X
تبلیغات
رایتل

موشکافی

بررسی عمیق‌تر هر چیزی که می‌شود!

جمعه 30 تیر 1396 ساعت 07:42

لینکین پارک برای همیشه ساکت شد

نمی‌دانم چرا ولی از وقتی که صبح اول وقت امروز، خبر مرگ چستر بنینگتون، وکالیست گروه لینکین پارک  را شنیده‌ام حالم یک جور عجیبی شده. می‌گوبند احتمال خودکشی‌اش بالاست و در سالگرد تولد دوستش که او هم خودکشی کرده بوده این اتفاق می‌افتد و کمی مشکوک است. از کودکی شرایط سختی را تحمل می‌کرده، از طلاق والدین تا تجاوز و خشونت و از همان زمان‌ها هم به مصرف مواد مخدر روی می‌آورد. 

اما همه این‌ها را که رسانه‌ها تازه یادشان افتاده و نقل می‌کنند تا من مخاطب را احساساتی‌تر کنند اصلا برایم مهم نیست. لینکین پارک را حداقل ۱۰ سال پیش شناختم و برای سال‌ها موزیک‌هایشان برایم نماد عصیان‌گری و اهلی نشدن در برابر هر چیز مزخرف متوسطی بود. چهار سالی بود که دیگر یادم رفته بود که گروهی به اسم لینکین پارک هم وجود داشته و یک روز من طرفدار سرسختشان بودم. آخرین آهنگی که به شدت از آن لذت بردم و آخرین آهنگی بود که از این گروه شنیدم Burn it Down بود.


حالا اما بعد از شنیدن این خبر همه آهنگ‌ها در ذهنم مرور شد. حالا که این متن را می‌نویسم هندزفری توی گوشم انگار وارد یک بعد دیگر شده و دارم حرف‌های قبل از خودکشی یا شاید بعد از آن‌ها را گوش می‌کنم. 


موسیقی لینکین پارک هرچند آنقدرها خوب نبود اما نعره‌های چستر که نماد گروه بود و گویا دردها و زخم‌های عمیقی پشتش بوده برای من بخشی از زندگی‌ام بود که حالا حس می‌کنم دیگر تمام شده و فقط می‌توانم با نگاه به گذشته مرورش کنم.



پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 00:04

اصول شما چه بود؟

مهم نیست که چقدر فکر شما و استدلال شما قوی است. اگر مدام تصمیم‌هایتان را تمدید نکنید به راحتی اصول و معیارهای شما به فراموشی سپرده خواهد شد. 


 شما از روز اول تصمیم داشتید که از حاشیه و شوآف دنیای تو خالی‌ها دوری کنید. شما دوست داشتید که مشتری وفادار جذب کنید و شما نمی‌فهمیدید که این همه بیلبورد شیپور برای چیست و آیا کسی نیست که به این‌ها بگوید خیلی احمق هستند و طرح‌های مقوایی شان به هیچ دردی نمی‌خورد؟ 


شما از روز اول طرفدار شفافیت بودید و می‌خواستید روابط درون سازمانی شما کاملن شفاف باشد و متنفر بودید از اینکه می‌دیدید در یک سازمان، کارمندان از مدیرشان می‌ترسند و واقعیت ها را با او در میان نمی‌گذارند.


اما پیشنهاد یک غرفه رایگان، توصیه یک مدیر سازمانی با مقیاس متفاوت به شوآف داشتن و سر و صدا کردن و فرصت تبلیغات با قیمت پایین و رایگان فلان آژانس و حس داشتن کنترل بر کارمندان و داشتن پرستیژ میان آن‌ها کمی وسوسه انگیز بود.


واقعیت این است که حتا قلم‌چی هم با هدف شکنجه دانش‌آموزان و با نگاه ماشین چاپ اسکناس به آن‌ها کار خود را شروع نکرده است و شما هم مستثنی نیستید. هر روز که به خودتان یادآوری نمی‌کنید که اصول شما برای تصمیم گیری چیست، هر روز که نمی‌نویسید و از خودتان نمی‌پرسید که چرا اینجا هستید و دارید این کار را انجام می‌دهید، یک قدم به منحرف شدن از مسیرتان نزدیک می‌شوید.


فکر می‌کنید آن تبلیغات اسپمی و ۱۰۰ هزار ایمیل ارزشش را دارد؟ 

جمعه 23 تیر 1396 ساعت 19:56

اکستنشن شما چیست؟

برای شما هم پیش آمده که شخصی را ببینید که با یک سری ابزار آنچنان حرفه‌ای کار کند و آن‌ها را کنترل کند که انگار آن‌ ازارها دنباله‌ای از بدن خود او هستند؟ مهم نیست که آن شخص آشپز باشد، تعمیرگر ماشین یا هر دستگاهی باشد، نقاش باشد، نوازنده یک ساز باشد یا یک توسعه دهنده، در هر صورت شما با یک هنرمند طرف هستید و ازتماشای کار او لذت می‌برید.


