X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 01:45

روایت هالیوودی یا روبه‌رو شدن با واقعیت دنیای کسب و کار؟

در دنیای شرکت‌های بزرگ به خصوص یونیکورن‌ها همه چیز جادویی است. فرهنگ سازمانی آرمانی و کارمندانی که همیشه درحال گپ و گفت و انجام کارهای خلاقانه هستند و در فیلم‌ها و عکس‌ها از ته دل می‌خندند و محیط کاری رنگارنگی که روح آدم را باز می‌کند و مدیرانی که ارتباط عمیقی با اعضای سازمانشان دارند همه و همه یادآور داستان‌های جادویی است که ما از طریق رسانه‌ها از شرکت‌های بزرگ می‌شنویم.


اما آیا این تصویر واقعیت دارد یا تنها پوسته بیرونی و نمایشی آن است؟


حالا که مساله طرح شد می‌خواهم قبل از شروع به نوشتن ادامه مطلب چند چیز را اینجا روشن کنم. قرار نیست این مقاله نقدی بر سیستم‌های کنونی کسب و کارهای بزرگ باشد و انتظار نتیجه‌گیری‌های چپی از آن نداشته باشید. یعنی اگر فکر می‌کنید می‌خواهم در نهایت بگویم نظام سرمایه‌داری چقدر کثیف است احتمالن روی لینک اشتباهی کلیک کرده‌اید. در این پست هدف من بیشتر نقد دیدگاه ساده‌انگارانه افرادی مثل خودم از سیستم کسب و کارهای بزرگ است که تنها به روایت‌های جذاب و شگفت‌انگیز از آن‌ها اتکا می‌کنیم و هر روز موقعیت خودمان و سازمان خودمان را با آن‌ها مقایسه می‌کنیم و یا با هزار امید به دنبال عملی کردن ایده‌های خودمان می‌رویم با این تصویر که همه مسیر پر است از خنده و گپ و گفت و انجام کارهای خلاقانه و شگفت انگیز.


می‌رویم سر اصل مطلب. 


یکی از اولین بارهایی که فهمیدم نت فلیکس یک شرکت خیلی خفن هست و باید جدی‌اش گرفت خیلی دیر و از طریق مقاله مردی که اینترنت را بلعید بود. داستان از این قرار بود که نت فلیکس بیش از یک سوم ترافیک آمریکای شمالی را به خود اختصاص داده بود و این اتفاق بی سابقه‌ای بود تا آن موقع و همین باعث شد که کلی سر و صدا کند. بعد از آن هم مشتری سریال‌های با کیفیتش شدم (به صورت جهان سومی) و همیشه از کیفیت کارهای آن لذت بردم. کافی است در سایت‌های ایرانی دانلود فیلم ببینید که بعد از آمدن یک سریال از نت فلیکس چه قدر از آن استقبال می‌شود. 


مدتی پیش پادکست Masters of scale  از  رید هافمن ( یکی از موسسان لینکدین ) را گوش می‌دادم که موضوع آن فرهنگ تیم و سازمان بود و یکی از افراد اصلی که با او در این زمینه صحبت شد رید هستینگ موسس نت فلیکس بود. توصیه می‌کنم اگر در حال راه اندازی کسب و کاری هستید و یا حتا در آینده هم دوست دارید که این کار را انجام دهید، حتمن این پادکست را چندین و چند بار گوش کنید.


در این قسمت از پادکست رید هافمن و رید هستینگ در مورد اهمیت فرهنگ کاری که در سازمان جا می‌افتد صحبت می‌کنند. پادکست با صحبت‌های تکان دهنده رید هستینگ شروع می‌شود و به راحتی می‌توان فهمید که چه فکر بزرگی پشت یک استارتاپ دیسراپتیو بزرگ قرار دارد. در واقع حرف‌های رید هستینگ و صحبت‌های او در مورد رشد خطی و رشد ناگهانی تکنولوژی چیز جدیدی نیست و پیتر ثیل هم در کتاب Zero to One  همین بحث‌ها را مطرح می‌کند اما نکته مهم این است که رید هستینگ به شدت به این مدل ذهنی خود اعتقاد دارد و تمام توانش را برای گرفتن سهم خود از یکی از بزرگترین تغییرات تکنولوژیک تاریخ به کار گرفته. به عقیده او استریمینگ ویدئو هم یکی از این تغییرات بوده و به همین خاطر هم او شرکتی را راه اندازی می‌کند تا در این زمینه کاری انجام بدهد.


