X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 13:27

باور کنید همه‌شان صاحبان آژانس نبودند

تنها پیش نوشت : موضع من مشخص است. هر چیز قدیمی و ناکارآمدی محکوم به نابودی است. خوب و بد بودنش هم با ما نیست. آرام و خشن بودنش هم با ما نیست. از بین می‌رود. چتر حمایتی و جلوگیری از آسیب‌ها یک مشت حرف برای دل خوش کردن ماست. شاید برای روزی که خودمان قدیمی شدیم. روزی هم که خودمان قدیمی باشیم هرچقدر هم نق بزنیم باید از بین برویم پس این حرف‌ها جای بحث ندارد.


اصل موضوع : مدتی پیش حتی پیش از آن که بحث اسنپ و تپسی در جامعه به خبری داغ تبدیل شود به یکی از بستگانم که راننده آژانس است گفتم چرا در اسنپ و تپسی کار نمی‌کنی؟ می‌دانستم راننده‌های اسنپ و تپسی درآمد بهتری دارند و با دیدن بیکاری او که به زور در روز به اندازه انگشتان دست هم مسافر نداشت گفتم شاید خوب باشد این گزینه را به او پیشنهاد بدهم.

جوابی که به من داد به من فهماند که اصلا بحث این که هرکسی به سمت حداکثر کردن منافعش می‌رود فقط در پول خلاصه نمی‌شود. بسته به میزان حماقت، منافع هرکس در یک چیز تعریف می‌شود. خلاصه جواب او این بود که درست است تعداد مسافر در اسنپ و تپسی بیشتر است اما قیمت کمتر است و همان پول قبلی را در می‌آورم و در ضمن اصلن آمدیم یکی پولش را نداد من چطور می‌توانم ثابت کنم؟ 

همین برای من کافی بود تا به حماقت شخص روبه‌رویم پی ببرم. آمدیم و پول را نداد؟ معلوم بود فقط از دور یکی برایش از این اپلیکیشن بد گفته. دیگر پاپی او نشدم و گفتم به درک. تازه یاد پراید درب و داغانش افتادم و رانندگی افتضاحش که هر وقت در ماشینش می‌نشستم دلهره داشتم که به مقصد نرسم. شاید هم چندباری تلاش کرده بود وارد این پلتفرم جدید شود اما به خاطر همین وضعیت نتوانسته. شاید منافعش در همین سیستم کم بودن مسافر و نق زدن‌هایش خلاصه می‌شد آخر می‌دانید؟ از این آدم‌ها در جامعه ما کم نیست. از کودکی می‌بینند که همه نق می‌زنند و بزرگ که می‌شوند از اولین تمرین‌های بودن در جمعشان می‌شود زار زدن از تمام عالم و آدم. این روش اتفاقا به هیچ وجه از ناچاری نیست، به نظرم فراری رو به جلو برای آن‌هاست. «کی حال این همه مسافر را دارد؟ بگذار به همان سیستم قدیمی و چای خوردن و چرت زدن در دفتر آژانس بچسبیم. جبران کم بودن درآمدمان را هم سر آن مشتری که چرتمان را به هم زد می‌کنیم و هزینه بیشتری از او می‌گیریم.» 


از این مفت‌خور‌ها بگذریم. اصل بحثم چیز دیگری است فکر می‌کنم. مدتی پیش در مطلبی به تخفیف‌های اسنپ و تپسی اعتراض داشتم. اعتراضم به این دلیل بود که حیفم می‌آید این کسب و کارها با این رقابت‌ها هم دیگر را ضعیف کنند. همین الانش هم به اندازه کافی مزیت رقابتی دارند تا رقیب قدیمیشان را از میدان رقابت بیرون کنند. اتفاقا خیلی خوب شد که یک رقیب مشترک پیدا کردند و فعلا تمرکزشان برای پشت سر گذاشتن آن رقیب فرسوده و بی رمق است.


یکی از بهترین مستندهایی که تا به حال دیده‌ام داستان زندگی سه جوانی است که پلتفرم thepiratebay را راه‌اندازی کرده‌اند. در یک صحنه در دادگاه، قاضی دادگاه (که نماینده سیستم قدیمی است) با سوال‌های احمقانه‌ای سعی در آزار و اذیت استاد دانشگاهی دارد که از این پلتفرم در مقاله‌ای حمایت کرده. اگر درست به خاطر داشته باشم آن استاد از کوره در می‌رود و می‌گوید برای این که مشتری از محصول لعنتی شما استفاده کند باید ارزش افزوده واقعی و بیشتری به او بدهید. 