سازندگان گجت‌ها و طراحان نابغه، اغلب این موارد را در نظر دارند و سعی می‌کنند وسیله‌ای بسازند که یادگیری کار با آن و تبدیل کردن آن به دنباله‌ای از بدن بسیار آسان باشد. به همین خاطر شخصی مثل استیو جابز دوست داشت گوشی‌های آیفون در اوج سادگی طراحی شوند. امروز هم بیشترین چیزی که به دنباله ما تبدیل می‌شود همین گوشی‌های هوشمند  است. این ابزارها به قدری جذاب و اغوا کننده هستند که ما را به دنبال خود می‌کشانند و ما وقت بیش‌تری را باآن‌ها می‌گذرانیم و در کار کردن با آن‌ها استاد می‌شویم و تبدیل به دنباله ما می‌شوند.


اما بحث امروز ما گوشی‌های هوشمند نیستند. متاسفانه خیلی از ابزارهای مفید اطراف ما با این دید ساخته نمی‌شوند و یا اگر هم با این دید ساخته شوند جذابیت کم‌تر و فرآیند دشوارتری برای یادگیری نسبت به یک گوشی هوشمند دارند. مثل کتاب و کیبورد و قلم و کاغذ. 


مهم نیست که شما در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنید. اگر می‌خواهید کارایی و بازده شما افزایش پیدا کند و در راستای تقویت مهارت گوسفندنگری در خود باید در کار با یک سری ابزارها استاد شوید. شاید بهتر باشد سرعت تایپ شما افزایش پیدا کند و مهارت تایپ ده انگشتی را بیاموزید. شاید بهتر باشد یادگیری در حین مطالعه خود را  افزایش دهید و از یک کتاب بیشترین استفاده را بکنید.


خبر بد : خیلی از این‌ها اعتیاد آور نیستند و شما باید خودتان فرآیندی را طراحی کنید که وقت بیشتری با ابزارهای مفیدتان بگذرانید. خبر خوب :  کلی راه برای طراحی این فرایندها هست و برای مثال می‌توانید کتاب Hooked یا The Power of Habit را بخوانید.


خبر نا امید کننده : خیلی‌ها ابزار حرفه‌ای خود را انتخاب نمی‌کنند و تنها در کار با ابزارهای سرگرم کننده که نقش پفک نمکی را دارند استاد می‌شوند. 


نکته کنکوری برای فهمیدن این که یک ابزار به دنباله شما تبدیل شده : در حین کار با آن ابزار کسی نمی‌تواند حواستان را به راحتی پرت کند.

دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 00:03

بالاخره از کدام یاد بگیرم، موفقیت یا شکست؟

پ.ن : این متن در نگاه اول و دوم و هر چندم ممکن است مبهم به نظر برسد. علتش خواست نویسنده بوده شاید. فقط می‌خواستم تفکراتم در این زمینه را یادداشت کنم و یک نقطه شروعی برای ایده‌های بعدی داشته باشم.


داستان ساده و تکراری است. یک آدم، بر حسب اتفاق، تمام کارها را درست انجام می‌دهد و به موفقیت می‌رسد. در مصاحبه‌ها که از او می‌پرسند رمز موفقیتش چه بود، از تمامی اتفاقات زندگی‌اش طوری استفاده می‌کند که پازل موفقیتش جور در بیاید و داستان خوبی ساخته شود. اینجا حتا رفتار نادرست والدین و خیانت یکی از دوستان هم یک اتفاق خوب قلمداد می‌شود چون قهرمان داستان ما را در مسیر درستی قرار داده است.


با نگاه به گذشته معنی رویدادها عوض می‌شود و انگار که از همان ابتدا همه چیز را می‌دانسته‌ایم.


