش را داشته باشم. البته نه برای آرکیتکت‌ها لزومن. تولید محتوا و نحوه کسب درآمد این پلتفرم برایم خیلی جالب بوده و با این که خودم هیچ سررشته‌ای در این زمینه ندارم اما هرازگاهی به آن سر می‌زنم و از آن لذت می‌برم. 


اگر شما هم در این مدت به استارتاپ یا ایده هوشمندانه دیگری برخورد کرده‌اید خوشحال می‌شوم که از آن بنویسید.

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 23:45

چرا واژه مهاجرت من را سردرگم می‌کند؟

می‌گویند چرا مهاجرت نمی‌کنی؟ زبانم لال می‌شود و دیگر هیچ حرفی نمی‌زنم. باورشان نمی‌شود که خودم هم آشنایی زیادی با دلیل این تصمیمم ندارم. 


همه چیز از ۶ سال پیش شروع شد. تصمیم گرفتم که در دانشگاه شریف درس بخوانم. رتبه‌ام هم فقط به چند رشته خاصش می‌رسید که چون مهندسی مواد را بالاتر زده بودم این یکی را قبول شدم. یعنی ممکن بود الان من فارغ‌التحصیل فیزیک یا شیمی یا ریاضی یا علوم کامپیوتر بودم. آن روزها فکر می‌کردم به جز مهندسی چیزی برای آدم نان و آب نمی‌شود و الان می‌فهمم که چقدر احمق بوده‌ام.


بگذریم. همه می‌دانستند که یکی از اهداف مهم من، آن همه درس خواندن‌هایم و تلاش‌های دیگرم فقط و فقط برای اپلای کردن و رفتن است. فضا طوری بود که دیگر دوست نداشتم در ایران بمانم. البته فضا تغییر چندانی نکرده و فکر می‌کنم خودم بیشتر از هر چیزی تغییر کردم. 


من به قدری مصمم بودم که وقتی رفتم برای انتخاب رشته مشاوره بگیرم (واقعن چه معنی داشت این کار؟) قبل از این که مشاور حرفی بزند می‌فگتم هدف من رفتن است و بر همین اساس می‌خواهم انتخاب کنم. مشاور هم که دیگر چیزی برای گفتن نداشت شروع می‌کرد یک سری عدد من در آوردی می‌ساخت و می‌گفت برای این که اپلای کنی باید اینجاها بروی که بعدها فهمیدم مزخرف می‌گفته.


حالا شما با این روحیه فرض کنید من وارد دانشگاه می‌شوم. از سال بالایی‌ها همه‌اش می‌پرسم چه کار کنم برای اپلای؟ آن‌ها هم می‌گویند فقط درس بخوان و زبانت را قوی کن. شروع می‌کنم به درس خواندن. نه آن‌قدرها البته. ولی خوب می‌خواندم. بعد نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که نه حافظه‌ام یاری می‌کند و نه منطق الانم می‌تواند توجیه‌اش کند که درس را به شدت کم می‌کنم و به فعالیت‌های متفرقه می‌پردازم. کار به جایی می‌رسد که ترم ۲ مشروط می‌شوم. 


از همان ترم ۲ هم دیگر هیچ تلاشی برای بهتر شدن اوضاع نمی‌کنم و فقط تلاش می‌کنم که لیسانسم را تمام کنم. الان اگر بخواهم برای خود آن موقع‌هایم هم نامه‌ای بنویسم، نامه انتقادی خیلی تندی خواهد شد اما چه فایده‌ای دارد. نه تنها درسم را خوب نمی‌خواندم، که هیچ کار جالب دیگری هم انجام نمی‌دادم که بهش افتخار کنم. 


دروغ که نگویم یک بار دیگر هم فکر اپلای کردن آمد توی سرم. آن هم فقط به خاطر هادی، دوست سال بالایی‌ام بود که در وبلاگ قبلی‌ام در موردش نوشته بودم. هادی از آدم‌های خیلی کار درست روزگار بود و هست. از بس که این آدم پشتکار داشت. تا ۳ صبح توی خوابگاه با بچه‌ها جمع بودیم و هادی هم بود، آن وقت ۵ صبح بیدار می‌شد می‌رفت آزمایشگاه. آخر هم کارش را انجام داد و رفت. یادم می‌آید که خیلی به من می‌پیچید و می‌گفت اینجا چی کار می‌خوای بکنی و با هم بحث می‌کردیم و بعد کم کم من را قانع کرده بود اما وقتی که خودش رفت دیگر ذوق من هم بعد از مدتی کور شد.