همین مورد در رابطه با آژانس‌ها و تاکسی‌ها وجود دارد. ارزش افزوده شما چیست تا آدم به خدمات لعنتی‌ شما روی بیاورد؟ آن ماشینی که شبیه انباری شده؟ یا آن قیمت‌های متغییرتان که بر اساس شانس کار می‌کند؟ یا آن اخلاق مزخرفتان و مزخرفاتتان در مورد مملکت و جهان پیرامونتان؟ 


برای دوستانی که پی‌گیر فضای استارتاپی و این لوس بازی‌ها نیستند باید بگویم که حرکت رانندگان ناکارآمد و صاحبان ناکارآمدتر آژانس روبه‌روی مجلس، ادامه جو منفی و ناموفقی است که علیه این فضا به راه افتاده که البته آن هم دنباله رفتار بی منطق ما است که هر چیزی را به گردن یک دشمن خارجی می‌اندازیم که آن هم دنباله چیزهای دیگری است که مناسب این بحث نیست. این را گفتم که بگویم در راستای همین فضای منفی مدتی پیش میزگردی بود که در آن دکتر مشایخی هم حضور داشت. بحث در مورد ضررها! و فواید استارتاپ‌‌ها بود. به خوبی می‌شد تشخیص داد که کسانی که نقد و گله داشتند هیچ چیزی از واژه استارتاپ نمی‌دانستند و فقط چیزهایی در مورد بدی‌هایش در جاهای مختلف شنیده و یا خوانده بودند. نقد اصلی و احمقانه در همان‌جا هم این بود که استارتاپ‌ها مشاغل سنتی را به خطر می‌اندازند و بخش سنتی باید مورد حمایت قرار بگیرد.


این حمایت دیگر چیست سر زبان‌ها افتاده؟  در همین فضای سنتی بازار خودمان بعضی از فرزندان همان بازاری‌ها که خطر را حس کرده‌اند به دنبال ورود به دنیای جدید هستند و اتفاقا مورد حمایت نسل قدیمی‌شان. در همان بازار هم افراد متحجری هستند که مثل کبک سرشان را در برف فرو کرده‌اند. خوب معلوم است ثروت دارد از یک سمت به سمت دیگر جامعه می‌رود و افرادی که خود را با این شرایط وفق ندهند هم نابود می‌شوند. حمایت دیگر معنی ندارد اینجا. اتفاقا برای تفکرهای چپ هم فضا بهترین فضاست. به قول ست گادین در این دنیای جدید ابزار تولید در دسترس همه هست. اگر شما از آن استفاده نمی‌کنید، مقصر خود شما هستید. تقصیری که نابخشودنی است. هرچقدر هم حمایت باشد. هم هزینه بیهوده شده هم کارایی ندارد. 


به نظرم کم لطفی است که بگوییم فقط صاحبان آژانس در آن تجمع بودند. اتفاقا به نظرم جمعیت رانندگان بیشتر هم بود. همان رانندگانی که از جنس آشنای ما هستند. نه حوصله تحرک و رقابت دارند و نه موافق تغییرات دنیای اطرافشان هستند. دنیا باید ثابت باشند و از این‌ها جلو نزند.


راستی یادم رفت بگویم. حرف‌هایی که زدم نظرات شخصی بود. به دیده همان نظرات شخصی به آن نگاه کنید.

---------------------------------------------------------------------------------------------


خواهان خواری دیگری بود. دیگران خوار می‌باید تا کربلایی دوشنبه احساس سرافرازی کند. برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می‌جویند. به هزار زبان فریاد می‌زنند که : تو نرو تا ایستاده من، بر تو پیشی داشته باشد! این‌گونه آدم‌ها، از آن رو که در نقطه‌ای جامد شده و مانده‌اند؛ چشم دیدن هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند.

جای خالی سلوچ/محمود دولت‌آبادی

جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 14:51

چرا از خر شیطان پایین نمی‌آیم؟

این مطلب در ادامه بحث پست قبلی‌ام نوشته می‌شود. در زیر آن پست محمدرضا زمانی عزیز کامنتی گذاشت و از من پرسید که آیا محدود کردن شبکه‌های اجتماعی و یا دسته‌بندی کاربری آن‌ها بهتر از ترک آن‌ها نیست؟


احتمالا اگر من را بشناسید حدس می‌زنید که پاسخم به این سوال یک نه قاطع است. اما راستش را بخواهید بعد از این سوال یک تردیدی در من ایجاد شد. با خودم گفتم چرا دلیل‌هایم را واضح نمی‌گویم که بعدها بتوانم ببینم چطور فکر می‌کرده‌ام. فکر می‌کنم اگر دلایلمان را از یک کار ننویسیم در آینده با خطاهای شناختی مثل تعارض شناختی به راحتی دلایلمان را فراموش می‌کنیم و دوباره تصمیم‌های قبلی را می‌گیریم  و در کل از مسیرمان خارج می‌شویم.