توقف کوتاه : سال‌ها پیش می‌خواندم یا می‌شنیدم که می‌گفتند نت فلیکس یک شرکت ساده ارسال پستی دی وی دی بوده. ساده سازی از این خنده‌دارتر نمی‌شود. توضیحات رید هستینگ در این پادکست باعث خنده به این روایت می‌شود. استراتژی رید هستینگ از همان ابتدا هم معلوم بوده و شروع به عنوان یک شرکت ارسال دی وی دی تنها بخش کوچکی از ماجرا بوده. در همان ابتدا هم قیمت‌ها و خدمات به شدت متفاوت که پیش فرض‌های صنعت را به هم می‌زده باعث جذب کاربران به سمت نت فلیکس می‌شود و همانطور که او توضیح می‌دهد تیم نت فلیکس از افراد منعطفی ساخته شده بوده که به راحتی توان کنار آمدن با تغییرات را داشته باشند و با سرعت پیشرفت تکنولوژی حرکت کنند که در ادامه به آن می‌پردازیم. این توقف برای این بود که این روایت‌های مزخرف ساده را باور نکنیم. بگذریم.


ادامه مطلب : رید هستینگ اعتقاد دارد که گاهی تغییرات یک شبه اتفاق می‌افتند و دنیا را دگرگون می‌کنند. برای ۵۰۰۰ سال ما از اسب برای جابه‌جایی استفاده می‌کردیم تا این که در عرض چند سال وسایل نقلیه دیزلی همه چیز را تغییر دادند. این فلسفه باعث می‌شود که فرهنگ سازمان آینده او هم تحت تاثیر آن قرار بگیرد. یک سازمان موفق باید بتواند از این تغییرات یک شبه نهایت استفاده را بکند و انعطاف کافی داشته باشد. 


باقی داستان هم آن طور که رسانه‌ها تعریف کردند و ما شنیدیم معلوم است. یک کمپانی موفق که در نهایت یک شب اینترنت را بلعید، با استودیوهای طماع جنگید و وقتی که قیمت‌ها را بالا بردند خودش آستین‌هایش را بالا زد و شروع کرد به تولید محتوای ناب و خلاصه صنعت سرگرمی را زیر و رو کرد و تبدیل شد به یک دیزنی قرن ۲۱ که رابرت رز معتقد است بهترین گزینه برای خریدن توسط شرکت اپل است. 


اما داستان به همین سادگی ها هم نبوده. 


اپیزود جدید پادکست Planet Money به سراغ یکی از دیگر بازیگران ساختن فرهنگ سازمانی امروز نت فلیکس رفته که گویا خودش هم از این فرهنگ جدید ضربه شدیدی می‌خورد.


در سال ۲۰۰۹ که نت فلیکس تا مرز ورشکستگی پیش می‌رود و دپارتمان منابع انسانی به جایی می‌رسد که از هر سه نفر یک نفر را اخراج می‌کند، رید هستینگ و پتی مک کورد احساس می‌کنند که عطش سیری ناپذیری برای کار کردن دارند و برخلاف شرایط بیرونی همه چیز عالی است و تصمیم می‌گیرند بفهمند که چه چیز این سازمان برای آن‌ها انقدر اعتیاد آور است که دوست دارند روز و شب در آن کار کنند. نتیجه کار هم می‌شود یک اسلاید صد صفحه‌ای که در مورد فرهنگ کاری در نت فلیکس صحبت می‌کند و تا امروز هم بیش از ۱۷ میلیون بار از آن بازدید شده است (که ۲ تای آن هم خودم بودم).