چه اتفاقی می‌افتاد اگر داستان‌های شکست و ناکامی را هم به همین روش تعریف می‌کردیم؟ حتا رفتار درست والدین و همه شرایطی که مهیا بود و استفاده نکردیم را با بار معنایی منفی نقل می‌کردیم و با افتخار مسیر تمام داستان‌هایمان را به شکست نهایی می‌رساندیم؟ 


داستان‌های شکست بیش از این که به منبعی برای یادگیری ما تبدیل شوند با فیلتر ذهنی ما معنای خود را می‌گیرند. من می‌فهمم که مهربان بودن با هم‌نوع یعنی خریت چون به شکست یک نفر دیگر منجر شده. داستان‌های شکست مثل «جیزه» گفتن‌های والدین عمل می‌کند. کودکی به سمت توپش می‌رود و چون مادر حوصله شیطنت او را ندارد به او می‌گوید این کار خطرناک است و کودک هم باید بترسد و بنشیند سر جایش. داستان‌های شکست که در رسانه‌ها نقل می‌شود خیلی وقت‌ها از همین جنس می‌شود. تمامی کارهای خوب و بد برچسب شکست می‌خورند و ما به اشتباه همه رفتارهای شخص شکست خورده را اشتباه می‌بینیم. تازه این را هم در نظر بگیرید که شخص شکست خورده میل وصف ناپذیری به غلط خواندن تمام تصمیم‌های خودش دارد تا بار مسئولیت از دوش خودش و سرنوشت برداشته شود.


درس گرفتن از شکست‌ها شعار خیلی خوبی است اما در عمل با محدودیت‌های فراوانی روبه‌رو می‌شود. درس گرفتن از موفقیت اما از این هم بدتر است. به ازای هزاران داستان شکست شاید یک داستان و سناریوی موفقیت داشته باشیم. حداقل چیزی که می‌دانیم این است که کیس‌های شکست خیلی بیشتر است و از نظر آماری می‌توان نتیجه‌گیری بهتری از آن‌ها انجام داد. موفقیت اما همین کمیت را هم ندارد و همه چیز را بیش از پیش به شانس گره می‌زند.


شاید توصیه درست این بود که داستان‌های مختلف را در همان لحظه ببینیم و بدون قضاوت سریع سعی کنیم مدتی مشاهده‌گر صرف باشیم. چه موفقیت و چه شکست و چه یک داستان متوسط که نه شکست خورده و نه موفق شده، همگی می‌توانند مواردی برای مشاهده ما باشند.


شنبه 17 تیر 1396 ساعت 23:18

یک ذره معنی

هر روز صبح می‌بینمش. در یک اتاقک ۱.۵ در ۱.۵ متری که توی ایستگاه بی.آر.تی سر کوچه‌ قرار دارد. همان یک ذره فضا را هم با چند تکه مقوا و چند جعبه مختلف مثل جعبه دستمال، شخصی‌سازی کرده. به نظر نمی‌رسد چالشی در کارش وجود داشته باشد اما گه گاهی بیرون می‌زند و در اوج ساعت شلوغی و درخواست بلیت سیگار هم می‌کشد. کاری را می‌کند که یک دستگاه کوچک هم به تنهایی انجام می‌دهد و در واقع هیچ نیازی به او نیست. اما چرا این همه توجه من را به خودش جلب کرده؟ او هم مثل همه آدم‌های دیگر یا حداقل مثل خیل‌هایشان در بیشتر وقت‌ها انگار وجود ندارد و انقدر غرق در روزمرگی‌هاست که محو شده.


هر بار که کسی کارتش را به او می‌دهد تا شارژ کند، دو بار و یا بیشتر از او می‌پرسد که «چقدر براتون شارژ کنم؟» حتا اگر ۱۰۰۰ تومانی هم بهش بدهی با کارتت که حداقل مبلغ شارژ هست، باز هم می‌پرسد «چقدر براتون شارژ کنم؟....چقدر؟...»


تلاش عجیبی که می‌کند تا نشان بدهد کارش اهمیت دارد و او با آن عینک‌های ته استکانی عجیبش که تعجبش را مثل بیشتر حالات چشمانش چند برابر می‌کند، بیخودی آنجا نیست. 


کمتر کاری را می‌شناسم که مکانیکی‌تر و قابل‌جایگزین‌شدنی‌تر از کار شارژ بلیت باشد. خیلی‌های ما ولی در گفتگوی روزمره و تفکرات شخصیمان کارمان را بی‌هدف‌ترین و بی‌معنی‌ترین کار می‌پنداریم و تلاشی در جهت بی‌معنی‌تر نشان دادن کارمان در پیش‌ می‌گیریم.


دوست دارم این بار که از کاری خسته شدم و می‌خواستم زمین و زمان را فحش بدهم به خاطر این همه کار احمقانه، تصویر این بلیت فروش را در ذهنم مرور کنم. من چطور می‌توانم با انجام یک کار اضافی همه چیز را بر هم بزنم و از دست این تفکرات خلاص شوم؟ فکر می‌کنم راه پیش پای من حتا ساده‌تر هم هست.

1 2 3 4 5 ... 16 >>