برای نوشتن این پست چند روز صبر کردم. حتا یک بار به صورت کامل این پست را نوشتم اما دیدم به درد انتشار نمی‌خورد و واضح نیست حرف‌هایم و پاکش کردم. من باز هم فکرهایم را کردم و در نهایت به یک نتیجه رسیدم.


قبل از گفتن نتیجه‌ام باید بگویم که این پست محل بحث و مناظره نیست. صرفا یک گزارشی است از مدل ذهنی من در این لحظه و توضیحی برای دوستانم که کنجکاو شده‌اند از حرکت به نسبت تکانشی من. همینطور گزارشی است به خود آینده‌ام تا بعدها بتوانم دلیل تصمیم این لحظه خودم را بفهمم. نظر یک نظر شخصی است. موضوع هم یک موضوع شخصی است. ممکن است پر از اشتباهات و تناقضات خنده‌اور باشد و حتی خودم در آینده آن را قبول نداشته باشم. 


و اما مدل ذهنی من (که البته از مدل ذهنی افراد دیگری هم تاثیر گرفته است و همه‌اش محصول تفکرات انفرادی خودم نیست) :

1. مطمئن هستید که اختیار در دستان شماست؟

به نظر من در استفاده از ابزارها اختیار تا جایی با ماست که انتخاب می‌کنیم از این ابزار استفاده کنم یا نه. به محض استفاده از ابزار دیگر شما نباید انتظار داشته باشید که محصولی متفاوت تولید کنید. 

دقیقا به همین خاطر به نظرم یکی از زیباترین جملات مارشال مک لوهان در کتاب «Understanding Media» این بود که کورن فلکس به اندازه کادیلاک محصول تکنولوژی ماشین بود.
ما فکر می‌کنیم با دیگران فرق داریم. فکر می‌کنیم استفاده ما از تلگرام فراتر از استفاده سطحی دیگران خواهد بود. ما چون در اینستاگرام عکس از سلفی خودمان و غذایمان نمی‌گذاریم انتلکت‌تر هستیم و نشان داده‌ایم که گوسفند نیستیم و با گله همراهی نکرده‌ایم. اما این دلایل کافی است؟ به نظرم نه. 

اینستاگرام به ما تحمیل می‌کند که گزارشی لحظه‌به‌لحظه و رایگان از زندگیمان را آپلود کنیم. به همان اندازه که عکس از غذا منفور است عکس از کتابخوانی ما هم از همان جنس است. اینستاگرام ما را در قدم بعدی وادار می‌کند همه چیز را جذاب‌تر از چیزی که هست گزارش کنیم. به صفحه‌های شرکت‌ها کاری ندارم منظور من بیشتر کاربر عادی است. ما فکر می‌کنیم یک فنجان چای و کیک در کنار کتاب خیلی همه‌چیز را جذاب‌تر می‌کند اما جذابیت خواندن کتاب به چای خوردن کنارش نیست. به آن دنیای عظیمی است که روبه‌رویت قرار دارد و تو می‌توانی آن را تجربه کنی. اما این‌ها را می‌شود در عکس نشان داد؟ نه. پس مجبوریم هرچیزی را به شکلیی جذاب کنیم که در تصویر نمایان باشد. حالا یکی می‌رود باشگاه بدنسازی یکی هم دماغش را عمل می‌کند و یکی هم کتاب را در زاویه بهتری قرار می‌دهد و یکی هم از دستاوردهایش طور دیگری تعریف می‌کند. پیام اینستاگرام این است. من اگر تصمیم بگیرم که از اینستاگرام استفاده کنم باید پیه جذاب کردن و گزارش کردن تصویری همه چیز را به تنم بمالم. دیگر انتخاب با من نیست. 

به همین نسبت تلگرام هم ما را به نوع خاصی از رفتارها تشویق می‌کند. من در تلگرام فکر می‌کنم می‌توانم با همه در ارتباط باشم و از همه چیز با خبر شوم و همه را از اتفاقات مهم باخبر کنم و کلی چیز هم یادبگیرم و یاد بدهم. تولید افسارگسیخته محتوای در حجم‌های کم و با سرعت بالا به نظرم ویژگی تلگرام است. تلگرام ما را مجبور می‌کند به حریم خصوصی دیگران تجاوز کنیم. حتی اگر نوتیفیکیشن آن را غیر فعال کنیم رتبه‌بندی پیام‌ها براساس این که چه کسی آخرین حرف را زد خودش حال آدم را به هم می‌زند. ما مجبوریم برای رساندن حرفمان به دیگران تقریبا آخرین کسی باشیم که حرف می‌زنیم و از آنجایی که همه همین را می‌دانند پس باید همیشه حرف بزنیم. 