این اسلاید شگفت انگیز است و بازخوردهای خیلی خوبی هم در اکوسیستم کارآفرینی آمریکا گرفته. پیشنهاد می‌کنم حتمن به این اسلاید یک نگاهی بیندازید. تنها مشکل این اسلاید این است که کامل خوانده نمی‌شود و اگر هم خوانده شود فراموش می‌شود و تنها همان تصویر جادویی سیلیکان ولی در ذهن‌ها می‌ماند.


شاید بتوان گفت چند نکته اصلی در این اسلاید وجود دارد که پادکست سیاره پول از آن‌ها صحبت می‌کند تا اندکی طعم واقعی هم به داستان اضافه کند. قوانینی مثل :


- ساعات کاری بی اهمیت و اهمیت بالای خروجی

- تاکید بر ساختار تیم ورزشی سازمان (از نظر رید هستینگ اعضای نت فلیکس خانواده نیستند و بیشتر شبیه تیم ورزشی هستند)

- تاکید بر تغییرات و اهمیت افرادی که با این تغییرات همراه می‌شوند

و قوانینی از این دست.


به جز مورد دوم همه موارد دیگر خیلی فرندلی و خوب به نظر می‌رسند. اگر خیلی بدبین باشیم میتوانیم بگوییم به قولی جاده جهنم با اهداف خوب سنگفرش شده. پس بیایید یک بار دیگر به این قوانین نگاهی بیندازیم.


در این پادکست یکی از کارمندان نت فلیکس (سی و دومین کارمند این شرکت)  از دوران سختی صحبت می‌کند که به دلیل یک عارضه دکترها به او گفته بودند هیچ نوع کار برای سلامتش خوب نیست و وقتی که این مطلب را با سازمان در میان می‌گذارد از مسئول مربوطه می‌شنود که «اوکی». همین. بعد از گذشت چند هفته که عارضه عود می‌کند و او در پی گرفتن مرخصی می‌رود شرکت او را کنار می‌گذارد و به راه خود ادامه می‌دهد.


ارجحیت تصویر تیم ورزشی به خانواده در نت فلیکس به این معناست که شما تنها تا زمانی برای این شرکت ارزش دارید که با تمام توان خود و در بهترین وضعیت خود کار کنید و اگر این اتفاق نیفتد و بازی شما به درد تیم نخورد باید با آن خداحافظی کنید و در کنار این توانایی کنار آمدن با تغییرات یعنی اگر بعد از تغییرات شرکت به شما نیازی نداشت نق نزنید و از سر راه کنار بروید.


احتمالن بهتر از من می‌دانید که نت فلیکس در نهایت تصمیم گرفت به دلیل حجم بالای ترافیک مورد استفاده و فشار فنی بالا، بخش فنی و سرورهای خود را به آمازون بسپارد و بخش اعظمی از نیروهای فنی خود را کنار بگذارد. شاید فکر کنید که خوب کجای این مشکل دارد؟ مشکل اینجاست که بخش فنی خیلی هم کارش خوب بود اما دیگر به آن نیازی نبود. و جالب تر از آن وقتی است که کمپانی تصمیم به تولید سریال و در کل محتوای تلویزیونی می‌گیرد و برای این کار نیاز به ارتباط با کارگردان‌ها و دیگر هنرمندان و مدیران استودیوها دارد و به همین خاطر دیگر کار خانم مک کورد (کسی که خودش مسئول جذب و خداحافظی با کارمندان دیگر و مهره اصلی ساختن فرهنگ امروزی نتفلیکس بود) به درد کمپانی نمی‌خورد و او که روزی دسته دسته افراد را مرخص می‌کرد طی یک صحبت نه چندان خوشایند که هنوز هم مایل به صحبت در مورد آن نیست از قطار رشد شرکت به بیرون پرتاب می‌شود. 


او که روزی خودش به ساخت این فرهنگ کمک کرد حالا تبدیل به یکی از بزرگترین قربانیان این فرهنگ شد. 