حالا بعد چند سال دوباره توی جمع فامیل که سیزده به در دور هم جمع شده‌ایم، از من می‌پرسند چرا نرفتی پس. چرا نمی‌ری؟ 


جدای از این که دیگر الان وقت این حرف‌ها نیست و امکانات و شرایط قبلی دیگر وجود ندارد و فکر من هم چندان تغییری نکرده، نمی‌توانم توضیحی بدهم. بخواهم این داستان بی سرو ته را تعریف کنند می‌گویند خوب چه ربطی داشت و آخر سر ما نفهمیدیم دلیلت چیست. اگر بخواهم دلایلم را بگویم هم دلیل خاصی ندارم. نه برای رفتن و نه برای ماندن. بخواهم بگویم مانده‌ام که کاری کنم کارستان؟ یا مانده‌ام که بسازم؟ خوب این که نشد حرف. پس به قول یاور مشیرفر سهم رضایت من از تصمیمم کجا رفته؟ به تاریخ و سرزمینم هم غره نیستم که بخواهم بگویم هیچ چیزی این خاک نمی‌شود. 


برای رفتن هم انگیزه و دلیلی ندارم. اگر این جا نتوانم سبک زندگی مناسب خودم را داشته باشم، اگر اینجا نتوانم یاد بگیرم و نتوانم از زندگی‌ام حداکثر استفاده را بکنم، هیچ جای دیگری هم نمی‌توانم. 


اما این‌ها که هیچ کدام دلیل نمی‌شود. شاید اصلن انتخاب بین رفتن و ماندن، مساله من نیست و دیگر تفاوتی برایم ندارد. مساله الان من حداکثر کردن سرعت یادگیری، استفاده از منابع زندگی با گوسفندنگری و عملی کردن هرچه بیشتر افکار و آموخته‌هایم است. اما تغییر محیط از جایی به جای دیگر دیگر برایم مهم نیست. 


حالا فکر کنید می‌خواستم این حرف‌های بالا را در همان گفتگوی سیزده به در می‌زدم. شاید به حالم افسوس می‌خوردند و می‌گفتند دیوانه شده. ولی تنها چیزی که در آن لحظه به ذهن من رسید عوض کردن بحث بود. نظرتون چیه که از الان زغالای شام رو آماده کنیم؟

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 22:49

مراقب کلماتتان باشید

ما انسان‌ها نسبت به کلمات احساس داریم. کلمات هرچقدر هم که عینی باشند باز هم احساساتی را در ما ایجاد می‌کنند و فهم ما از آن‌ها با فهم دیگران متفاوت می‌شود. برای مثال یک کلمه عینی را در نظر بگیریم مثل کتاب، و برای مشخص‌تر بودنش هم می‌گوییم کتاب شاهنامه فردوسی. یکی وقتی این اسم را می‌شنود غرور و افتخار در افکارش موج می‌زند و حس خوبی برایش ایجاد می‌شود و دیگری به یاد شعری از این کتاب می‌افتد که حفظ نشد و خط کش معلم و خنده همکلاسی‌ها و حس سرخوردگی را به همراه داشت. تمام حس نفرتی که در طی سالیان زیاد در او جمع شده به سراغش می‌آید. 


کلمات بار احساسی دارند و این بار احساسی بر معنای آن‌ها در ذهن ما تاثیر می‌گذارد. کلمات مختلف که در کنار هم جمع می‌شوند و در گفتگوهای روزمره ما استفاده می‌شوند حاصل همین بارهای احساسی جمع شده هستند که در نهایت یا جمله خنثی یا مثبت و یا منفی با شدت‌های مختلف را می‌سازند. بگذارید برای روشن‌تر شدن موضوع مثالی بزنیم و این بار از یک اسم استفاده کنیم. شاید توضیحاتی که آمد واضح‌تر شود. 


محمدرضا شعبانعلی  را اکثر ما می‌شناسیم و فکر می‌کنم بیشتر افرادی که به این وبلاگ سر می‌زنند او را دوست دارند و احساس خوبی پیدا می‌کنند وقتی اسمش را می‌شنوند. همانطور که خود من هم. 