یک مقایسه ساده در یک نرم‌افزار مدیریت پروژه مثل تسکولو و Slack با تلگرام خیلی برایم جالب بود. مخالفت‌ها در نرم‌افزارهای تخصصی کمتر بود. نظرهای بی فکر یا یک دفعه‌ای کم‌تر بود. جوگ گفتن خیلی خیلی کمتر بود. به فرض که ما تلگرام را برای کار انتخاب کنیم به نظرم بدترین انتخاب در این زمینه را انجام داده‌ایم. از یک شب تا صبح وقتی که 120 تا پیام در یک گروه کاری تولید می‌شود دیگر چطور می‌توانی اسم آن را گروه کاری بگذاری؟ بیشتر گروه علافی و خوشگذرانی است حتی اگر نظرات تخصصی هم رد و بدل شده باشد. 

اگر انتخاب کردید از یک ابزار استفاده کنید دیگر نق نزنید که چرا فضایش اینطور است و چرا ملت انقدر سطحی شده‌اند. خودتان هم به احتمال زیاد شبیه آن‌ها شده‌اید اما حواستان نیست.


2. انتظارات بیجا

شبکه‌های اجتماعی در دیگران انتظارات بی‌جا ایجاد می‌کند. دوست من فکر می‌کند این که پیامش سین شده ولی جوابی نگرفته یعنی من یک آدم عوضی هستم که دوست دارم اذیتش کنم. مدیرم فکر می‌کند به خاطر این که از دیشب در دسترس نبوده‌ام که خارج از ساعات کاری هم کارها را پیش ببرم یک آدم بی مسئولیتم. عموی من فکر می‌کند من حق ندارم از گروه‌های خانوادگی که من را در آن‌ها عضو می‌کند فرار کنم و اگر فرار کنم یا بی ادبم یا مهم نیست چون پس از مدتی در یک گروه خانوادگی جدید یا همان قبلی عضوم می‌کند. من فکر می‌کنم چون می‌توانم باید در مورد نوشته نویسنده مورد علاقه‌ام بازخورد سطحی بدهم به خودش و خوشحال هم باشم که چه آدم متفکری هستم که توانستم نظر بدهم. من از این انتظارات بیجا متنفرم.

مدتی پیش دوستی به شوخی می‌گفت می‌خواهی به غار برو و با دود و آتش ارتباط برقرار کن. همین که به خودش اجازه می‌داد با تصمیمات من شوخی کند اعصابم را خورد می‌کند اما چه چیزی می‌توانم بگویم؟ خودم تصمیم گرفتم که وارد این گله بشوم و حالا که دارم خارج می‌شوم من را از کمین گرگ‌ها می‌ترسانند.


3. عقب‌نشینی گاهی هوشمندانه‌ترین استراتژی است

برای قرن‌ها ابزار ساختیم و در ذهنمان تصور می‌کردیم مانند یک ارتش قدرتمند در حال فتح سنگرهای جدیدی هستیم و روز به روز در هستی به جلو پیشروی می‌کنیم. مارش پیروزیمان را می‌سرودیم و مغرورتر از هر وقتی فکر می‌کردیم که فقط یک سنگر دیگر مانده. 

به نظرم این تصورات ساده‌لوحانه‌ترین تصورات ما انسان‌هاست. فکر نمی‌کنیم که شاید داریم به سمت کشتارگاهمان حرکت می‌کنیم و همه این‌ها تله‌هایی است تا ما را به جلو ببرد. 

من مخالف تکنولوژی نیستم. به نظرم تکنولوژی بیش از هرچیزی زندگی ما را راحت کرده و شرایط زندگی امروز ما حتی 20 سال پیش هم قابل تصور نبود. اتفاقا طرفدار پیشروی تکنولوژی و تخریب‌های خلاق و دیسراپت‌های بیشتر هم هستم. اما فکر می‌کنم قبل از این که قدمی به پیش بگذاریم باید کمی فکر کنیم. 

من دوست دارم قدمی به عقب بردارم و دوباره همه چیز را از دور تماشا کنم. دوست دارم بنا به عادت قدیمی‌ام اتفاقات را بدون درگیری با آن‌ها مشاهده کنم. فکر می‌کنم خیلی عجولانه و به دنبال سیل جمعیت وارد این بازی‌ها شدم. قبلا این شانس را به دلیل محدودیت‌های آگاهانه خانواده داشتم و حالا هم می‌خواهم آگاهانه خودم این شانس را داشته باشم که با دید باز تصمیم بگیرم. شاید اصلا یک ابزار جدید ایجاد کردم برای خودم. شاید هم به این نتیجه رسیدم یکی از ابزارهای موجود مناسب است. شاید هم به زندگی غارنشینی روی آوردم. اما می‌خواهم با دید بازتری تصمیم بگیرم.