شرکت‌های بزرگ مثل نت فلیکس کم نیستند. نباید هم انتظار داشت که فرهنگ کاری در آن‌ها کم تنش باشد. کلی سرمایه و کلی رقیب و کلی تقلا برای جا نماندن از تغییرات یعنی این که شما یک لحظه هم نباید غفلت کنید و سرمایه‌گذار و مشتری هم با شما شوخی ندارند. اتفاقن جذاب‌ترین کمپانی‌ها که محل شگفت انگیزی برای کار به نظر می‌رسند تنش‌های زیادی هم دارند. از اپل استیو جابزی گرفته که کارمندان باید هزارجور نحس بازی او را تحمل می‌کردند، تا ایلان ماسک محبوبی که گویا بد دهن هم هست و ابایی ندارد که جلوی دیگران شما را بشورد و آمازون و جف بزوسی که می‌گویند رقابت کارمندان و تیم‌ها در آن وحشتناک است.


سوال اصلی اما اینجاست که آیا ما دنبال سرگرمی هستیم یا کارهای جدی؟ آیا می‌خواهیم با دیدن فیلم‌های سرگرم کننده مثل سوشال نتورک و جابز به خودمان بقبولانیم که راه انداختن فیسبوک کلی فان دارد و چند خط کد است و بعدش کلی محبوب می‌شوی یا واقعیت‌ها را ببینیم و به این فکر کنیم که حالا در این بازار رقابتی چه کاری از دست ما بر می‌آید؟


تصویرسازی بیش از حد مثبت رسانه‌ها به هرحال ادامه دارد و باید هم داشته باشد تا به اهدافشان که هر چیزی که میخواهد باشد برسند ولی کسی که در این مسیر جدی است به جای دل خوش کردن به نام افراد و کمپانی‌هایی که ترند می‌شوند به کارهای اصلی که باید انجام شوند و فرهنگ کار تیمی و مشخص کردن ارزش‌ها و استراتژی برسند. قرار نیست همه چیز خوب و خوش باشد و همه با هم روی هپی چیر (چه چیز مزخرفی است) بنشینند و بخندند و پول هم به سمتشان سرازیر شود. همان شخصی که می‌خندد معلوم نیست فردا به کار شرکت بیاید یا نه و در بیزینس هیچ چیز شوخی بردار نیست. اگر عنصر نا مطلوب (با توجه به فرهنگ سازمان) حذف نشود به زودی باید خود سازمان خداحافظی کند و درش را ببندد. 


راستی حین نوشتن این متن همه‌اش یاد نقل قولی از پیتر دراکر می‌افتادم :‌ فرهنگ، استراتژی را به عنوان صبحانه می‌خورد. 

شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 01:14

گاهی بهترین کمک ترک تیم است

همه ما ممکن است گاهی در شرایطی قرار بگیریم که فکر کنیم تغییر غیر ممکن است و قرار است اتفاقات بدی بیفتد و همه چیز روی سرمان خراب شود.


ممکن است فکر کنیم شرکتی که در آن کار میکنیم تا چند وقت دیگر فیل میشود یا اصولن با روش کار آن‌ها راحت نباشیم.


هفته گذشته فرصتی دست داد و پای صحبت یکی از موسسین اولیه یکی از استارتاپ‌های پر مدعای ایرانی نشسته بودم. این استارتاپ در اوایل با کمپین‌های عجیبش معروف شده بود و البته این کمپین‌ها تنها در جلب توجه موفق بودند و به عنوان مخاطب همیشه فکر می‌کردم این‌ها چه فکری کرده‌اند که یک فحش محاوره‌ای را هشتگ کرده‌اند و باهاش کمپین راه انداخته‌اند.

این موسس عزیز آنطور که می‌گفت از یک جایی به بعد کلن با هیچ چیز این استارتاپ حال نمی‌کند و فکر می‌کند با این وضع کمپین رفتن احتمالن به زودی باید  منتظر شکست باشند و به همین دلیل تصمیم می‌گیرد از تیم جدا شود و وقتی با پافشاری دیگر اعضا برای ماندن در تیم روبه‌رو می‌شود دلیل می‌آورد که با این مدل ذهنی، اگر شکستی هم در کار نباشد به احتمال زیاد تیم را به سمت شکست می‌کشاند.


فکر می‌کنم اگر در شرایطی هستیم که فکر میکنیم شکست می‌خوریم و کاری هم از ما ساخته نیست بهترین کار این است که تیم را ترک کنیم و وقت خودمان و دیگران را نگیریم و اگر هم می‌مانیم با تمام جان و دل چشم انداز تیم را قبول کنیم و تمام تلاشمان را بکنیم که شرایط را تغییر دهیم.