فردی را در نظر بگیرید به اسم آقا یا خانم الف. هر روز صبح که پدرش او را به ایستگاه تاکسی یا مترو نزدیک به خانه‌شان می‌رساند تا از آن‌جا به دانشگاه برود، رادیو مذاکره شعبانعلی را هم در ماشینش پلی می‌کند. به مدت ۲ سال، اکثر صبح‌ها ماشین که روشن می‌شود صدای محمدرضا شعبانعلی هم پخش می‌شود که می‌گوید : «سلام، محمدرضا شعبانعلی هستم و ... » جای سکوت صبح‌ها را رادیو مذاکره می‌گیرد. جای گفتگوهایی که می‌شد بین او و پدرش اتفاق بیفتد، رادیو مذاکره پخش می‌شود. پدرش از حرف‌های جالب شعبانعلی می‌گوید و این که چقدر توصیه‌هایش در کسب و کار به او کمک کرده. به الف هم می‌گوید که رادیو مذاکره را گوش کند و روزنوشته‌ها را دنبال کند و هروقت می‌خواهد نصیحتی هم بکند می‌گوید یادت هست شعبانعلی چی می‌گفت؟ 


از نظر الف شعبانعلی یک نماد است که باید با آن مخالفت کند. مهم نیست که رادیو مذاکره چه محتوایی دارد. مهم نیست که چقدر حرف‌های او مهم است، الف به دنبال نقص‌های شعبانعلی می‌گردد و به مرور زمان یک تصویر منفی در ذهن او شکل می‌گیرد. حتما توجه دارید که اینجا دیگر بحث یک نماد به میان می‌آید. این نماد در کنار همان سنت‌های خانوادگی است که الف آرزو می‌کند بتواند همه‌شان را نادیده بگیرد و از این طریق از والدینش انتقام بگیرد. از تمام کاستی‌هایی که آن‌ها دارند و او دوست ندارد آن‌ها را داشته باشد.


آقا یا خانم ب را در نظر بگیرید. یک روز با جستجوی در اینترنت و در حالی که از دانشگاهش سرخورده شده بوده به مطلبی از محمدرضا شعبانعلی بر می‌خورد که در آن توضیح می‌دهد چرا دکترا نمی‌خواند. هر کلمه که می‌خواند بیشتر احساس نزدیکی با نویسنده را تجربه می‌کند. چند مطلب دیگر هم می‌خواند و چند فایل دانلود می‌کند و سر فرصت به آن‌ها گوش می‌دهد و کم کم با جایی به اسم متمم آشنا می‌شود. مدت‌ها می‌گذرد و شخص ب می‌فهمد چقدر بعد از آشنایی با شعبانعلی زندگی‌اش تغییر کرد. چقدر دیدش بازتر شد و چه فرصت‌های جالبی را در زندگی‌اش پیدا کرده و با استفاده مناسب از منابعش، توانسته کارهایی که به نظرش ناشدنی بودند را شدنی کند. برای ب هم شعبانعلی یک نماد است. نماد پیشرفت. نماد کشف خود. نماد یک بالاتر رفتن از سطح متوسط و باور به توانایی‌های خود. 


حال تصور کنید که الف و ب روزی با هم آشنا می‌شوند و می‌فهمند که هر دوی‌شان یک نفر را می‌شناسند. یکی خوشحال می‌شود و دیگری حس خوبی ندارد. محمدرضا شعبانعلی می‌شود یک نقطه انفصال در گفتگو‌های آن‌ها. هروقت ب نامی از او می‌برد، احساس الف نه تنها نسبت به این اسم، که حتا به ب هم منفی می‌شود و این حس منفی به گفتگوهای دیگر هم سرایت می‌کند. پیش از آن که فرصت فهم تفاوت‌ها پیش بیاید رابطه الف و ب از هم گسسته می‌شود. الف گامی در تثبیت تفکر خود برداشته و ب نمی‌فهمد چه شد که این اتفاق افتاد.


داستان بالا را در نظر بگیرید. اگر ما شخصیت‌های این داستان باشیم چطور می‌توانیم از این اتفاقات دوری کنیم؟ چطور می‌توانیم جلوی بدفهمی‌هایمان را بگیریم؟ شاید نیازی نیست جلوی چیزی را بگیریم. شاید الف و ب مثل روغنی و آب باشند که هیچ‌گاه در هم حل نمی‌شوند. شاید هم کمی زمان همه چیز را برطرف میکرد. اندکی زمان بیشتر برای ایجاد فهم مشترک از اسامی و لغات مختلف.


 هر کلمه، وجوهی دارد که ما قادر به دیدن آن‌ها نیستیم. اگر بخواهیم هدف نوشته بالا را توضیح بدهیم و یک راست برویم سر اصل مطلب، این می‌شود که : مواظب کلماتتان باشید. هرازگاهی از انباری ذهنتان بیرون بیاوریدشان و نگاهشان کنید. ببینید چه شد که فهمتان از این کلمات به شکل امروزی درآمد. گرد و خاک را از رویشان پاک کنید و ببینید استفاده از هرکدامشان چه تاثیری در جملاتتان و درکتان از دنیای بیرون دارد. شاید یک تغییر کوچک مسیر زندگی را تغییر بدهد.

1 2 3 4 5 ... 13 >>