4. هرچیز دیگری که بخواهم بگویم می‌شود زیرمجموعه‌ای از مطالب بالا

می‌شود درست هم از این‌ها استفاده کرد؟ خوب از منظر نکته شماره یک تفکر ساده‌لوحانه‌ای است. بهتر است محدودش کنم؟ مزاحمت‌ها و انتظارات بیجا را چه کنم؟ قبلن هم تلاش کردم و نشده. حتی یک هفته سر نزدم و فهمیدم دوستم یک کار مهم را در آنجا نوشته و دلش نیامده چند ریال خرج کند و به خودم زنگ بزند وقتی نبوده‌ام. چرا نمی‌مانم؟ چون می‌خواهم کمی عقب نشینی و مشاهده کنم.

شنبه 23 بهمن 1395 ساعت 20:39

پیشرفتی جدید در ترک شبکه‌های اجتماعی

پیشرفت جدید من در ترک شبکه‌های اجتماعی حذف حساب کاربری اینستاگرام بود. خوشبختانه این چند مدت توانسته بودم در بازه‌های زمانی طولانی از این شبکه اجتماعی دوری کنم و در نهایت با حذفش احساس از دست دادن خاصی نداشتم.


الان با این حساب غول مرحله آخر من می‌شود تلگرام. برنامه‌های دیتاکس تلگرام را هم از هفته آینده شروع خواهم کرد. به توصیه یاور مشیرفر عزیز ابتدا به صورت روزانه و سپس به صورت هفتگی و فکر کنم بعد از آن هم بتوانم به صورت کامل این شبکه را از زندگی‌ام حذف کنم. تا قبل از این می‌ترسیدم که افرادی را که فقط در تلگرام می‌نویسند را از دست بدهم. اما با خودم که فکر کردم گفتم به درک. کسی که فقط در تلگرام می‌نویسد از همین الان اعلام کرده در توجه من هیچ سهمی ندارد. کسی که تنها رسانه رسمی‌اش را در تلگرام (و هر شبکه اجتماعی دیگر) قرار داده محتاج دلسوزی آدم است که اینچنین به خودش و حرف‌هایش (به فرض این که حرفی برای گفتن هم داشته باشد) بی رحمی کرده. واقعن دلم به خصوص برای یک دوست عزیز که از طریق کانالش با هم در ارتباط بودیم تنگ می‌شود اما به هر حال او هم شامل گروه بالا می‌شود.


این مدت به افرادی که در جاهای خاصی مانند محل کار با آن‌ها در ارتباط هستم -که نیازمند در دسترس بودن (در ساعات کاری) هست- اعلام کرده‌ام که یک تلگرام مخصوص کار و در ساعات کاری خواهم داشت و تلگرام خودم به زودی حذف خواهد شد. واکنش‌های خیلی جالبی دیده‌ام. انگار این تصمیم من در زندگی آن‌ها هم تاثیر دارد و درد دارد برایشان. جالب‌ترین واکنش شنیدن این جمله بود که :«بابا این مسخره بازیا چیه در میارید خودتون رو علاف کردین.» البته خوب می‌دانم که واقعا هم این تصمیم من فقط مربوط به زندگی خودم نمی‌شود. این تصمیم من مربوط به شبکه‌ای از افراد می‌شود که با من در ارتباط هستند و به من دسترسی دارند. تصمیم من مربوط به شبکه اجتماعی می‌شود که مدتی پیش نا آگاهانه خیلی از حقوقم را به او داده‌ام و او مالک بخش اعظمی از توجه من بوده. تصمیم من در ساده‌ترین شکلش مانند یک استعفا می‌باشد و در اغراق آمیز ترین (بخوانید واقع بینانه‌ترین) حالتش یک عمل قطع عضو. قطع عضو هم برای من و هم برای شبکه‌ای که جزوی از آن بودم. به هر حال یک دنباله از خودم را دارم جدا می‌کنم و یک دنباله از این شبکه هم دارد جدا می‌شود.


در این مدت تصمیم‌های دیگری هم گرفته‌ام که خودم را موظف می‌دانم آن‌ها را اعلام کنم و البته افتخار این را داشته باشم که از تجربه دوستان عزیز متممی‌ام استفاده کنم.

پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 ساعت 22:47

شاعرانگی کوهن

این روزها برای ترک عادات قدیمی یک عادت لذت بخش را به زندگی‌ام اضافه کرده‌ام. زندگی با موسیقی. البته نه به آن شکل قدیمی که اعتیاد به موسیقی داشتم و هنوز هم دارم. بعد از گوش دادن ساعت‌های متوالی به موسیقی گوشم هشدار داد که اگر بیش از این مراعات من را نکنی من هم مراعات شنوایی تو را نخواهم کرد. خوشبختانه مشکل با یک قطره گوش حل شد اما من هم از استفاده از ایرفون و گوش دادن به موسیقی برای ساعات طولانی منع شدم. این روزها خودم را محدود به 1 ساعت موسیقی در روز کرده‌ام که بیشتر در صبح اتفاق می‌افتد. فقط هم از هدفون دور گوشی و پخش کننده مخصوصم استفاده می‌کنم که به خاطر استفاده زیاد از لپتاپ دوباره عادت نشود.