پ.ن : از استارتاپی که گفتم نامی نبردم چون هنوز این تیم مشغول به کار هستند و البته ربطی هم به هدف این متن نداشتند. البته یک نکته خیلی جالب برای من این بود که این کمپین‌های مسخره‌ای که ما می‌بینیم در داخل تیم‌ها هم مخالفان زیادی دارد. دیگر با دیدن این کمپین های احمقانه ناراحت نمیشوم و راحت خودم را آرام میکنم. یا به خودم گوشزد میکنم که ممکن است خودم هم یک روز همین حماقت‌ها را بکنم و بعد هم با خودم میگویم اگر به این تصمیم‌های احمقانه ادامه بدهند در آینده شکست می‌خوردند و از صحنه روزگار محو میشوند (که البته این استارتاپ هم امروز وضع چندان خوبی ندارد).

چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 01:46

کلندرش کن!

چه انجامش بدهید چه مثل من تا امروز پشت گوش بیندازیدش، معمولن چیزی نیست که خیلی توجه آدم را جلب کند و اگر یکی از شما بپرسد که رمز موفقیت در نظم کاری چیست به احتمال زیاد نامی از آن نخواهید برد.


بله همانطور که در عنوان گفتم، هر کاری که با هر کسی یا به تنهایی دارید، آن را به تقویم آنلاینتان اضافه کنید و هر کسی که به آن ربط دارد را در آن منشن کنید. مهم نیست تقویم گوگل است یا مایکروسافت یا هر چیز دیگری. فقط آن کار لعنتی را در تقویمتان قرار دهید.


مهم‌تر از آن این که تقویمتان را با افراد مهم زندگیتان به اشتراک بگذارید. فقط در حدی که بتوانند ببینند در چه ساعاتی مشغول هستید. این کار باعث می‌شود که ناخودآگاه به فکر به روز کردن تقویمتان بیفتید.


شاید با من مخالف باشید یا این کار را خیلی بی اهمیت بدانید و شاید هم این مطلب را توضیح واضحات بدانید، اما احساس می‌کنم در راستای پست قبلی، یکی از مشکلات من در نداشتن نظم، تقویم شخصی در هم و برهم و به روز نشده‌ام بود.

شنبه 11 شهریور 1396 ساعت 01:54

وضعیت اضطراری

پ.ن : از همین جا باید اعلام کنم که خواندن این پست، اگر نویسنده‌اش را نمی‌شناسید، قصد کمک ندارید، کلی کار مهم دارید و خلاصه به دنبال یادگیری یک چیز مفید هستید به هیچ دردتان نخواهد خورد. پس بیهوده وقت خود را تلف نکنید و این متن را نخوانید. شاید پیش خودتان بگویید که خوب مرضت چیست که این متن را پابلیک میگذاری که همه ببینند و بعد می‌گویی نخوانید؟ در جواب باید بگویم که در وضعیتی قرار دارم که احساس می‌کنم تنها شفافیت و یک فشار روانی بیرونی می‌تواند من را تکان بدهد و این نوشته قرار است برای من همین کار را انجام دهد.


اصل مطلب : این روزها وضعیت خوبی ندارم. نه ببخشید که از عبارت اشتباهی استفاده کردم، وضعیتم افتضاح است. نمی‌دانم شاید توقع زیادی است که باعث این احساس شده اما مقایسه خودم با چند ماه پیش و حتا چند هفته پیش نشان می‌دهد که اتفاقن انتظاراتم پایین هم آمده و سبک زندگی‌ام به  کل تغییر پیدا کرده.

یک روز من اینطور می‌گذرد : صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار می‌شوم و به سر کار می‌روم. سر کار هم کارها خوب پیش نمی‌رود و یک حالت کرختی خاصی دارم این مدت. شروع به انجام یک کار که می‌کنم ۱۰ تا تسک دیگر از راه می‌رسد و آخر سر هم هیچ کدامشان را مثل آدم تمام نمی‌کنم. کار به جایی رسیده که به دنبال دنج ترین جا در ساختمان می‌گردم و سعی می‌کنم جایی کارم را انجام دهم که دست کم‌تر بنی بشری بهم برسد. ولی این هم ممکن نیست. خلاصه کار را که تمام می‌کنم حدود یک ساعت و نیم تا خانه راه دارم و وقتی که می‌رسم پس از کمی مطالعه لپتاپم را باز می‌کنم و پای تلگرام و دیگر چیزها می‌آید وسط. همینطور زمان می‌گذرد به چت و وب گردی و کارهای خورده ریز دیگر که ساعت از ۱ نیمه شب می‌گذرد و من با چشمانی که به زور باز می‌شود گاهی تا ساعت ۲ یا ۳ مینشینم و بعد میخوابم. دوباره همین چرخه در روزهای دیگر هفته هم تکرار می‌شود. تنها چراغی که این روزها نگه داشته ام عادت مطالعه‌ام بوده که آن را هم با چنگ و دندان نگه داشته ام. 


خلاصه که وضعیت چندان خوبی ندارم و مثل لاک پشتی که به پشت افتاده دارم دست و پا میزنم که شاید برگردم روی پاهایم و به مسیرم ادامه دهم.


الان که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر تغییرات جزئی بود و چقدر کم کم عقب نشینی کردم به جایی که الان هستم. به خاطر کنکورم متمم را کنار گذاشتم (احمقانه‌ترین کار) و از کارم هم مرخصی گرفتم. با همین یک ماه کنار گذاشتن کار عادت صبح بیدار شدنم به کل از بین رفت و هنوز هم به خوبی سابق نمی‌توانم در متمم وقت بگذرانم. بعد از آن یک تلگرام شخصی‌تر راه اندازی کردم و با خودم گفتم خوب اینبار دیگر بی جنبه بازی در نمی‌آورم، اما به دلایلی که از این بحث خارج است وقت گذرانی تلگرامی‌ام زیاد شد. بعد از این که تبلتم هم دزدیده شد یک گوشی هوشمند خریدم که جایگزین آن شود اما این یکی به کل همه چیزش فرق داشت. منی که مک لوهان می‌خواندم و موعظه می‌کردم در انتخاب ابزارهایم این همه بی دقتی کردم و حالا فرار از بردگی به شدت برایم سخت شده. منی که در درس تصمیم گیری و تفکر استراتژیک به اشتباه ارزیاب هم شده‌ام حالا تصمیم‌های غیر استراتژیکی گرفته‌ام که یک آدم بیسواد هم به راحتی می‌تواند ببیند چقدر احمقانه بوده است.


از عادت نوشتن هم نگویم که اتفاق وحشتناک این بود که نوشته‌هایی که قرار بود روی این وبلاگ بیاید روی تلگرام و در بدترین قالب ممکن منتقل شد به کسانی که مخاطبش نبودند و خیلی‌هایش هم به خاطر خستگی هیچ وقت نوشته نشد و از مغز من بیرون نیامد و همان جا دفن شد.


این‌هایی که می‌گویم تنها بخشی از آشفتگی‌های این مدت من هست. حداقل قسمت ظاهری که خودم هم راحت میتوانم بیانش کنم. بخش جنگ روانی‌اش با خودم بماند که خودم هم خیلی ازش سر در نمی‌آورم. حداقل ننشسته‌ام مثل یک آدم بالغ حرف‌هایم را بنویسم که به نتیجه خاصی برسم. مثل یک آدم نخستین در یک فرهنگ شفاهی فقط توی مغزم نشخار کرده‌ام جملات را و الان هم می‌نویسم که دیگر این چرخه تکرار نشود.


حالا که این همه نق زدم فکر می‌کنم باید در آخر یک نتیجه گیری بکنم که فقط حرف نزده باشم. فکر می‌کنم باید چند کار مهم انجام بدهم :

- وقت گذرانی دیجیتالم را محدود کنم و برای آن هزینه در نظر بگیرم

- عادت نوشتنم را بیشتر کنم 

- یک اپلیکیشن ترک اعتیاد موبایل بخرم(هزینه‌اش خیلی مهم است) و کم کم موبایل را از خودم دور کنم.