سطور بالا را گفتم که یک گزارشی داده باشم و برسم به اینکه این روزها سعی میکنم یک آهنگ را ورد زبانم کنم. البته سعی نمیکنم. خودش می‌شود. و با آن آهنگ زندگی می‌کنم. خوشحالم که در دنیایی زندگی می‌کنم که لئونارد کوهن در آن زندگی کرده و علاوه بر شعرهای زیبایش به موسیقی هم پرداخته. قبل‌تر که باب دیلن برنده جایزه نوبل ادبیات شد داشتم فکر می‌کردم حتمن در سال‌های بعد این اتفاق تگرار می‌شود و به سراغ لئونارد کوهن هم خواهند رفت. البته کوهن خیلی حوصله صبر نداشت و آکادمی نوبل از این افتخار بی نصیب ماند. به قول مسعود بهنود «لئونارد کوهن یک روز بیشتر دنیای ترامپ را تحمل نکرد.»


ازمیان آهنگ‌های او با آهنگ ‌کت بارانی آبی معروف بیشتر از همه زندگی کرده‌ام و در سکوت‌های طولانی‌ام فقط بارها و بارها همین آهنگ را توانسته‌ام تحمل کنم. لئوناردکوهن شاعرانگی را از طریق موسیقی به زندگی آدم می‌آورد. موسیقی‌اش از تمام موسیقی‌های دوران خودش جداست و یک اثر هنری تمام عیار و بی مانند است. پیش از این فقط همین یک آهنگ را از او شنیده بودم و با آن زندگی کرده بودم. به لطف عادت جدیدم و انتخاب اتفاقی یکی از آهنگ‌های او باز هم فرصت تجربه شاعرانگی بی مانند دنیای کوهن برایم تکرار شد. 


آهنگ Hallelujah آهنگ ناشناخته‌ای نیست. بدون شک یکی از بازخوانی‌شده‌ترین آهنگ‌های تاریخ موسیقی است. اما شعری که خود کوهن می‌خواند با صدای خود کوهن و حس خود کوهن کجا و بازخوانی‌هایی که در بهترین حالت فقط می‌توانند همان ریتم و صدا را تکرار کنند کجا؟ کوهن حتا روی راه رفتن آدم و حتا روی نوع لبخند آدم و کیفیت بینایی آدم‌ هم تاثیر می‌گذارد. تنها کافی است یک بار که به موسیقی کوهن گوش می‌دهید مکان‌های عادی که و انسان‌هایی که هر روز می‌بینید را دوباره تماشا کنید. می‌فهمید که چطور روی بینایی شما هم تاثیر دارد.


البته بزرگترین شاعر موسیقی‌های شاعرانه تاریخ، نیازی به تعریف و تحسین ندارد. موسیقی کوهن به قدری متفاوت است که گاهی شک می‌کنید او با ابعادی فراتر از جهان ما در ارتباط بوده. در تایید این نکته همین بس که خود کوهن هم نمی‌داند بعضی از شعرهایش چگونه ساخته می‌شده. Hallelujah  یک مفهوم مذهبی را وارد ابعاد دیگری می‌کند. ابعادی انسانی‌تر و قابل لمس‌تر. کوهن در حال گفتگو با معشوقه‌اش اثری را خلق می‌کند که اگر نبود بدون شک دنیای امروز ما علاوه بر مشکلات دیگرش یک نقص بزرگ هم داشت. 


حرف زدن بیشتر از این قطعه ناب کار بیهوده‌ای هست. اگر شنیده‌اید باید دوباره گوش کنید و اگر هم نشنیده اید فرصتی دارید برای لذت بردن از زندگی. 

چهارشنبه 6 بهمن 1395 ساعت 21:55

Friends یا HIMYM ؟ مساله این نیست

نمی‌دانم شما هم در دوران دانشجویی به دلایلی حالش را داشته‌اید که بنشینید پای سیت‌کام‌ها و از خنده روده بر شوید یا نه اما این تجربه برای من یکی از بهترین تجارب زندگی‌ام بوده است. تابستان سال 1391 بود که تصمیم گرفتم سریال فرندز را ببینم و آن تابستان برای من خیلی خوب گذشت. بعدها به صورت فال حافظی گاهی بر می‌گشتم و یک قسمت را شانسی نگاه می‌کردم و دوباره از خنده روده بر می‌شدم. بعدها سریال HIMYM یا How I Met Your Mother را هم دیدم ولی به خوبی فرندز نبود به هیچ وجه. هرچند شخصیت‌ها جوری پرداخته می‌شوند که در هر دو سریال شما احساس می‌کنید با دوستان نزدیک خودتان نشسته‌اید و دارید شب نشینی می‌کنید. اما آشنایی من با Louie c.k و کشف چیزی به نام استندآپ کمدی و کمدی‌های سیاه زندگی‌ام را عوض کرد که شاید بحث این پست نباشد. 