- طبق قانون استرجن ۹۰ درصد آشغال زندگی‌ام را پیدا کنم و دور بریزم

- بعد از به کار گیری قانون استرجن روی مهم‌ترین کارم تمرکز کنم و همان را پیش ببرم

-  سر کارم هم صبح زودم را به کارهای نیازمند تمرکز بالا اختصاص بدهم و ظهر را هم به کارهای کم عمق بپردازم

- یک برنامه ریزی یک ساله برای رشد مهارت‌های خودم متناسب با نیازم تهیه کنم

- صبح‌ها زودتر از خواب بیدار بشوم و قسمت مهمی از مطالعه‌ام را در آن زمان انجام بدهم


این‌ها را هم اینجا نوشتم که فشار روی من باشد تا یک کاری انجام بدهم. فکر می‌کنم نتیجه گیری بهتر از این نباشد که یک آلارمی چیزی بگذارم برای یک ماه آینده و سه ماه آینده و نتیجه تلاش‌هایم برای تغییر دادن اوضاع را گزارش بدهم آن موقع. 

جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 15:29

#بامتمم : ۲۶ مرداد دوست داشتنی من

آخرین باری که انقدر حالم خوب بود و حس خوب داشتم را یادم نمی‌آید. آخرین باری را هم که انقدر روی صندلی نشسته باشم به خاطر ندارم و راستش هیچ وقت اینقدر با لذت به عنوان مخاطب روی صندلی نبودم. این گردهمایی پر از لحظات ناب بود. سخنرانی علمی و قوی و در عین حال شیرین رحمت الله علامه عزیز. خاطره‌های یاور مشیرفر، استرس خانم تاجدینی و توضیحات جالبشان، اسلایدهای شاهین کلانتری که یک اثر هنری بود و معرفی کتاب‌ جذاب و جالبی که با امین آرامش تهیه کرده‌اند و سخنرانی دوستان عزیز دیگر که بسیار روان و جذاب و عالی بود، گفتگوهای وقت استراحت و حس جالب دیدن یک دوست متممی برای اولین بار(مخصوصن شهرزاد که هر چند نشد عکس یادگاری بگیریم ولی برای دیدار بعدی قولش را ازش گرفتم :دی )، عکس گرفتن‌های آخر و انرژی عجیبی که محمدرضا شعبانعلی با وجود بی خوابی برای ارائه و بودن با ما بعد از گردهمایی گذاشت. همه این‌ها تنها یک بخش از این جشن بزرگ بود و تازه از زاویه دید من.


جدای از تمام این لحظات، ساختار این گردهمایی از نظر من بسیار با اهمیت بود. محمدرضا شعبانعلی اعتبار خودش را در اختیار شاگردانش قرار داده بود و به نظرم فشار اصلی هم که روی دوستان بود، این بود که تمام تلاش خود را بکنند تا سطح ارائه ها طوری باشد که شایسته نام معلم عزیزمان و متمم باشد. این فرصت، بزرگترین سرمایه‌ای بود که کسی می‌توانست در اختیار شاگردانش قرار دهد و هر کسی هم جرات این ریسک را ندارد و از محمدرضای عزیز غیر از این هم انتظار نمی‌رفت.


جدای از اتفاقات خوب دیروز، امیدوارم که این گردهمایی در حد یک رویداد نماند و دور همی‌ها و دیدارهای ما متممی‌ها بیشتر شود. به قول امین آرامش «ما همین که همدیگر را می‌بینیم حالمان خوب می‌شود» و همین هم دلیل خوبی برای ادامه این کار است.


راستی یک عکس دست جمعی از دیروز(عکس هم توسط ایمان نظری عزیز گرفته شده) : 





پ.ن :  بگذارید به سبک لیام نسون در فیلم Taken  خطاب به متممی‌هایی که نبودند (مخصوصن فواد انصاری عزیز) بگویم که هرطوری شده پیداتون می‌کنم و می‌بینمتون و کلی با هم حرف خواهیم زد :)


1 2 3 4 5 ... 19 >>