مدتی می‌شود که دیگر به فرندز خنده‌ام نمی‌گیرد. این نخندیدن من از آن نظرهای احمقانه «چطور یک سریال ماشه سقوط تمدن غرب را کشید» نیست. نمی‌دانم در کل دچار چه چیزی شدم اما از یک جایی به بعد دیگر به فرندز نخندیدم. مشکل من با فرندز از جایی شروع شد که با سریال ساینفلد آشنا شدم. ساینفلد را به عنوان محبوب‌ترین سیت‌کام در نیویورک می‌شناسند و خود جری ساینفلد هم که همان کمدین معروفی هست که با اوباما یک مصاحبه خیلی به یاد ماندنی انجام داد.


تفاوت‌های این سریال‌ها از همان لحظه اول معلوم می‌شود. اگر بارنی سریال فرندز را به خاطر جمع شدن دوستان در کافه مسخره می‌کند حالا این ساینفلد است که تمام سیت‌کام‌های بازاری را به خاطر این‌که فقط نمایشی هستند که در آن چند احمق همه‌اش از قرارهایشان با دیگران صحبت می‌کنند به سخره می‌گیرد. اما بهتر است یک سری تفاوت‌هایی را بگویم و در نهایت به شما ثابت کنم اگر قرار باشد فقط یک سریال کمدی ببینید چرا آن یکی باید ساینفلد باشد.


فرندز در یک کافه شروع می‌شود. 6 دوست که به طور مساوی سه دختر و سه پسر در آن جمع هستند. این سریال به دوستی‌ها بیش از هر چیز دیگری اهمیت می‌دهد. اسمش به هیچ وجه الکی انتخاب نشده و در طول سریال به شما می‌گوید یک دوست خوب ارزش هر سختی را دارد. به قدری جمع دوستانه صمیمی است که شما می‌خواهید جزوی از آن‌ها باشید. به همین خاطر هم اگر کسی فرندز را دیده باشد تا یک مدتی دنبال جور کردن یک چنین جمع دوستی می‌افتد و تا مدت‌ها هم می‌توانید ببینید که مثلا می‌گوید «من شبیه جوئی هستم» یا «من خیلی با شخصیت مونیکا حال می‌کنم». داستان در کل حول این 6 نفر می‌چرخد و از همان اول هم می‌دانید که یک جورهایی سرنوشت این‌ها به هم گره خورده.


HIMYM به عقیده خیلی‌ها یک کپی ناشیانه از فرندز است. همان سبک زندگی نیویورکی، همان جمع‌های دوستانه و با تقریب خوبی همان شوخی‌ها. کاملا هم درست می‌گویند اما یک تفاوت ظریف این وسط فراموش شده. اگر فرندز بر جمع‌های دوستانه تاکید می‌کرد حالا ما در HIMYM قرار است بفهمیم چطور نیمه گمشده‌مان پیدا می‌شود و تاکید اصلی سریال بر روی خانواده است. در تمام سریال قهرمان‌های اصلی سریال جوری تغییر می‌کنند که به سمت تشکیل خانواده کشیده می‌شوند و باز هم نیازی نیست بگویم که چطور کسانی که این سریال را می‌بینند تا مدت‌ها منتظر ملاقات با نیمه گمشده‌شان در ... نه بگذارید سریال را اسپویل نکنیم. 


Seinfeld اما در این طبقه‌بندی‌ها نمی‌گنجد. یک جورهایی ساینفلد به سریال‌هایی مانند سیلیکن ولی و لوئی ختم شد و اصلن در جریان کمدی عامه پسند وارد نمی‌شود. کسانی که دو سریال قبلی را دیده‌اند به سختی با ساینفلد ارتباط برقرار می‌کنند. شما به هیچ وجه نمی‌توانید یک فصل کامل ساینفلد را در یک روز ببینید و انتظار داشته باشید که از سلامت عقلی هم برخوردار باشید. ساینفلد به زور نمی‌خواهد با هر چیز سطحی که دم دستش هست شما را بخنداند. گاهی تمام یک فصل مقدمه می‌چیند تا شما در آخر از خنده روده‌بر شوید. بهترین توصیف برای ساینفلد را جرج کوستانزا به کار می‌برد که توضیح می‌دهد «این سریال در مورد هیچ چیزی نیست.» راست هم می‌گوید. شما در هر قسمت از سریال متوجه می‌شوید که از ناکجاآباد شروع می‌شود و به ناکجاآباد بعدی می‌رود. اگر کسی از شما بخواهد داستان سریال را تعریف کنید لال می‌شوید. در مورد فرندز و HIMYM می‌توانستید بگویید که چند دوست هستند که دور هم جمع می‌شوند و داستان رابطه‌هایشان و چیزهای مرتبط با این را تعریف می‌کنند اما در مورد ساینفلد چطور؟ یک روز در مورد جواب‌هایی که بعد از جروبحث به یادمان می‌آید داستان می‌گوید و یک بار هم از مواجهه عقل با غریزه. یک روز داستان در مورد هزینه‌هایی است که باید برای بودن در جمع دلخواهمان بدهیم و یک بار هم در مورد احمقانه بودن بعضی از نفرت‌ها و کینه‌های قدیمی ما. ساینفلد در مورد هیچ چیزی نیست و حول داستان زندگی یک آدم که اتفاقا کمدین هم هست و دوستان معمولی دیگرش می‌گذرد. 


اما آیا این‌ها که گفتم دلیل می‌شود ساینفلد را به سریال‌های دیگر ترجیح دهید؟ نه کاملا. حداقل دلایل به نظر من آنقدرها قانع کننده نیستند. اگر وقت دارید و سریال هم دوست دارید همه سریال‌های بالا را ببینید و سریال‌های پشت بندش را مثل بیگ بنگ تئوری و سریال‌های خیلی باحال‌تر مثل لوئی را هم ببینید.  اگر مثل من وقت سریال دیدنتان را محدود کرده باشید و به صفر رسانده باشید و فقط یک انتخاب داشته باشید بحث مهم می‌شود. حداقل من در انتخابم سعی می‌کنم سریالی را ببینم که مطمئن باشم یک هنرمند آن را ساخته و به نظرم ساینفلد یک هنرمند بی چون و چراست. مثل لویی. اما چرا هنرمند است؟


یک نگاه دوباره به سریال‌های بالا نشان می‌دهد هدف از ساخت آن‌ها چیست. دو سریال اول هدفشان پر کردن وقت‌های تنهایی و سرخوردگی‌هایتان هست. وقتی که رابطه‌تان شکست می‌خورد می‌توانید چند آدم دیگر را ببینید که وضعیت اسف بارتری نسبت به شما دارند و باز هم خوشحالند و پس شما هم می‌توانید خوش باشید. اما ساینفلد هدف دیگری را در پیش می‌گیرد. هدف ساینفلد کشف لحظات نابی است که در زندگی روزمره ما اتفاق می‌افتد. زندگی روزمره‌ای که اگر یکی از ما بپرسد چه خبر ما هیچ چیز جالبی پیدا نمی‌کنیم برای گفتن اما ساینفلد یک داستانی از هیچ می‌سازد و حالات و احساسات انسانی‌ را به بهترین شکل به نمایش می‌گذارد. داستان همیشگی تفاوت نسل‌ها، داستان تصمیم ناگهانی به کارهایی که بعدها ما را به غلط کردن وادار می‌کند، داستان فروخوردن‌ها و داستان انفجارهای بی دلیل و ناگهانی و فوران احساسات بی جا. ساینفلد یک هدف دارد و آن این است که ما را وادار کند به نگاهی دوباره به جزئیاتی که از دیدمان پنهان می‌ماند. از این منظر که نگاه کنیم ساینفلد از نظر من یک هنرمند درجه یک به حساب می‌آید. کسی که کارش را می‌توان در زمره هنرمندان بزرگ تاریخ مانند شکسپیر گذاشت بدون این که کسی اعتراضی کند. 


ساینفلد شروع کننده گروه جدیدی از سریال‌ها بود که امروز اگر درست نگاه کنیم سیلیکان ولی فرزند خلف آن است. حرفم بی دلیل هم نیست. نگاهی به لیست نویسندگان و دست اندرکاران دو سریال فرض من را تقویت می‌کند. سیلیکان ولی هم می‌خواهد کالیفرنیایی‌ها را وادار کند که از زوایای دیگر به زندگی‌شان نگاه کنند. به قول یکی از همان کالیفرنیایی‌ها (لینک حرفش را پیدا نکردم) «لعنت به شما جامعه استارتاپی که این همه به سریال یسلیکان ولی می‌خندید اما یک بار فکر نمی‌کنید که چه کاری کرده‌اید که امروز این چیزها خنده‌دار است.»


بعد از مدتی ننوشتن دلم می‌خواست چیزی را موشکافی کنم که راحت‌تر باشم و زیاد هم نیازی به رفرنس دادن نداشته باشم تا فقط بنویسم. ممنون که تحمل می‌کنید.

برچسب‌ها: ساینفلد
1 2 3 4 5 >>